‏نمایش پست‌ها با برچسب مشکل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مشکل. نمایش همه پست‌ها

صدا صدا، صدای من - ۲

   
 وقتی رفتم کانادا، با کمال تعجب دیدم که همین مشکل وقتی پشت تلفن صحبت می‌کنم وجود داره. این مشکل یه بُعد جدید پیدا کرده بود!

خیلی وقت‌ها (همیشه) پیش میومد که وقتی به یه جا زنگ می‌زدم (مثلا برای بانک) قبل از این‌که اطلاعات‌م رو بپرسه طرف با یه همچین جمله‌ای صحبت رو شروع می‌کرد:
 
How I can help you miss?

بعضی از جاها، اطلاعات جنسیت رو نداشتن و حتی وقتی اسم و فامیل رو می‌پرسیدن هنوز من یه خانم بودم براشون!
تنها راهی که برای اثبات مرد بودنم بود را هم از دست داده بودم!


فرهنگستان توجه کن!

از وقتی نیکان اومده تو خونمون، خیلی پیش میاد که من یا ه بگیم:

ببین جیش کرده؟
تا الان هنوز جیش نکرده...
صبح که شیرش رو خورد جیش هم کرد...

ولی وقتی می‌خوایم در مورد امتحان کتبی‌اش صحبت کنیم مجبور هستیم از واژه‌ی زشت و بیگانه‌ی «پی‌پی» استفاده کنیم. فکرش رو بکنین در جملات بالا، جیش کردن رو با «ریدن» جایگزین کنیم!😂


مبدا!


از وقتی که درسم تموم شده و دارم کار می‌کنم برنامه زندگی‌ام یکم عوض شده. وقتی دانشجو بودم صبح، قبل از هر کاری، می‌شستم وبلاگ‌ها را با گودر (خدا بیامرز) می‌خوندم... چون خیلی از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم فارسی بودن یه حس کلی از این که تاریخ (به وقت ایران) چیه داشتم.
پس از خدابیامرز شدن گودر (و شروع به کار کردن من) شروع کردم به استفاده از feedly (که مثلا قراره جایگزین گودر باشه). ولی خوب، به نظرم هنوز خیلی کار داره تا به اون‌جا برسه.به هر حال، مشکل قضیه اینه که من دیگه تاریخ فارسی را از دست دادم. برای همین  روزهایی که مهم هستن، مثلا  تولد مادر، پدر و ... را به میلادی تبدیل کردم. این قضیه دو، سه سال کار کرد ولی امسال،  به دلیل سال کبیسه بودن همه چی جا به جا شده.

صبح با پدرم صحبت کردم... بعد نشستم پشت میزم دیدم که امروز تولد پدرمه... خواستم دوباره بهش زنگ بزنم  تولدش را تبریک بگم، که متوجه شدم که تولدش (به وقت ایران) دیروز بوده.

من از دنیا چی می‌خوام؟

یک‌شنبه ۲۰ شهریور

دیشب، با یه گروه از دوست‌های قدیمی جمع شده بودیم یه جا... حرف زدیم/صحبت کردیم/بحث کردیم/مجادله کردیم.

هم گیک گیک کردیم، هم حرف اجتماعی زدیم، هم تحلیل سیاسی کردیم، حتی در مورد تخمین قیمت واقعی دلار (به صورت ریاضی) یه تلاش‌هایی کردیم.

وقتی دستت جوره، می‌تونی حال کنی حالا می‌خواد تو داتی باشه، یا می‌خواد تو دبستان باشه یا ...

حالا که وطن این قدر محکم نشسته سر جاش،
"کاش آدمی پاتقش رو همچون بنفشه‌ها، می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست"

حسرت



جمعه ۱۹ خرداد

داشتم فکر می‌کردم که بزرگ‌ترین چیزی که همیشه حسرتش رو می‌خورم چیه. یکی از اون چیزها، اینه که دست‌خطم (چه فارسی و چه انگلیسی) خیلی بده. افتضاحه.

سه، چهار سال پیش بود که فهمیدم من خودکار را درست تو دستم نمی‌گیرم! (با فرض این که کاری که همه‌ی آدم‌های دیگه می‌کنن درست باشه).

شاید دلیل اصلی این‌که تو دانشگاه، یک صفحه هم جزوه ننوشتم همین بوده باشه...

وقتی داشتم کارهای فارغ‌التحصیلی‌ام رو انجام می‌دادم، یک بار مجبور شدم یه نامه بنویسم به مسوول آموزش دانشگاه. وقتی داشتم نامه را می‌دادم به یارو، از خجالت آب شدم.

یه بار تولد یکی از دوستام بود و یه مهمونی گرفته بود. قرار شده بود هر کدوممون یک خط، روی یک کارت تبریک، بهش تبریک بگیم. یعنی اون روز، این قدر بچه‌ها مسخره‌ام کردن (بابت دست‌خطم) که با خودم قرار گذاشتم دیگه برای هیچ‌کی پیام تبریک ننویسم!

کلا زندگی سخته اگه دست‌خطت بد باشه!!


نامه


جمعه ۲۶ اسفند
سلام ننه گمب‌وگور عزیز،

امیدوارم حالت خوبه باشه. من به سهم خودم خیلی از زحمت‌هایی که داوطلبانه می‌کشی سپاس‌گذارم. از این‌که کتابم، خودکارم، کیف پولم را در اسرع وقت به‌من برگردوندی خیلی ممنون هستم. اما من، امسال، چندین چیز  دیگه هم گم کرده‌ام که هنوز پیدا نشدن. بدبختانه بیشتر چیزهایی که هنوز پیدا نشدن هیچ مشخصه‌ای که بیان‌کنندهٔ تعلق اون‌ها به من باشه ندارن! می‌دونم سهل‌انگاری کردم ولی خوب کاریه که شده.
 
  من در این‌جا، اون‌ها را فهرست می‌کنم اگه برحسب تصادف کسی اون‌ها را تحویلتون داد یا پیدا کردین به من خبر بدین:
 
  ۱- هدف از درس خوندن،
  ۲- هدف از خارج‌شدن از ایران،
  ۳- پَرِ پروازم،
  ۴- اعتماد به درستی خیلی از اصولی که تا حالا بر اون اساس زندگی کردم،
  ۵- پرنده، سکه، مهره بخت و اقبالم.
 
  اگر ممکن باشد و این اجناس تا قبل از آغاز سال نو به من بازگردانده شوند من، برای تشکر، حاضر هستم یک ماه از سال را برای کمک به شما اختصاص دهم.
 
با تشکر،
امیر

Empty Checklist


سه‌شنبه ۲۳ اسفند

   من احساس می‌کنم تو ذهنم برای هر کدوم از دوستام، یه لیست از صفت‌های خوب‌شون دارم. و هر چند وقت یه بار، یه چیزی پیش میاد که می‌رم و یکی از چیزهایی که تو این فهرست وجود داره را حذف می‌کنم.
 
  آخر هفته، دو سه تا اتفاق افتاد. بعد یه لحظه نیگاه کردم دیدم که لیست‌های سه‌تا از دوست‌هام خالی خالی شدن. این شاید، ناامبد‌‌کننده‌ترین آخر هفته عمرم بود.

این ره که تو می‌روی به ترکستان است!


دوشنبه ۲۴ بهمن

بعضی وقت‌ها، رفتار، کارها و طرز فکر دوروبری‌هام را می‌بینم و به نظرم می‌رسه طرف داره نادرست فکر می‌کنه یا به اون هدفی که دنبالش هستن نمی‌رسه یا ...

واقعا نمی‌دونم در این جور موارد چی‌کار باید کرد!

باید رفت یه راست به طرف گفت که این ره که تو می‌روی ...
باید تلاش کرد که به‌طور غیر مستقیم به طرف این موضوع را فهموند
یا باید کلا ولش کرد به حال خودش

و مشکل اینجاست که یه بار هم تلاش کردم بهش بگم چرا (از نظر من) داره به ترکستان می‌ره ولی اون نفهمیده من چی می‌خواستم بگم.

پی‌نوشت. این نوشته ربطی به نیم‌فاصله نداره!!
پس‌نوشت. به این نتیجه رسیدم که "به من چه!"
 

یه عده هم، شوخی سرشون نمی‌شه

سه‌شنبه ۲۷ دی

س: دیشب یه سی‌دی، تو وسایلم پیدا کردم که روش یه مجموعه آهنگ بود ...
س: بین آهنگ‌ها، یه آهنگ ثابتی پخش می‌شه که من هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد اون آهنگ را کجا شنیدم
س: از صبح تا حالا (عصر) دارم می‌گردم ولی پیداش نمی‌کنم ...
من: (به شوخی) مطلب اصلی را ول کردی داری به جزئیات بی‌اهمیت دقت می‌کنی!؟*
...
س: بریم قهوه؟

*: من فکر کردم که "س" فهمیده، دارم شوخی می‌کنم.

داشتیم می‌رفتیم قهوه بخوریم که تو راه "ع" را دیدیم. "س" برای "ع"، با نیش تا بناگوش باز، تعریف کرد که من بهش چی گفتم. اون و "ع" نزدیک بود تو راهروی دانشکده ولو شن از شدت خنده، چون به‌نظرشون، استدلال(!) من خنده‌دار بود.

من پیش خودم گفتم:‌ "ببین با کی‌ها اومدیم سیزده بدر!". و به دنبال کلید چراغ می‌گشتم که خاموشش کنم**. (و صَد البته که براشون توضیح ندادم که داشتم شوخی می‌کردم)

**: دقیق یادم نیست ولی فکر کنم باید رجوع کنید به ساعت‌خوش!

پی‌نوشت. این خاطره مربوط به ۲ سال پیش می‌شه.
پند اخلاقی. زود در مورد دوستان قضاوت نکنین!

لعنت به دهانی که بی‌موقع باز شود

پنج‌شنبه ۱ دی

  دیشب، به مناسبت شب یلدا، خونه "ش" جمع شده بودیم. ۱۶، ۱۷ نفر(!!) مهمون بودیم به اضافه‌ی "ش" و مادرش.

  اواخر شب، پس از فال حافظ، تصمیم‌گرفتیم که پانتومیم بازی کنیم. دو دسته شدیم.

ش (به مادرش): مامان! تو هم بازی می‌کنی؟
مادر: اگه یار کم دارین آره! و گرنه ترجیح می‌دم تماشا کنم.
ش: فکر می‌کنی با وجود ۱۷، ۱۸ نفر باز هم یار کم داشته باشیم؟!

من بدون این‌که فکر کرده باشم آروم به پیش خودم گفتم که: اگه بخوایم فوتبال بازی کنیم هنوز ۴ نفر یار کم داریم.

از شانس بد، ایمان کنار دستم نشسته بود و شنید چی گفتم!
الف: خوشم میاد همیشه یه جوابی داری بدی!

و من، باز به دهان خودم که خیلی وقت‌ها بی‌موقع باز می‌شه بد و بیراه گفتم.

مشکل فلسفی

دوشنبه ۱۶ آبان

    من این ترم تی‌ای یه درس هستم به نام "مشکلات اجتماعی-تکنولوژی در علوم کامپیوتر". امروز داشتم برگه‌های تمرین بچه‌ها رو صحیح می‌کردم. تمرین شامل دو تا سوال بود که یه‌جورایی نظرات دو نفر (ویندشولت و ماریو بُنجی) را در مورد دقت و چگونگی بررسی درستی نظریه‌های علوم انسانی خواسته بود.

اولی نظرش اینه که:
بهترین راه برای بررسی درستی نظریه‌های علوم انسانی، آزمودن اون‌هاست (شبیه کاری که تو علوم تجربی انجام می‌شه). و چون هر کدوم از این نوع نظریه‌ها، بر اساس  مشاهداتی بنا می‌شن که کاملا بستگی به نظر آدم‌ها دارن و یا از وقایع تاریخی استفاده می‌شه (که دلیلی برای دقیق بودن چیزهای ثبت‌شده در تاریخ وجود نداره)، نمی‌شه نظریه‌های علوم انسانی رو رد یا اثبات کرد.

دومی نظرش اینه که می‌شه (و باید) به علوم انسانی و فلسفه به‌صورت علمی نگاه بشه. باید علوم انسانی طوری باشن که یکی بتونه با روش‌های علمی درستی یا نادرستی یه فرضیه رو تعیین یا رد کنه.

 هفته‌ی پیش این سوال برام پیش اومده بود که اگه یه‌وقت دو تا نظریه‌ی مختلف (در علوم انسانی) بتونن برای یه پدیده به‌کار برن ولی پیش‌بینی‌هاشون متفاوت باشه از کدوم نظریه استفاده باید کرد. جالب بود که امروز جوابش معلوم شد (یا بهتره بگم معلوم نشد!)

استنتاج در چهارچوب زمان

سه‌شنبه ۱۰ آبان


  احتمالا شده که به یه کاری که قبلا کردی فکر کنی و به‌نظرت خیلی احمقانه برسه! با خودت بشینی حساب کنی که الان اگه تو اون شرایط بودم فلان کارو می‌کردم تا مجبور نباشم بهمان کارو انجام بدم و ...
(امروز داشتم برای یه نفر، یکی از بدترین‌هاشو، تعریف می‌کردم).

وضعیت بدتر از این هم می‌شه، وقتی که به دلیل ندونستن یه موضوع، تصمیم‌های اشتباهی گرفته باشی. یه مثال مبتذلش در مورد من این می‌تونه باشه: که نمی‌دونستم  نتیجه‌ی کنکور می‌تونه تو زندگی‌ام این‌قدر تاثیرگذار باشه و در سال چهارم، به طور ۲۴*۷ کنکور را به کف‌پام(!) حواله داده بودم.

سوال اساسی اینه که آیا درسته (درست با هر مفهومی که در نظر بگیری) که برای اون اشتباه‌ها خودتو سرزنش کنی؟

به‌نظرم، این‌جور اگه واقعا شرایط این‌طوری بوده باشه نمی‌شه آدم خودشو سرزنش کنه، چون ما الان می‌دونیم که نتیجه‌ی اون کاری که کردیم چی‌بوده و با دونستن نتیجه‌ی اون عمل، داریم تصمیم می‌گیریم (دانشی که اون موقع نداشتیم و اون دانش شاید فقط با اشتباه کردن به‌دست میومد).

نمی‌دونم! شاید هم برای فرار از خودم ( مثلا فرار از عذاب وجدان) دارم این‌جوری حرف می‌زنم!!


آن کس که نداند و نداند که نداند


پنج‌شنبه ۱۴ مهر

برای بار اول،‌ بعد از امتحان مرحله‌ی دوم المپیاد کامپیوتر بود که متوجه شدم خیلی "جوب" می‌زنم. تا مدت‌ها فکر می‌کردم که فقط تو حل مساله هست که جوب می‌زنم (و مثلا برای همین هیچ امیدی به رتبه‌ی کنکورم نداشتم و ...)، ولی الان می‌دونم که اگه در مورد یه چیزی یه برداشت کلی (پیش داوری) داشته باشم (یا دلم بخواد یه چیزی رو یه جوری تفسیر کنم) با احتمال زیادی، تو استدلالم یه جوبی، چاله‌ای، چیزی پیدا خواهد شد.

یه نمونه‌اش دیروز پیدا شد. یه‌مدتی داشتم روی یه ایده‌ای کار می‌کردم (برای تِزم) و خیلی امیدوار بودم که نتیجه‌ی خوبی ازش در بیاد. باید چندتا چیز اثبات می‌کردم و ... . فکر می‌کردم که همه‌چیز تموم شده و یه اثبات کامل دارم و کلی خوشحال نشستم که کل اثبات رو بنویسم که متوجه شدم تو دومین گام اثباتم یه جوب بد زدم ...

الان طوری شده که وقتی یه معما،‌ یه فیلم یا متن پیچیده می‌بینم/می‌خونم کلی نگرانم که آیا مفهوم مورد نظر نویسنده رو درست گرفتم یا نه؟

و یه سوال مهم این‌که، اگه من منظور طرف مقابل رو درست نفهمیده باشم (تو رمزگشایی متن اشتباه کرده باشم) آیا مقصر من هستم؟

چه فرقی می‌کنه در این باشه یا در اون؟


سه‌شنبه ۱۲ مهر

من همیشه با آدم‌هایی که خیلی مطمئن هستن که حرفشون درسته مشکل داشتم. نمونه‌ای که خیلی باهاش روبه‌رو شده بودم آدم‌هایی بودن که تو رشته‌ی خودشون احساس کار درستی می‌کردن و حاضر نبودن حرف طرف مقابل را بشنون. یکی که در ریاضی، برنامه‌نویسی یا ... کاردرست بود (احساس کاردرستی می‌کرد) و تو اصلا نمی‌تونستی بهش بگی که این راهی که برای حل مساله (سوال) داری روش کار می‌کنی احتمالا درست نیست.

معمولا این‌جور آدم‌ها، وقتی که یه چیزی که به نظرشون درست نمی‌رسه رو بهشون می‌گی یه برخورد بسیار تحقیرآمیزانه باهات می‌کنن. من به تدریج یاد گرفتم که از این جور آدم‌ها تا اون‌جا که می‌تونم فاصله بگیرم:‌ اگه دوستم هستن دیگه در مورد اون موضوعاتی که فکر می‌کنن خیلی توش می‌فهمن باهاشون بحث نکنم، اگه همکلاسی‌ام هستن تلاش می‌کردم با اون‌ها یه درس رو ور ندارم و ...

این دوستای من، بیشتر در یه زمینه‌ی علمی ادعاشون می‌شد و بالقوه (اگه می‌خواستی) می‌تونستی بهشون ثابت کنی که دارن اشتباه می‌کنن. مشکل اصلی من با اون دسته از دوستام هست که فکر می‌کنن تو زمینه‌ی علوم انسانی و روان‌شناسی و ... خیلی متخصص هستن.

چند وقت پیش، یکی از بچه‌ها یه تعریفی از شخصیت من ارائه داده بود و وقتی تلاش کردم که بهش بگم که من اون طوری که اون ترسیم کرده درست نیست بهم گفت:

دَتز هو یو آر!

و بدتر از اون وقتی که خواستم بهش بگم که چرا فکر می‌کنم اشتباه می‌کنه (احتمالا با همون نگاه عاقل اندر سفیه) جواب داد که

یو دُنت هَو تو اکسپلین یُرسِلف تُو می ...

امروز یه اتفاق مشابه افتاد که خیلی شاکی‌ام کرد. اینو نوشتم شاید دلم یکم خنک شه.

ترک عادت موجب مرض است

چهارشنبه ۱۹ مرداد

بعضی وقت‌ها، به‌طور تصادفی، می‌فهمی که یه عادت خاص داری، یه کاری رو تکرار می‌کنی، و ...

برای اولین بار، سال ۸۰ فهمیدم که وقتی شروع به خوندن یه کتاب می‌کنم تا تمومش نکنم زمینش نمی‌زارم. (امتحان میان‌ترم ریاضی مهندسی بود و من خوندن کتاب مرشد و مارگاریتا رو شروع کرده بودم). برای اون امتحان، تقریبا هیچی درس نخوندم.

بعد از اون، شروع کردم به ترک این عادت (کشتن حس کنجکاوی بیش‌فعالم!). یه زمان مشخص از روز رو به کتاب خوندن اختصاص دادم (و خیلی پایبند بودم که از اون محدوده‌ی زمانی خارج نشم - حتی اگه وسط خوندن یک صفحه بودم).

تازگی‌ها متوجه شدم که الان از اون‌طرف بوم دارم می‌افتم: اصلا نمی‌تونم یه کتاب داستان رو بگیرم و بیشتر از یکی دو ساعت متوالی بخونمش. باید وسط خوندنم حتما یه وقفه‌ای باشه. (عجیب‌تر از اون اینه که برای دیدن فیلم سینمایی هم همین کارو می‌کنم. اگه تنها باشم، یه فیلم ۲ ساعته رو تو ۲ وعده‌ی یه‌ساعته می‌بینم!).

پارسال متوجه شدم که کلا هر جایی برای تفریح و یا مهمونی می‌رم با دوستای صمیمی‌ام می‌رم. و اگه به هر دلیلی اونا بپیچونن من‌هم اون مهمونی یا ... رو می‌پیچوندم.

از اول این هفته شروع کردم به ترک این عادت! اگه یه برنامه‌ای بچینم و دوستام همراهی نکنن خودم تنهایی می‌رم (تا این لحظه که ۲ بار این موضوع پیش اومده). تنها نگرانی‌ام اینه که یک‌دفعه ببینم به این طرز رفتار عادت کردم و همه‌جا تنها می‌رم!!
چهارشنبه ۱۲ مرداد

خیلی وقت‌ها پیش میاد که یه چیزی یا یه حرفی آدم‌ رو می‌ترسونه.

آخرین بار، "س" بود که منو ترسوند (البته فک کنم عمدی نبود!)

من: دیشب داشتم The Catcher in the Rye رو می‌خوندم به اون‌جایی رسیدم هلدِن رفت یه هتل تو نیویورک اجاره کرد و ...
من: من وقتی داشتم داستان رو می‌خوندم این حس رو داشتم که هلدِن قرار نیست با سانی بخوابه. و وقتی اون پاراگراف که هلدن به سانی گفت که من فقط می‌خوام با تو صبحت کنم کلاً دیگه بی‌خیال خوندن کتاب شدم.
من: به نظرم خیلی مسخره بود که خواننده بتونه حرکت بعدی یه آدمی که نویسنده کلی تلاش کرده پیچیده نشونش بده رو پیش‌بینی کنه.
س: خوب! پس اگه این‌طوری باشه که تو کلا نباید از هیچ کتاب رمانی که تخیلی نباشه خوشت بیاد! نویسنده‌ها تلاش می‌کنن تا در طول داستان تو شخصیت قهرمان داستان رو بشناسی و ...
من: این درسته! ولی وقتی یه نویسنده تلاش می‌کنه که قهرمان داستانش رو زیادی پیچیده (و غیر‌قابل پیش‌بینی) نشون بده اگه بتونی حرکت بعدی قهرمان داستان رو پیش‌بینی کنی یعنی یه جای کار مشکل داره دیگه ...
س: ...

بعد از این مکالمه، کلی ترسیدم که آیا ممکنه که دیگه هیچ کتاب رمانی برام جذاب نباشه (خوش‌بختانه تا الان که این اتفاق پیش نیومده).

پسر کو نشان ندارد از پدر

شنبه ۸ مرداد


یکی از بچه‌ها چند روزی هست از آلمان (بعد از ۵ ماه) برگشته. وقتی داشت از ونکوور می‌رفت خیلی از دست ونکوور شاکی بود. دیروز که دیدمش خیلی از این‌که برگشته ونکوور شاد بود و داشت از خوشحالی سکته می‌کرد(!). با چیزهای خسته‌کننده‌ی این‌جا کلی ارتباط برقرار می‌کرد و ...

وقتی ازش پرسیدم چی شد که الان، این‌قد با این شهر مسخره حال می‌کنی خلاصه‌ی جوابش این بود که باید یه مدت تو اروپا زندگی کنی تا قدر ونکوور رو بدونی (ظاهرا زبان یکی از مشکلات اصلی بوده).

پیش خودم فکر کردم که غیر ممکنه من از ونکوور خوشم بیاد! من هر جایی که رفتم رو بیشتر از ونکوور دوس داشتم. ولی بعد، یاد مادربزرگم افتادم:

"یه بار مادربزرگم تعریف می‌کرد که وقتی خاله‌ام رو حامله بوده ماه‌گرفتگی می‌شه و همه بهش گفتن که مبادا به جایی از بدنت دست بزنی (اگه به جایی از بدنت دست‌بزنی تو همون نقطه از بدن بچه‌ات، یه لکه به‌وجود میاد و ...). مادربزرگم می‌گفت که من با خودم فکر کردم که این چه حرفِ مزخرفیه و یواشکی به سر زانوم دست زدم. وقتی خاله‌ات به‌دنیا اومد اولین کاری که کردم سر زانوش ر‌و نیگا کردم و دیدم که یه لکه‌ی قهوه‌ای رنگ رو زانوش وجود داره!"

حالا من هم باید یه بار این پیشنهاد دوستم‌و اجرا کنم (با این که به نظرم غیرممکنه) ببینم نظرم نسبت به ونکوور عوض می‌شه یا نه.

پنج‌شنبه ۲۳ تیر

فکر کنم ۶-۷ سال پیش بود. یه‌شب با پدرم تصمیم گرفتیم که سالاد اولویه درست کنیم (اون‌شب مادرم خونه نبود). خلاصه سالاد اولویه درست شد و شروع کردیم به خوردن.

تو همون لقمه‌ی اول فهمیدیم که یه چیزی کَمِه ولی نتونستیم بفهمیم چی؟ آخرش به این نتیجه رسیدیم که دلیل عجیب‌بودن مزه‌ی غذا، سس مایونزی‌ه که استفاده کردیم.

بعد که مادرم اومد و سالاد را مزه کرد گفت که باید یه‌دونه خیارشور تو سالاد می‌ریختیم که ...

دیشب من سالاد ماکارونی درست کردم (برای امروز نهار). ظهر که داشتم سالاد می‌خوردم حس کردم که مزه‌اش عجیبه. ولی پس از چند ثانیه فهمیدم که چرا مزه‌اش این‌قدر عجیبه!

و این‌جا بود که به این پند قدیمی‌ها رسیدم که می‌گفتن:

کار نیکو کردن از پر کردن است


یک‌شنبه ۱۹ تیر

تو این چند وقته، هر وقت که یه اتفاق بد برام پیش اومده پشت‌بندش سه‌چهار تا اتفاق بد دیگه هم، بدون وقفه پیش اومده.

مثل این که با ماشین داری می‌ری یه جا مسافرت. وسط راه‌ (تو یه بیابون) یه شهاب‌سنگ بیاد بخوره رو کاپوت ماشینت و ماشین داغون بشه. بعد با هزار زحمت و بد بیراه گفتن میای چمدون‌هاتو از تو ماشین در میاری یه ذخیره‌ی آب و غذا هم برای خودت از تو ماشین دست و پا می‌کنی و آماده می‌شی که راه بیافتی پیاده بری به سمت یه آبادی. هنوز قدم از قدم بر نداشتی که می‌بینی یه شهاب‌سنگ دیگه داره میاد به سمت تو و یه راست میاد می‌خوره تو چمدون‌ها و ذخیره‌ی غذایی که داشتی.

فک‌کنم باید یواش یواش به وجود بخت و شانس باور پیدا کنم و برم پیش یه رمال که این مشکلم‌و حل کنه!

یک‌شنبه ۲۲ خرداد

سال ۲۰۱۱، تا حالا، برای من سال عجیبی بوده. عجیب از این‌نظر که، تا الان چند تا اتفاق خوب برام افتاده ولی قبل از هر کدوم از اون اتفاق‌های خوب، یه اتفاق بد برام افتاده بود.

الان، هر آرزویی که می‌خوام برای تولدم بکنم با این نگرانی همراهه که اگه قرار باشه آرزوم برآورده بشه، اتفاق بد قبلش چی می‌تونه باشه!

(شاید این توهم، از مشکلات نشست و برخواست با جماعت "یادگیری ماشین" و "تشخیص الگو" کار باشه!!)