‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی در کانادا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی در کانادا. نمایش همه پست‌ها

آرایش‌گاه!

پنج‌شنبه ۱۲ بهمن احتمالا همون‌طوری که خیلی از شما می‌دونید این جا بیشتر آرایشگرها اون قدر ناشی هستن که جای پاشون رو شونه‌هاتون می‌مونه! ولی غیر از مهارت، دیگه فرقی با آرایشگرهای ایرانی ندارن... همون طرز صحبت کردن با مشتری‌ها... آقا یا خانوم آرایشگر در طول مدت کار کردن رو موهات، مدام در حال حرف زدن (و وراجی) هستش. دیروز رفتم آرایشگاه.

Barber: What's new in your life these days?

برای یه لحظه داشتم پیش خودم سبک سنگین می‌کردم که لیست بلند بالای چیزهای جدیدی که در حال وقوع هست رو به یارو بگم. اما نا خودآگاه گفتم:

Me: Nothing new!

دووشواری؟


جمعه ۱۷ آذر

۱-
دیروز ظهر، تو دانشکده، به مناسبت کریسمس، یه مهمونی گرفته بودن و همه‌ی دانشجوهای تحصیلات تکمیلی(!) توش دعوت بودن. مثل همیشه، ایرونی‌ها جمع شدن دور یه میز،‌ چینی‌ها جمع شدن دور دو تا میز (چون تعدادشون از یه میز بیشتر بود) و بقیه هم دور میزهای دیگه.

همیشه برام عجیب (و غیر قابل درکه) که چرا خیلی از ما ایرونی‌ها، تو این جور جمع‌ها، فقط با خودمون گپ می‌زنیم.

۲-
تو سایت، منتظر نشسته بودم که یکی از دانشجوها که قرار بود بیاد رو نمره‌ی تمرینش اعتراض کنه بیاد. یه دانشجوی کانادایی (با توجه به ظاهرش) اومد و رو کامپیوتری که تو ردیف جلوی من بود شروع کرد به گوگل‌ریدر خوندن. طبیعتاً تمام وبلاگ‌هایی که می‌خوند، انگلیسی بودن (در حالی که اکثر وبلاگ‌هایی که من می‌خونم فارسی هستن).

پ.ن. به نظر من که اصلا ۱، شبیه ۲ نیست!؟:ي

چی‌بگم!

چهارشنبه ۱ آذر

گوشی رو ورداشتم، م بود. احوال‌پرسی کرد و احوال‌پرسی کردم. در مورد درس و کار یکم صحبت کردیم...

من: ممنون که به یادم بودی زنگ زدی...
م: خواهش می‌کنم، ممنون که جواب دادی...
من: والا، من که کالرآی‌دی (شماره نما!) ندارم، نمی‌تونستم بفهمم تویی که بخوام جواب بدم یا ندم ...
م: ...

دوشواری؟


پنج‌شنبه ۲۵ آبان

 صبح شنبه داشتیم در مورد مشکلات و راه‌حل‌های احتمالی صحبت می‌کردیم... اگه الف بعد ب ولی شاید هم ج یا د و .... شنبه شب، وقتی رفتم تو رخت‌خواب پیش خودم فک کردم که زندگی الانم چقدر خوبه... کاش که زمان همین‌جا متوقف بشه.

 یک‌‌شنبه شب، تولد یکی از بچه‌ها بود. من ساعت ۵ از خونه در اومدم. هوا بارونی و تاریک بود. در این شهر کوفتی هم، که تقریبا هیچ کدوم از خیابون‌هاش چراغ ندارن (رسما اگه نور چراغ ماشین‌های گذری نباشه هیچ جا رو نمی‌بینی) تلاش می‌کردم کورمال کورمال، تو چاله‌های پر آب توی پیاده‌رو پا نذارم. آخرش ‌(طبق گفته‌ی حکیمانه‌ی یک بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک آخر به دستی ملخک) پام رفت تو یکی از چاله‌های آب. تمام کفش و جورابم خیس آب شد. پیش خودم گفتم که غلط کردم! کی می‌شه من از این شهر خراب‌شده، از این وضعیت دانشجویی خلاص شم برم.

 دو‌شنبه، تو کافه ویوز، ع و م رو دیدم. نشستیم یکم صحبت کردیم در مورد راه چاره‌های مشکلات و .... دوشنبه که می‌خواستم بخوابم دوباره برگشته بودم به همون حالت شنبه شب.


واکنش


وقتی خونه‌ی/اتاق یه دختر رو می‌بینم که تمیز و مرتب هست، با خودم می‌گم:

-خوب! طرف دختره دیگه...

وقتی خونه‌ی/اتاق یه پسر که تنهایی زندگی می‌کنه رو می‌بینم که تمیز و مرتب هستش، با خودم می‌گم:

- خوب! طرف تنهایی زندگی می‌کنه دیگه...

وقتی خونه‌ی/اتاق دو تا هم‌خونه‌ای پسر رو می‌بینم که تمیز و مرتب هستش، با خودم می‌گم:

- خوب! این‌ها تمام وقت خونه نشستن بیرون نمیان مجبورن دیگه...

وقتی خونه‌ی/اتاق دو تا هم‌خونه‌ای پسر رو مثل من مدرسه میرن رو می‌بینم که تمیز و مرتب هستش، با خودم می‌گم:

- خوب! این‌ها رفتارشون یکم مثل سن بالاهاست، مجبورن دیگه...

چقدر دنیا از چشم من زیباست!!

پ.ن. نه این‌که خونه/اتاق من مرتب و تمیز نباشه!!

گفت‌گوی تمدن‌ها

شنبه ۲۹ مهر

ه (به یه مناسبتی) آب‌گوشت درست کرده بود.

ز: امیر! تو آب‌گوشت لیمو می‌ریزن؟
من: لیمو؟ لیمو عمانی منظورته؟
ز: آره
من: خوب آره دیگه!! مگه آب‌گوشت بدون لیمو عمانی هم می‌شه...
ز: ما نمی‌ریزیم...
من: شاید تُرک‌ها نمی‌ریزن...
من: ش! شما تو آب‌گوشت لیمو عمانی می‌ریزین؟
ش: نه... من تا مدت‌ها نمی‌دونستم تو آب‌گوشت لیمو عمانی می‌ریزن...

کار ما، کار اون‌ها


با بچه‌های شرکتی که توش اینترن‌شیپ می‌رم رفته بودیم قایق‌سواری روی امواج خروشان.


کتی، یکی از کارمندان گروهی بود که قایق‌سواری را مدیریت می‌کردند. کتی کارش این بود که با ماشین در مسیر رودخانه، با ماشین میومد و در چند جای مشخص، چک می‌کرد که قایق‌ها و مسافرها سالم هستن یا نه...

همون اول که کارشو برام تعریف کرد به نظرم خیلی یک‌نواخت و خسته‌کننده اومد. فقط برای این‌که یه موضوعی برای حرف زدن داشته باشیم پرسیدم:

Me: How do you like your job?
C: I love it… it is fun! I see many different people … I am working in the middle of forest…  I love the sound of river…

شاید هم خودش می‌دونست که کارش چقدر یک‌نواخت و کسل‌کننده هست. یه بار وسط حرفاش گفت:
 
C:  ...that's the price I have to pay to work in this environment...

از من پرسید:

C: So, your company is developing games for iPhone,… All of you should have an iPhone, then!
Me: Not really! May be less than half of the company are using iPhone… I am using an android phone...
C: yeah! I heard a lot of good stuff about Android, ...
Me: (I started talking about why iPhone is not a good choice… discuss its price, … its limitations, etc)
C: You hate Apple and you are working for it

من حس و حال توضیح دادن این موضوع را که من برای اپل کار نمی‌کنم را نداشتم  (این که بگم این کاری که من می‌کنم می‌تونست رو هر گوشی‌ای دیگه‌ای پیاده بشه و ...). ولی این صحبت من را به این فکر انداخت که:

"احتمالا دانشمندها، مهندس‌ها و دکترهایی که در تولید سلاح‌هایی که به منجر به کشته شدن آدم‌ها (بی‌گناه) می‌شن دست دارن هم توجیهی شبیه توجیه من دارن!"

نمودار چَپِّه!

چهارشنبه ۱۶ فروردین

آقا!، داریوش می‌فرماید:

این ناگزیر واسه ما.........سیر صعودی تا سقوط
همیشه قصهٔ صدا..............تمومه با حرف سکوت

این حکایت من شده. در این ۱۵، ۱۶ روز ابتدای سال نو، این قدر اتفاق‌های عجیب و بد برام افتاده که دیگه باید، از یه جایی سقوط شروع می‌شد. امیدوارم با همین سرعتی که داره سقوط می‌کنه، ادامه پیدا کنه...

آرزوی سال جدید

دوشنبه ۲۲ اسفند

یکی از خوبی‌های خارج از ایران زندگی کردن، برای من، اینه که سه بار وقت دارم برای سال بعدم آرزو کنم: اواخر اسفند، اواخر خرداد و اوایل دی. و سالی سه بار می‌تونم برای سال آینده‌ام برنامه‌ریزی کنم!

باید بگردم یه مناسبت هم برای اول مهر پیدا کنم که بتونم در هر فصل سال، یه آرزوی جدید (برنامه‌ی جدید) و متناسب با وضعیتم تو اون فصل داشته باشم.

کانون فکری

پنج‌شنبه ۱۷ اسفند

من در یه دوره‌ای، عضوکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم و اگه اشتباه نکنم کانون، هر دو هفته، دو تا کتاب داستان برام می‌فرستاد.

از بین اون کتاب‌ها، خیلی‌ها رو خوندم و هیچی ازشون یادم نیست. ولی سه، چهار تا کتاب بودن که کاملا به‌خاطرم موندن. یکی از اون کتاب‌ها داستان یه پسر‌بچه بود (که من، اون موقع همسن خودم تصویرش کرده بودم). جزئیات داستان یادم نیست ولی ایده‌ی داستان این بود که در طول داستان، برای قهرمان(!) داستان، اتفاق‌های بدی می‌افتاد و اون پس از هر اتفاق بد، آرزو می‌کرد که ای‌کاش یه دستگاهی رو پیشونی آدم‌ها نصب بود و این قابلیت رو داشت که بتونه فکر و نقشه‌های آدم‌ها رو نمایش بده (هر بار که یه اتفاق بد می‌افتاد آرزو می‌کرد که ای‌کاش یه دستگاهی رو پیشونی نصب بود که می‌تونست فلان طرز فکر کردن رو نشون بده)... داستان این طوری تموم شده بود که پسره آخرش به این نتیجه رسید که اگه این طوری قرار بود باشه نمی‌تونست دوستش‌ را سورپرایز کنه، دروغ بگه و ...

من، تو عالم ۹-۱۰ سالگی، با خودم فکر کردم که من اگه جای اون پسر بودم از اول کار، آرزو می‌کردم که یک صفحه نمایش (تلویزیون) رو پیشونی آدم‌ها نصب بشه (که کلید خاموش و روشن داشته باشه) و در کل از پایان داستان خوشم نیومد!

بعدها، تو موقعیت‌های مختلف، خیلی به وجود همچین صفحه نمایشی روی پیشونی اطرافیانم احساس نیاز کردم. ...
و خیلی وقت‌ها (مخصوصا وقتی که سرم خیلی شلوغه و ذهنم درگیره) به این موضوع فکر کردم که اگه همچین صفحه نمایشی وجود داشت حتما اون را روشن می‌زاشتم.

پ.ن.۱. عکس روی جلد کتاب تو ذهنم هست. یه پسر بچه بود که از پیشونی‌اش  ۷، ۸ تا دستگاه مختلف بیرون زده بود.
پ.ن.۲. کسی هست که اون کتاب رو خونده باشه؟

بی‌ارزش‌ها!


سه‌شنبه ۹ اسفند

  وقتی برای اولین بار که با مفهوم کلید caps-lock آشنا شدم به نظرم خیلی جالب اومد که طراحان صفحه‌کلید این قدر دید داشتن که نیاز به وجود همچین کلیدی را درک کردن. چهار سال پیش، یه جایی خوندم که خیلی از کاربرهای لینوکس، از این کلید برای تغییر زبان صفحه‌کلید (مثلا از انگلیسی به فارسی و بالعکس) استفاده می‌کنن. خیلی برام عجیب بود که باور کنم این کلید، برای کاربردی که طراحی شده مورد استفاده قرار نگیره.
 
  پس از کمی فکر کردن، نتونستم موردی را به یاد بیارم که من از caps-lock استفاده کرده باشم. و پس از اون،‌ من هم برای تغییر زبان صفحه‌کلیدم از این کلید استفاده می‌کنم.
 
  امروز داشتم فکر می‌کردم که تو زندگی واقعی هم خیلی با این پدیده رو‌به‌رو می‌شم. خیلی چیزها، ایده‌ها و ... هستن که در نگاه اول خیلی برام مهم بودن ولی بعدا که دقیق بهشون فکر کردم فهمیدم که اون‌قدری که اول فکر می‌کردم مهم،‌ ضروری یا غیرقابل صرف‌نظر کردن نیستن.

یه نمونه‌ای که این اواخر کشف کردم در مورد شغلی که در آینده می‌خواستم داشته باشم...

ببین چقدر حقیر شده، اوج بلند بودنم!

چهارشنبه ۳ اسفند

سایت سفارت آمریکا را چک کردم و دیدم که نوشته ویزام صادر شده. تعجب کردم که چرا با من تماس نگرفتن، ای‌میل نزدن (دفعه قبل به من ای‌میل زده بودن که ویزات آماده شده بیا بگریش).

من: ظاهرا ویزای آمریکای من آماده است ولی با من تماس نگرفتن ....
من: می‌دونی باید چی‌کار کنم؟
س: ...
من: آها! باشه دستت درد نکنه.
س: راستی، مبارک باشه!
من: چی؟! چی مبارک باشه؟
س: ویزات دیگه!؟

من، ناخودآگاه، به یاد بیت اشاره شده در عنوان این مطلب افتادم.

نیمهٔ پر لیوان!

جمعه ۲۸ بهمن

دیشب به یه دلیلی مجبور شدم برم بیمارستان. برنامهٔ اتوبوس‌ها را نگاه کردم. اتوبوسی که تا بیمارستان می‌رفت دیگه اون وقت شب کار نمی‌کرد.
بنا به گوگل، بهترین مسیر این بود که یه اتوبوس سوار شم و بقیهٔ راه‌و پیاده برم (۱.۵ کیلومتر). سوار اتوبوس اول شدم و رسیدم به ایستگاهی که باید پیاده می‌شدم و بقیهٔ راه‌و پیاده می‌رفتم. وقتی خواستم از اتوبوس پیاده بشم، راننده پرسید:

Driver: Are you going to hospital?
Me: Yes, ...
Driver: Is there anyone else on the bus?
Me: No!
Driver: OK! I will take you there, but don't tell anyone ;)
...
...

وقتی به شب ونکوور (و آدم‌هاش)‌ نگاه می‌کنم حس می‌کنم دارم از پشت یه لیوان شیشه‌ای پر از آب به شهر نگاه می‌کنم. برام عجیبه! انگار که تو شب، آدم‌های جدیدی میان تو ونکوور (که از آدم‌های روز ونکوور خیلی دوست داشتنی‌تر هستن).
این شاید دومین بهترین شب من در ونکوور بوده باشه.

چی بخونم، جوونیم رفت و صِدام رفت

شنبه ۲۴ دی

پیش‌زمینه: من سال اول کارشناسی ارشد که بودم تو یه شرکتی کار می‌کردم. یه همکار داشتم که خیلی آدم دقیقی بود و معمولا اطلاعاتی داشت به اندازهٔ کافی دقیق بود یا این که اگه یه چیزی نمی‌دونست می‌گفت نمی‌دونم ولی فرداش می‌رفت و یه جواب درست حسابی برای اون سوال پیدا می‌کرد. یه بار، یه سوالی برام پیش اومده بود ولی حس و حال گشتن تو وب دنبال جواب را نداشتم (چون اصلا نمی‌دونستم باید دنبال چی بگردم و ...) قبل از نهار، اون دوستم سوال کردم و اون گفت که نمی‌دونه. برای نهار رفتم بیرون شرکت، و وقتی برگشتم دوستم جواب کاملی برای اون سوال پیدا کرده بود.

زمان حال:
تو دانشگاه، از محل کارم دراومدم که برم یه قهوه بخورم. تو راهرو، الف و الف را دیدم.

الف: اِ! چه جالب! همین الان داشتیم می‌گفتیم که اگه یه چیزی رو به‌تو بگیم می‌ری تَهِ اون موضوع رو در میاری ...

و من به یاد این جملهٔ گُهر‌بار پروفسور Snape افتادم که گفت:

You dare use my own spells against me, Potter?

خوش‌بین هستم؟


چهارشنبه ۲۱ دی

یه مشکلی برای یکی از دوستام پیش اومده بود و من به شکل کاملا اتفاقی متوجه اون مشکل شدم. برای حل اون مشکل، فقط یک راه به ذهنم می‌رسید.

با خودم فکر کردم که اگه همین مشکل برای من پیش اومده بود آیا اون دوستم حاضر می‌شد برای حل مشکل من، اون کارو انجام بده یا نه؟

دوستم: ببخشید، خیلی اذیتت کردم، دستت درد نکنه... من نمی‌خواستم تو اصلا وارد این ماجرا بشی ...
من: تو هم اگه جای من بودی همین کارو برای من انجام می‌دادی، نمی‌دادی؟
دوستم: شاید، ولی حالا که نیستم!
من: ...

امشب تو اتوبوس داشتم بین دوستام می‌شمردم که برای چند نفرشون حاضرم همون کاری رو که برای اون دوستم کردم انجام بدم. خوشبختانه کم نبودن!

در نتیجه:
یا من زیادی نسبت به دوستام خوش‌بین هستم (اون‌‌ها را درست نمی‌شناسم) یا دوست خوب کم ندارم.

این نیز گذشت

دو‌شنبه ۱۹دی

من: چند جور غذایی که راحت بشه درست کرد بهم یاد بده ...
مادرم: باشه،‌ بیا امشب درست کردن فلان چیزو بهت یاد بدم

* شب قبل از رفتن پدر و مادرم.

من: خوب! حالا امشب بزار من غذا درست کنم که اگه ایرادی داشتم بتونی بهم بگی.
مادرم: باشه

من: غذا چطور شده بود؟
مادرم: خیلی خوب بود! دستت درد نکنه.

مادرم: فقط به هم‌خونه‌ایت بگو که غذا رو خودت درست کردی(!!)
من (پیش خودم): یعنی این‌قدر غذام بد شد!؟

توالت‌نوشته‌ها (۲)

جمعه ۲ دی

امروز تو یکی از دست‌شویی‌های کتابخونه‌ٔ دانشگاه این رو دیدم:

If you are looking for sympathy, I can tell you where to find it:

In dictionary, ..., between Shit and syphilis.

توالت‌نوشته‌های ۱

ای حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی

پنج‌شنبه ۱ دی

  دیشب، به مناسبت شب یلدا، یکی داشت فال حافظ می‌گرفت. نوبت من شد.

ش: امیر! نیت کن!
من: ...، نیت کردم.
ش شروع کرد به خوندن فال.

  وسط خوندن فال، یه ای‌میل برام اومد. ای‌میل از طرف همون شرکتی بود که قرار بود باهاش مصاحبه کنم و داشتم از حافظ، در موردش سوال می‌کردم!:ی

  دیگه به حافظ و راز شکافی‌اش گوش ندادم. شروع کردم به‌خوندن ای‌میل. وقتی نوبت خوندن شاهد فالم رسید، ای‌میل رو خونده بودم و می‌دونستم که باید یه نیت دیگه می‌کردم!

این نیز گذشت

هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید!

سه‌شنبه ۲۹ آذر

  هفته‌ی پیش، با پدرم رفته بودیم دانشگاه UBC. تو یکی از مال‌های (mall) دانشگاه، یه خانوم سیاه‌پوست خوش‌رویی بساط پهن کرده بود و جنس می‌فروخت:

I: How much is this leather bracelet?
She: 15 dollars.
I: Do you accept credit or debit card?
She: No! we don't but there is an ATM downstairs.

پدرم که متوجه شده بود من پول می‌خوام، یه ۲۰ دلاری به من داد ...

She (with smile): It's really good to have your dad around while shopping ;)
I: You can say it again!

و این اولین باری بود که از این اصطلاح در مکالمات روزانه استفاده می‌کردم.

این نیز گذشت

 دوشنبه ۲۱ آذر

دیروز، به مادرم گفتم که طرز پخت چند تا غذای جدید رو یادم بده. گفت مثلا چی. گفتم ...

من: چقدر از فلان چیز بریزم؟
مادر: ...

من: چقدر از بهمان چیز لازم دارم؟
مادر: ...

من: چقدر باید رو اجاق باشه؟
مادر: ...

...

مادر: ببین! من چشمی می‌دونم از هر چیز چقدر لازمه. اندازه و پیمونه که نداریم
من: خب! من حالا چیکار کنم که چشمم اندازه‌گیری بلد نیست؟ یعنی من باید ۳۰ سال تلاش کنم تا بتونم ... یا ... رو درست کنم؟
مادر: پ.ن.پ! می‌خوای یه روزه همه چیز رو یاد بگیری؟*

* با کمی تحریف!