‏نمایش پست‌ها با برچسب غر غر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غر غر. نمایش همه پست‌ها

مرحله‌ی بعدی!

هفته‌ی دیگه قراره یکی از همکارهام بازنشسته بشه. 

نگرانم که دیگه از مرحله‌ی دوستام بچه‌دار شدن به مرحله‌ی دوستام بازنشسته شدن دارم می‌رسم... نباید فاصله‌شون بیشتر می‌بود؟

ما ایرونی‌ها

داشتم با یکی که در کانادا زندگی می‌کنه صحبت می‌کردم:

من: این‌جا ماسک اصلا پیدا نمی‌شه... از دو هفته پیش ما همه جا رو گشتیم پیدا نکردیم.
من: آنلاین هم (رو آمازون) هم پیدا نمی‌شه...
آ: این‌جا هنوز پیدا می‌شه ولی قیمتش رو بردن بالا... قبلاً یه بسته‌ی ۵۰تایی‌اش بود فلان قدر دلار الان ۵تا شو می‌دن همون قیمت!
ط: ظاهرا تو ایران هم یه سری احتکار کرده بودن...
ط: ایرونی هستیم دیگه، از هر فرصتی استفاده می‌کنیم...
من: چطور شد؟ وقتی تو کانادا اتفاق می‌افته ربطی ژن نداره تو ایران داره؟
ط: خوب کانادا (و آمریکا) کشورهای سرمایه‌داری هستش اون‌جا نیستش...

مردم ما

حس می‌کنم مردم خیلی خودخواهی هستیم...
آمریکا ایران و تحریم کرده، رفتیم هر چی پول داشتیم تبدیل کردیم به دلار که مبادا ضرر کنیم... همین تقاضاهای غیر ضروری قیمت دلار رو برده بالا... حالا به دولت غر می‌زنیم که چرا قیمت دلار بالا رفته و انتظار داریم دولت دلار بریزه تو بازار که قیمت بیاد پایین تا ما بریم بخریم...

یه عده آدم بی‌گناه تو اهواز کشته شدن، بعد یارو تلگرام پیام می‌زاره:
«فعلا که یه هفته‌ای مردم درگیر خبر حمله‌ی تروریستی اهواز هستن
هفته‌ی بعد هم با نشست سازمان ملل سرگرم هستن
یهو به خودت میای می‌بینی دلار ۲۰ تومن رو رد کرده...»

پ.ن. من همین الان رفتم یه فروشگاه، یارو پرسید کجایی هستی، گفتم ایرانی. گفت الان تو خبرها دیدم که به ایران حمله شده، خیلی متاسفم...




ملت غرغرو


تو این چند وقت‌ه،‌کلی پست تو گوگل‌پلاس و تلگرام خوندم (و می‌خونم) که دارن بد و بیراه می‌گن به روحانی، عوارض خروج،‌ و ...
یه خریتی کردم تو گروه تلگرام بچه‌های مدرسه‌مون،‌ در مورد اضافه‌شدن عوارض خروج صحبت کردم (دفاع کردم که این کار، به معنی گرفتن پول از مرفه‌ترها و دادن اون به نیازمند‌تر هاست). بحث در عرض یک دقیقه رسید به این که چرا انتخابات تو ایران آزاد نیست،‌ چرا بودجه‌ی فالن سازمان این‌قدره،  قیمت اجاره خونه تو تهران گرون‌ه، و ...
 

هر حرفی هم که من زدم بهم می‌گفتن: "۱۰ سال‌ه ایران رو ندیدی" یا "اگه ایران خوبه چرا نمی‌ری ایران زندگی کنی".
اون‌هایی که تو ایران زندگی می‌کنن مدام دارن در مورد ترافیک،‌ اجاره خونه،‌ قیمت خونه نغ می‌زنن وقتی هم بهشون می‌گی:
در نیویورک (و تو همین Bay Area که من هستم) مردم روزی یک‌ساعت و نیم (هر طرف)‌ تو راهن که برن سر کار و برگردن، یا می‌گی این‌جا بستگی به شهری که توش زندگی کنی قیمت خونه و اجاره خونه تغییر می‌کنه،
اگه آمار یه شهر رو دیدی نباید فکر کنین که همه‌ی شهرهای آمریکا همون‌طوری هستن، می‌گی تو ‌Bay Area شرکت‌ها خونه اجاره می‌دن و چون Rent Control نداره هر قدر بخوان اجاره رو بالا می‌برن،  می‌گی قیمت خونه‌ها
 (در Bay Area) چقدره (و این که می‌گن هر کی رفت سرکار می‌تونه خونه بخره برای شهرهای کوچک‌تر تو آمریکاست )، و ...
بهت می‌گن "تو خیلی وقت‌ه ایران نبودی اصلا تو باغ نیستی".




حرف من این‌ه که برخی تصمیم‌ها درسته،‌ برخی تصمیم‌ها نادرسته و برخی چیزها این بین: چیز درست و نادرست دیگه بودن و حس کردن شرایط رو نمی‌خواد...

مبدا!


از وقتی که درسم تموم شده و دارم کار می‌کنم برنامه زندگی‌ام یکم عوض شده. وقتی دانشجو بودم صبح، قبل از هر کاری، می‌شستم وبلاگ‌ها را با گودر (خدا بیامرز) می‌خوندم... چون خیلی از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم فارسی بودن یه حس کلی از این که تاریخ (به وقت ایران) چیه داشتم.
پس از خدابیامرز شدن گودر (و شروع به کار کردن من) شروع کردم به استفاده از feedly (که مثلا قراره جایگزین گودر باشه). ولی خوب، به نظرم هنوز خیلی کار داره تا به اون‌جا برسه.به هر حال، مشکل قضیه اینه که من دیگه تاریخ فارسی را از دست دادم. برای همین  روزهایی که مهم هستن، مثلا  تولد مادر، پدر و ... را به میلادی تبدیل کردم. این قضیه دو، سه سال کار کرد ولی امسال،  به دلیل سال کبیسه بودن همه چی جا به جا شده.

صبح با پدرم صحبت کردم... بعد نشستم پشت میزم دیدم که امروز تولد پدرمه... خواستم دوباره بهش زنگ بزنم  تولدش را تبریک بگم، که متوجه شدم که تولدش (به وقت ایران) دیروز بوده.

دزدی

دزدی هم یه جور هنره! یکی از دزدترین شرکت‌هایی که تو آمریکا (و کانادا)وجود داره شرکت‌های اجاره‌ی ماشین هستن. هزار جور کلک می‌زنن که پول اضافه ازت بگیرن (حالا در ادامه یه مورد که تو این سفر برام پیش اومد رو می‌گم).. مثلا ماشینی که رزرو کردی رو ندارن بعد بهت می‌گن می‌خوای یه ماشین باکلاس‌تر بگیری و روزی ۲۵تا بیشتر بدی!... وقتی می‌گی نه بهت همون ماشین باکلاس‌تر و بدون پول اضافی می‌دن...

جریان از این قرار بود که ما برای ۶ روز ماشین اجاره کرده بودیم و پولش رو هم قبلا داده بودیم. ما ماشین رو ساعت ۱۱:۵۳ شب تحویل گرفتیم.
وقتی امروز اومدیم ماشین رو پس بدیم یه رسید بهمون دادن: یه نیگاه به رسید انداختم دیدم ۶۰دلار اضافه شارژمون کردن! بعد از کلی خوندن رسید و تلاش برای فهمیدن این که چی شده، آخرش فهمیدم که به خاطر اون ۷ دقیقه گفتن که یه روز بیشتر داری ماشین اجاره می‌کنی و ۶۰ دلار هزینه‌اش می‌شه ( اون یارو که داشت ماشین رو به ما می‌داد اصلا به روی خودش نیاورد که داره ۶۰دلار اضافه شارژمون می‌کنه).
وقتی آخره کار متوجه شدم رفتم به customer serviceشون گفتم و با روی گشاده، صورت حساب رو اصلاح کردن.

اما پند اخلاقی این داستان اینه که هر وقت خواستین دزدی کنین یه گزینه‌ای شبیه customer service هم در نظر بگیرین که اگه کسی فهمید ازش دزدی کردین بتونه بیاد اعتراض کنه و پول خودش رو پس بگیره!!

رفتم که رفتم

من در آخرین ساعت‌های سال ۲۰۰۷، وارد ونکوور شدم. زندگی به دور از خانواده، خیلی چیزها به من یاد داد. نمی‌تونم بگم ارزشش را نداشت. احتمالا اگه برگردم به ۶ سال پیش، و در همون موقعیت قرار بگیرم، دوباره همین انتخاب رو انجام بدم.

تو ونکوور دوست خوب کم نداشتم و هیچ وقت فراموششون نمی‌کنم ولی مطمئن هستم که دلم برای شهر ونکوور تنگ نخواهد شد. ونکوور‌ رو دوست نداشتم، شاید دلیلش این باشه که به جز در ۶ ماهه گذشته، اصلا بهش حس خونه نداشتم. شاید هم دلیلش مشکلاتی بوده باشه که با استادم داشتم. یا شاید هم، به خاطر زندگی بخور نمیر دانشجویی بوده باشه. به هر حال، دیگه وقتشه که برم یه "شات ونکوور" بخرم.

 دیروز، وقتی داشتم میزم را جمع می‌کردم از هر گوشه‌اش یه خاطره پیدا می‌کردم.


این کارت‌و یکی از دوستام، از نیویورک برام آورده بود. پنج، شش‌تا کارت گذاشت جلوم گفت یکیش رو انتخاب کن. وقتی من این کارتو انتخاب کردم،

س: چرا این یکی؟
من: چون با کاری که می‌کنن حال می‌کنن و خوشحالن.

نمی‌دونم! شاید مشکل اصلی من، با محیط کار/درس بوده باشه.





به هر حال، امیدوارم که ونکوور جای خوبی باشه برای همه‌ی اون‌هایی که این جا زندگی می‌کنن/قراره زندگی کنن.

نیمه‌ی خالی لیوان

دو‌شنبه ۲۰ شهریور

سوار تاکسی (ون) شده بودم که از شهرک برم سیدخندان. تو راه، یه خانومی  خواست پیاده بشه و پرسید کرایه چنده؟ راننده گفت: ۸۵۰.

یه آقایی که کنار من نشسته بود، آروم گفت کرایه ۸۰۰ تومنه نه ۸۵۰.

موقع پیاده شدن، ۲۰۰۰ تومنی دادم به راننده. راننده به من ۱۱۰۰ تومن برگردوند:

من: تا چند دقیقه پیش که کرایه ۸۵۰ تومن بود، الان شده ۹۰۰ تومن؟
راننده: پول خورد نداشتم...
من: خوب، آقای محترم، می‌تونستی بگی پول خورد ندارم...*

*: البته راننده هیچ تلاشی هم نکرد که ۵۰ تومن بقیه رو به من برگردونه!!



من از دنیا چی می‌خوام؟

یک‌شنبه ۲۰ شهریور

دیشب، با یه گروه از دوست‌های قدیمی جمع شده بودیم یه جا... حرف زدیم/صحبت کردیم/بحث کردیم/مجادله کردیم.

هم گیک گیک کردیم، هم حرف اجتماعی زدیم، هم تحلیل سیاسی کردیم، حتی در مورد تخمین قیمت واقعی دلار (به صورت ریاضی) یه تلاش‌هایی کردیم.

وقتی دستت جوره، می‌تونی حال کنی حالا می‌خواد تو داتی باشه، یا می‌خواد تو دبستان باشه یا ...

حالا که وطن این قدر محکم نشسته سر جاش،
"کاش آدمی پاتقش رو همچون بنفشه‌ها، می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست"

گیک حال بهم زن منم یا تو*

شنبه ۲۰ خرداد

در این پست دو تا "ن" وجود داره (مواظب باشین گیج نشین!)

شب خونه‌ی یکی از بچه‌ها مهمون بودیم.

پ: داری به کی اس‌ام‌اس می‌دی؟
من: به ن! یه معما بهش دادم توش گیر کرده!!
پ: تو و ن، هر دو تاتون گیک‌های حال بهم زن هستین! (با طرز حرف زدن پ بخونینش)
من: دیگه چی کار کنیم...

ن (دومین ن): حالا معما چی هست؟
من: ...
ن (دومین ن): خوب می‌شه این جوری حلش کرد...
من:‌آره، راه بهتر داری براش
پ: خوب می‌شه این طوری حلش کرد...

من:‌ به جمع گیکان حال بهم زن خوش آمدی...
پ: نه! من گیک نیستم من ...

و مثل پ می‌تونم از پ(دوم)، همین‌طور الف و ش و خیلی‌های دیگه نام ببرم...

*: اشاره به شعر شهریار

حسرت



جمعه ۱۹ خرداد

داشتم فکر می‌کردم که بزرگ‌ترین چیزی که همیشه حسرتش رو می‌خورم چیه. یکی از اون چیزها، اینه که دست‌خطم (چه فارسی و چه انگلیسی) خیلی بده. افتضاحه.

سه، چهار سال پیش بود که فهمیدم من خودکار را درست تو دستم نمی‌گیرم! (با فرض این که کاری که همه‌ی آدم‌های دیگه می‌کنن درست باشه).

شاید دلیل اصلی این‌که تو دانشگاه، یک صفحه هم جزوه ننوشتم همین بوده باشه...

وقتی داشتم کارهای فارغ‌التحصیلی‌ام رو انجام می‌دادم، یک بار مجبور شدم یه نامه بنویسم به مسوول آموزش دانشگاه. وقتی داشتم نامه را می‌دادم به یارو، از خجالت آب شدم.

یه بار تولد یکی از دوستام بود و یه مهمونی گرفته بود. قرار شده بود هر کدوممون یک خط، روی یک کارت تبریک، بهش تبریک بگیم. یعنی اون روز، این قدر بچه‌ها مسخره‌ام کردن (بابت دست‌خطم) که با خودم قرار گذاشتم دیگه برای هیچ‌کی پیام تبریک ننویسم!

کلا زندگی سخته اگه دست‌خطت بد باشه!!


فالت بِگیرُم!


یک‌شنبه ۲۴ اردیبهشت

امروز یک کتاب به نام "طالع متولدین خرداد" به دستم رسید. که طالع متولدین خرداد را بر اساس
طالع‌بینی ایرانیان
طالع‌بینی ژاپنی
طالع‌بینی خورشیدی
طالع‌بینی مصری
طالع‌بینی هندی
طالع‌بینی چینی
بررسی کرده بود. در مورد من، بیشتر ادعاها نه درست بود و نه نادرست (نمی‌تونستم به شکل قاطع بگم که اون طوری هستم یا نیستم).

این ادعا‌ها نادرست بودند:

۱- "این گروه از آشپزی لذت می‌برند و معمولا در غذاها از سبزیجات بیشتر استفاده می‌کنند ... بیشتر غذاهای سنتی و سالم را تهیه می‌کنند..."

۲- "همین‌طور در کارهایی که احتیاج به صبر و حوصله‌ی فراوان دارد، مانند کارهای دستی چون گلدوزی، قلاب‌بافی، خیاطی، .... نقاشی و گرافیک می‌توانند موفق باشند".

۳- "روابط متولدین این سیاره با افراد بزرگ‌تر از خودشان، خیلی بهتر است تا با افراد کوچک‌تر از خودشان، ...".

۴- "متولدین تحت سلطه‌ی مشتری .... و همواره اولین برخورد با افراد برای‌شان مهم بوده و هرگز فراموش نمی‌کنند و همان را مد نظر می‌گیرند...".

۵- "متولد خرداد ممکن است هر لحظه چهره‌ی جدیدی به خودش بگیرد و تحت هر شرایطی نظر و عقایدش تغییر می‌کند."

۶- "این گروه در کارهایی مانند: کارمند دفتری یا تعمیر اشیا قدیمی و عتیقه می‌توانند موفق شوند."

۷- "قدرت و سرعت هوش آن‌ها کمک بزرگی است تا به چند زبان صحبت کنند و در به خاطر سپردن لغات و کلمات مهارت فراوانی دارند..."

۸- "بعضی اوقات تحت تاثیر سیاره‌ی عطارد دوست دارد اطرافیانش را فریب دهد و دست به شرارت بزند... "

۹- "بچه‌های متولد خرداد از جمله کودکانی هستند که خیلی زود راه رفتن و حرف‌زدن را یاد می‌گیرند..."

۱۰- "متولدین این ماه اغلب انزوا طلب و در امور شخصی از خود غیرت و تعصب فراوانی نشان می‌دهند."

۱۱- "بیشتر خواهان روستانشینی هستند تا شهرنشینی"

۱۲- "متولدین این ماه با تجدد و نوگرایی مخالف هستند"

* در مورد ۵، شناختم در مورد خودم می‌گه که این حرف نادرسته. ولی خوب دوستانم باید نظر بدن...

این موارد درست بودند:

۱- افرادی هستند که به راحتی متقاعد نمی‌شوند. یک‌نواختی و سکون چیزی نیست که بتواند این آدم تنوع‌طلب را راضی کند.

۲- ...شاید اصلا او برای ریاست و فرمان‌روایی خلق نشده باشد!

۳- او تمایلی به‌امور تکراری ندارد و به محض این‌که بفهمد کاری شکل تکرار به خود گرفته سعی می‌کند در آن تغییراتی به وجود بیاورد.

۴- به او اجازه دهید ابراز وجود کنند در غیر این صورت از شغلش دلسرد می‌شود و ممکن است آن را رها کند.

۵- او هر چیزی را بیشتر از یک مرتبه آزمایش نمی‌کند و برای بار بعدی می‌بیند که خسته شده است.


و خوب، چیزهای خنده‌دار هم در طالع ما دیده شده ظاهرا!:

۱- هم‌چنین سفارش می‌شود که متولدین مشتری از کارهای که با پسر بچه‌های زیر ۱۸ سال سر و کار دارد بپرهیزند مانند: معلم یا مسوول مدرسه‌ی پسرانه و یا فروشگاه لباس‌های پسرانه!!!

۲- مرد خردادی، پدری مهربان و با محبت است و در مورد بچه‌ها خیلی سخت‌گیر نیست. طبیعت تنوع‌طلب و بیزار از یک‌نواختی او ممکن است باعث شود در مورد نظم و انظباط بچه‌ها کم توجه باشد رفتار متغیر او سبب می‌شود روزی رفتار بچه‌هایش را تایید کند و روز دیگر جز عیب‌جویی، کار دیگری انجام ندهد.

۳- ... به همین سبب است که عشق این گونه مردان جنبه‌ی عرفانی و ملکوتی به خود می‌گیرد.

۴- مردان خردادی بسیار تنوع طلب هستند خصوصا در انتخاب همسر.

۵- "متولدین این سیاره از مشاغلی که در زمینه‌ی کشاورزی و پرورش گل و گیاه است حتی به عنوان سرگرمی دوری می‌کنند. چون باعث بدشانسی در طالع آن‌ها می‌شود و اگر قرار شد در رشته‌ای از کشاورزی به‌کار بپردازند فقط به پرورش غلات و میوه‌ها علاقه نشان می‌دهد."!!


چند تا مورد تناقض هم بود (که الان فقط دو تاشون یادم میاد):

۱- طالع‌بینی خورشیدی: خردادی‌ها نباید با متولدین فروردین ازدواج کنند. طالع‌بینی مصری " و بهتر این است که این افراد با متولدین فروردین ازدواج یا رابطه داشته باشند".

۲- طالع‌بینی هندی: "نه اهل بریز و بپاش هستند و نه اهل خساست." طالع‌بینی مصری:‌ "گاهی اوقات ول‌خرج هستند و گاهی اوقات خسیس".

نشد که بشه!

جمعه ۸ اردیبهشت

از وقتی اومدم ونکوور، خیلی دلم می‌خواست تو یه گروه که جلسات منظم برای خوندن کتاب دارن عضو بشم. یکم دنبالش هم گشتم... یه گروه پیدا کردم ولی نرخ کتاب خوندشون خیلی زیاد بود و دیدم نمی‌تونم...

چند وقت بعد، بچه‌های ایرونی دانشگاه یه گروه تشکیل دادن و قرار گذاشتن که کتاب‌های فارسی بخونن. وقتی این خبر را خوندم کاملا مطمئن بودم که این گروه، یک گروهی خواهد بود که دو، سه جلسه تشکیل می‌شه و بعد هم منحل می‌شه (به دلیل شناخت دور را دوری که از چند نفر سازمان‌دهنده این گروه داشتم). و بر خلاف همیشه، در این جلسات شرکت نکردم و ... (و گروه هم خیلی زود منحل شد).

یه بار دیگه، یکی از بچه‌ها پیشنهاد یه گروه کوچک‌تر را داده بود... با توجه به استریو‌تایپی که از رفتار دوستم داشتم، باز هم، پیش‌بینی‌ام این بود که این گروه هم خیلی زود به‌هم می‌خوره. ولی چون نمی‌خواستم استریوتایپ کرده باشم  (چون از استریوتایپ شدن متنفرم!) گفتم باشه*. و بعد از دو جلسه، اون برنامه هم تعطیل شد...

و الان، دوباره یه گروه دیگه در حال تشکیل شدنه که قراره کار جالبی بکنه. آیا باید از تجربه گذشته استفاده کرد؟

پس‌نوشت. من اولین بار که با پروژه‌ی «کتاب جمعه» آشنا شدم  پیش خودم فکر کردم که یک پروژه‌ای هست که چند نفر دور هم شروع کردن (و خیلی امیدوار نبودم که به جایی برسه). با این وجود، عضو شدم و کمک کردم و ...  خیلی خوشحالم که یه نقشی داشتم تا به این‌جای کار. (بماند که وسط‌های کار فهمیدم که چه کسی مدیر این پروژه بود/هست و پس از اون کاملا مطمئن شدم که این پروژه قطعا به سامان می‌رسه).

*واقعا امیدوار بودم که اون گروه کوچیک کتاب‌خونی دوام بیاره ولی ... شکست اون گروه کتاب‌خونی، برای من، به معنی شکست تلاش آدم‌هایی مثل خودم در تشکیل گروه‌های داوطلبانه و انجام کارهای داوطلبانه بود.

یه چنین نخبه‌هایی داریم ما!



دوشنبه ۴ اردیبهشت


یه هفته، شاید یکم بیشتر، از انتخابات سال ۸۴ گذشته بود. تو دانشکده برق، یک دسته از دانشجو‌های کارشناسی برق و کامپیوتر شریف داشتن با هم صحبت می‌کردن.

 منتظر یکی از بچه‌ها بودم و باید اون جا می‌موندم تا بیاد (ولی کلا بحث رو اعصابم بود!). دو دسته شده بودن. دسته‌ی اول می‌گفتن که مردم ایران خیلی ناآگاه هستن و در حد ما نیستن و ... تنها راهی که برای ما هست اینه که از ایران فرار کنیم. دسته‌ی دوم می‌گفتن که نه! این مشکل فقط تو ایران وجود نداره. تو آمریکاش هم همین مشکل هست (آمریکایی‌ها بوش را انتخاب کردن که ...). باید نظام کل دنیا به جای دموکراسی بره به سمت نخبه‌گرایی بره و ...

خیلی دلم می‌خواست اون‌جا برم بهشون بگم که حالا شما نابغه‌ی برق و کامپیوتر و ... چرا انتظار داری  در هر موردی که حرف می‌زنی حرفت درست باشه؟ نگفتم و هنوز رو دلم مونده.

مقصر چه‌کسی است؟


جمعه ۲۵ فروردین

یه شرکت، یه نفرو استخدام می‌کنه که نرده‌های بین اتوبان رو رنگ بزنه. طرف روز اول ۶ مایلو رنگ میزنه. روز دوم ۳ مایل رو و روز سوم کمتر از یه مایل. صاحاب کارش بهش میگه

- هوی چرا تو هر روز کمتر از دیروز کار میکنی؟
- من نمی‌تونم بهتر از این کار کنم. چون هر روز دارم از قوطی رنگ دورتر می‌شم.

سوالی که برام پیش اومده اینه که این‌جا مقصر کیه؟

- آیا مقصر شهرداریه که کسی رو که تا حالا این کارو انجام نداده بوده استخدام کرده؟
- آیا مقصر، کسی که رنگ کردن را به کارگر آموزش داده؟ (که به این موضوع فکر نکرده که ممکنه کارآموزش اشتباهی برداشت کنه)
- آیا مقصر کارگره هستش که از آی‌کیوش استفاده نکرده؟

چند روز پیش، یکی در فیس‌بوکش یه کاری کرد که مشابه همین داستان بود (تو فضای مجازی) - با این فرض که طرف راست گفته باشه. امروز داشتم، بالاخره امروز وقت کردم فکر کنم که اگه دیدمش چه‌جوری باید باهاش برخورد کنم...

پ.ن. نمی‌دونم خود اون طرف این‌جا را می‌خونه یا نه ولی اگه می‌خونه از قدیم گفتن "در مثل جای مناقشه نیست".

Empty Checklist


سه‌شنبه ۲۳ اسفند

   من احساس می‌کنم تو ذهنم برای هر کدوم از دوستام، یه لیست از صفت‌های خوب‌شون دارم. و هر چند وقت یه بار، یه چیزی پیش میاد که می‌رم و یکی از چیزهایی که تو این فهرست وجود داره را حذف می‌کنم.
 
  آخر هفته، دو سه تا اتفاق افتاد. بعد یه لحظه نیگاه کردم دیدم که لیست‌های سه‌تا از دوست‌هام خالی خالی شدن. این شاید، ناامبد‌‌کننده‌ترین آخر هفته عمرم بود.

آرزوی سال جدید

دوشنبه ۲۲ اسفند

یکی از خوبی‌های خارج از ایران زندگی کردن، برای من، اینه که سه بار وقت دارم برای سال بعدم آرزو کنم: اواخر اسفند، اواخر خرداد و اوایل دی. و سالی سه بار می‌تونم برای سال آینده‌ام برنامه‌ریزی کنم!

باید بگردم یه مناسبت هم برای اول مهر پیدا کنم که بتونم در هر فصل سال، یه آرزوی جدید (برنامه‌ی جدید) و متناسب با وضعیتم تو اون فصل داشته باشم.

آینه

سه‌شنبه ۶ دی

  بیشتر آدم‌ها تلاش می‌کنن که خودشون رو بهتر بشناسن و اگه مشکلی تو رفتار و یا طرز فکرشون وجود داره اصلاحش کنن. برای این‌که یکی خودشو بشناسه احتمالا راه‌های زیادی وجود داره. راهی که من بیشتر از اون استفاده می‌کنم اینه که تلاش می‌کنم خودم رو در بازخوردی که از دوستام می‌گیرم بشناسم (با نظراتی که در مورد من می‌دن و یا انتقادهایی که می‌کنن).

  وقتی یه نظری یا انتقادی در مورد خودم می‌شنوم یکی از این سه حالت پیش میاد:

  ‍۱- یه مشکلی یا یه رفتار که خودم به اون آگاه نبودم رو می‌فهمم:

    * یکی به من گفت که نوشته‌هات خیلی آشفته هستن: خودم احساس می‌کنم که بعد از شنیدن این نظر،نوشته‌هامو بهتر کنم
    * یکی دیگه در مورد طرز فکر کردنم یه چیز جالب گفت: شاید این حرفش، بتونه به من خیلی تو تصمیم‌گیری‌های آینده‌ام کمک کنه
    و ...

این نظرها خیلی ارزشمند هستن!

  ۲- اون حرف یا نظر اون‌قدر چرت و بی‌ربطه که اصلا ارزش فکر کردن هم نداره:

    * یکی می‌گفت من نسبت به فرهنگ فارسی وسواس فکری (obsession) دارم:  یکی از نشونه‌هاش رو هم، درج تاریخ ایرونی بالای پست‌هام می‌دونست!؟
    * یکی می‌گفت من خیلی منطقی‌ام: نظرش این بود که من برای هر کاری حساب کتاب می‌کنم و ...
    و ...

معمولا این (سوء)نظرها به این دلیل پیش میاد که نظر دهنده، از روی یک کار و یا یک قسمتی از کارهای من نظر می‌ده ...

  ۳- دسته‌ی سوم نظراتی هستن که خودم قبولشون ندارم ولی چندین بار، و از چندین نفر مختلف می‌شنوم. این تکرار شدن‌شون، باعث می‌شه که راحت نتونم ازشون صرف‌نظر کنم:

    * این که syntax error می‌گیرم: پس از کلی پرس‌وجو، آخرش فهمیدم منظور از syntax error    گرفتن چیه. باید بگم من (در طول عمرم) فقط از پنج، شش نفر syntax error گرفتم و اون‌هم تنها وقتی بود که احساس می‌کردم که داره به شعورم توهین می‌شه.

    * این که خیلی وقت‌ها گنگ و نامفهوم حرف می‌زنم و طرف مقابلم اصلا متوجه منظورم نمی‌شه: بدبختانه کسانی که این ایراد رو از من گرفتن هیچ بازخوردی (فیدبَکی) به من نمی‌دن که بدونم مشکل از کجاست. یواش یواش، این داره برای من، به یه ترس تبدیل می‌شه. هر وقت یه چیزی می‌گم و یکی منظورم رو نمی‌فهمه شروع می‌کنم از بقیه پرسیدن که آیا منظورم روشن بوده (چون دیگه نمی‌تونم به نظر خودم در این مورد اعتماد کنم)

پی‌نوشت ۱. و چقدر مسخره فکر می‌کنن، اون‌هایی که به نظرشون این پرسیدن نشونه‌ی "ترس"، "عدم رشد" یا "نداشتن اعتماد به نفسه".

پی‌نوشت ۲. من قصد توهین به هیچ کسی را نداشتم، به دل نگیرید!

مگه من فارسی حرف نمی‌زنم؟

یک‌شنبه ۳ دی

برای یکی از بچه‌ها اس‌ام‌اس فرستادم که ما داریم می‌ریم بیرون، اگه خواستی تو هم بیا.

دوستم جواب داده
"Salam, sry, na fek nakonam khosh begzare"
من جواب دادم که
"Punctuation is important even in text messages"
دوستم جواب داده
"Right, just saw your msg. `pologies."




 که خوب معلومه منظور من رو نفهمیده!

خدایی‌اش، معلوم نیست منظورم چی بوده؟ اگه نیست بگین من یه فکری برای خودم بکنم!؟

غریب موس‌ده بخش دوم

چهارشنبه ۹ آذر

هر سال، حوالی عید قربان، فیس‌بوک و وبلاگ‌های فارسی پر می‌شه از نظرات و متن‌هایی در مورد این‌که سنت قربانی کردن گوسفند یه سنت وحشیانه و عقب‌گرایانه‌است. حالا من نمی‌خوام وارد این بحث بشم که این آدم‌ها، در روزهای دیگه‌ی سال با کشته‌شدن گوسفندها مشکلی ندارن، و یا این‌که احتمالا شمار گوسفندهای کشته شده در اون روز بخصوص باعث کمتر شدن گوسفندهای کشته‌شده در روزهای دیگه‌ی سال می‌شه.

در روز هالووین، تو آمریکای شمالی، یه اتفاق کاملا مشابه برای بوقلمون‌ها میافته ولی تا حالا ندیدم کسی بیاد و برای بوقلمون‌ها گریه و هم‌دردی کنه.

ادامه دارد

بخش نخست