‏نمایش پست‌ها با برچسب مقایسه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مقایسه. نمایش همه پست‌ها

ما ایرونی‌ها

داشتم با یکی که در کانادا زندگی می‌کنه صحبت می‌کردم:

من: این‌جا ماسک اصلا پیدا نمی‌شه... از دو هفته پیش ما همه جا رو گشتیم پیدا نکردیم.
من: آنلاین هم (رو آمازون) هم پیدا نمی‌شه...
آ: این‌جا هنوز پیدا می‌شه ولی قیمتش رو بردن بالا... قبلاً یه بسته‌ی ۵۰تایی‌اش بود فلان قدر دلار الان ۵تا شو می‌دن همون قیمت!
ط: ظاهرا تو ایران هم یه سری احتکار کرده بودن...
ط: ایرونی هستیم دیگه، از هر فرصتی استفاده می‌کنیم...
من: چطور شد؟ وقتی تو کانادا اتفاق می‌افته ربطی ژن نداره تو ایران داره؟
ط: خوب کانادا (و آمریکا) کشورهای سرمایه‌داری هستش اون‌جا نیستش...

همین‌جوری!

یکی از دوستان نوشته بود،‌ «... مهر مادری اینقدر قوی هست که برای حفظ زندگی فرزندم حاضرم تمام ارمانهای اخلاقیم زیر پا بزارم».
 
لطفا قبل از مهاجرت به چند تا چیز توجه کنید:
۱- آیا موقعیت فرزندت بهتر می‌شه: اگه تو ایران جزو قشر بالای متوسط(*) جامعه هستی (از نظر درآمد/تحصیل) آیا می‌تونی این موقعیت رو تو کشور جدید داشته باشی؟ --- همون‌طور که می‌دونی این قصه‌ها که تو خارج از هیچی می‌شه به همه چی رسید  یک در صد میلیون اتفاق می‌افته.
۲- در آمریکا و کانادا  (در مورد اروپا نمی‌دونم) دبیرستان‌های دولتی خیلی جای امنی برای یه دانش‌آموزی که مهاجرت کرده نیست: در حالت عادی فرهنگ  «بولی» کردن خیلی رایج هست مخصوصا اگه نتونی تو جمع‌شون قاطی بشی...
۳- در آمریکا (در مورد کانادا و اروپا نمی‌دونم) با احتمال خیلی زیادی،‌ دبیرستانی که توش درس می‌خونی مشخص می‌کنه کدوم دانشگاه می‌ری (دبیرستان هم براساس منطقه‌ای که توش زندگی می‌کنی مشخص می‌شه،‌ اون هم براساس مقدار پول و درآمدت)
۴- خیلی می‌شنوی که در آمریکا و کانادا (در مورد اروپا نمی‌دونم) بچه‌ها به جای دانشگاه می‌رن کالج: چون هزینه‌ی دانشگاه خیلی زیاده و اقشار متوسط و پایین‌تر نمی‌تونن هزینه‌ی تحصیل بچه‌هاشون رو تو دانشگاه بدن،‌ از گزینه‌ی کالج استفاده می‌کنن... دانشجوها در کالج درس‌هایی رو که باید (در دو سال اول)  در دانشگاه بگذرونن رو می‌خونن (و چون هزینه‌ی کالج (خیلی) کمتر از دانشگاه هست)‌‌ مقدار زیادی پول صرفه‌جویی می‌شه... ولی این طور که من خوندم (خیلی دانش/تحقیق دقیقی ندارم/نکردم) معمولا پذیرش گرفتن بعد از کالج به دانشگاهِ خوب سخت‌تر خواهد بود.
۵- این قضه‌ها که در آمریکا «همه نمی‌رن دانشگاه» یا «برای موفق شدن لازم نیست بری دانشگاه» هم چرت‌ه... هر کی (خانواده‌اش) پول داشته باشه می‌ره دانشگاه... الان رسما می‌گن که مدرک کالج/دانشگاه امروز معادل مدرک دبیرستان ۲۰ سال پیش هستش.

به نظر من، اگه تنها هدف از مهاجرت بهبود زندگی فرزند هستش (اگه شرایط ویژه‌ای نیست و ...) شاید بهتر باشه به این‌که برای ادامه‌ی تحصیل (برای کارشناسی ارشد/دکترا) به خارج بیاد فکر کنی: گاهی اوقات گرفتن پذیرش با حمایت مالی کامل (از ظرف دانشگاه) خیلی سخت‌تر از گرفتن پذیرش بدون حمابت مالی هست‌ ...(این موضوع خیلی طولانی هستش.... شاید بیشتر در این مورد نوشتم)    
* بهتر از میانه‌ی جامعه زندگی می‌کنین.

دزدی

دزدی هم یه جور هنره! یکی از دزدترین شرکت‌هایی که تو آمریکا (و کانادا)وجود داره شرکت‌های اجاره‌ی ماشین هستن. هزار جور کلک می‌زنن که پول اضافه ازت بگیرن (حالا در ادامه یه مورد که تو این سفر برام پیش اومد رو می‌گم).. مثلا ماشینی که رزرو کردی رو ندارن بعد بهت می‌گن می‌خوای یه ماشین باکلاس‌تر بگیری و روزی ۲۵تا بیشتر بدی!... وقتی می‌گی نه بهت همون ماشین باکلاس‌تر و بدون پول اضافی می‌دن...

جریان از این قرار بود که ما برای ۶ روز ماشین اجاره کرده بودیم و پولش رو هم قبلا داده بودیم. ما ماشین رو ساعت ۱۱:۵۳ شب تحویل گرفتیم.
وقتی امروز اومدیم ماشین رو پس بدیم یه رسید بهمون دادن: یه نیگاه به رسید انداختم دیدم ۶۰دلار اضافه شارژمون کردن! بعد از کلی خوندن رسید و تلاش برای فهمیدن این که چی شده، آخرش فهمیدم که به خاطر اون ۷ دقیقه گفتن که یه روز بیشتر داری ماشین اجاره می‌کنی و ۶۰ دلار هزینه‌اش می‌شه ( اون یارو که داشت ماشین رو به ما می‌داد اصلا به روی خودش نیاورد که داره ۶۰دلار اضافه شارژمون می‌کنه).
وقتی آخره کار متوجه شدم رفتم به customer serviceشون گفتم و با روی گشاده، صورت حساب رو اصلاح کردن.

اما پند اخلاقی این داستان اینه که هر وقت خواستین دزدی کنین یه گزینه‌ای شبیه customer service هم در نظر بگیرین که اگه کسی فهمید ازش دزدی کردین بتونه بیاد اعتراض کنه و پول خودش رو پس بگیره!!

نیمه‌ی خالی لیوان

دو‌شنبه ۲۰ شهریور

سوار تاکسی (ون) شده بودم که از شهرک برم سیدخندان. تو راه، یه خانومی  خواست پیاده بشه و پرسید کرایه چنده؟ راننده گفت: ۸۵۰.

یه آقایی که کنار من نشسته بود، آروم گفت کرایه ۸۰۰ تومنه نه ۸۵۰.

موقع پیاده شدن، ۲۰۰۰ تومنی دادم به راننده. راننده به من ۱۱۰۰ تومن برگردوند:

من: تا چند دقیقه پیش که کرایه ۸۵۰ تومن بود، الان شده ۹۰۰ تومن؟
راننده: پول خورد نداشتم...
من: خوب، آقای محترم، می‌تونستی بگی پول خورد ندارم...*

*: البته راننده هیچ تلاشی هم نکرد که ۵۰ تومن بقیه رو به من برگردونه!!



من از دنیا چی می‌خوام؟

یک‌شنبه ۲۰ شهریور

دیشب، با یه گروه از دوست‌های قدیمی جمع شده بودیم یه جا... حرف زدیم/صحبت کردیم/بحث کردیم/مجادله کردیم.

هم گیک گیک کردیم، هم حرف اجتماعی زدیم، هم تحلیل سیاسی کردیم، حتی در مورد تخمین قیمت واقعی دلار (به صورت ریاضی) یه تلاش‌هایی کردیم.

وقتی دستت جوره، می‌تونی حال کنی حالا می‌خواد تو داتی باشه، یا می‌خواد تو دبستان باشه یا ...

حالا که وطن این قدر محکم نشسته سر جاش،
"کاش آدمی پاتقش رو همچون بنفشه‌ها، می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست"

اختلاف عقیده از نزدیک

جمعه ۱۷ شهریور

روز بازی استقلال -پرسپولیس بود، من رفته بودم میلاد نور که لباس بخرم. کارم یکم طول کشید و مسابقه شروع شد. وارد یک مغازه شدم سه تا فروشنده که همشون جوون‌‌های هم سن و سال خودم بودن داشتم فوتبال را می‌دیدن. زیر شیشه‌ی میز، یه عکس بزرگ از ناصر حجازی بود.

بازی با حمله‌ی پرسپولیس شروع شد. فروشنده‌ای که جلوی من، پشت عکس بود هیجان زده شد.

بازی همچنان با حمله‌ی پرسپولیس در جریان بود و فروشنده همین‌طور خوشحال.

من: شما طرفدار استقالی یا پرسپولیس؟
اون: پرسپولیس
من: پس عکس ناصرخان زیر میزت چی‌کار می‌کنه؟
اون (در حالی که به دوستش اشاره می‌کرد): دوستم/همکارم استقلالیه، ولی من و اون یکی دوستم پرسپولیسی هستیم.
دوستش:...

قلیون

شنبه ۱۱ شهریور

دیروز، ساعت ۶، با حمید رفته بودم یه سفره‌خونه‌ی سنتی. ما تنها کسانی بودیم که اون‌جا بودیم (در حالی که معمولا جمعه‌ها خیلی شلوغ بود).

ح: این‌ها با این کاراشون، کاسبیِ شما رو هم کساد کردن...

پیرمرد صاحب رستوران: مگه تا حالا نون زن و بچه‌ی منو اینا می‌دادن... اون خدایی که تا حالا نون ما رسونده بعد از این هم می‌رسونه...

بی‌ارزش‌ها!


سه‌شنبه ۹ اسفند

  وقتی برای اولین بار که با مفهوم کلید caps-lock آشنا شدم به نظرم خیلی جالب اومد که طراحان صفحه‌کلید این قدر دید داشتن که نیاز به وجود همچین کلیدی را درک کردن. چهار سال پیش، یه جایی خوندم که خیلی از کاربرهای لینوکس، از این کلید برای تغییر زبان صفحه‌کلید (مثلا از انگلیسی به فارسی و بالعکس) استفاده می‌کنن. خیلی برام عجیب بود که باور کنم این کلید، برای کاربردی که طراحی شده مورد استفاده قرار نگیره.
 
  پس از کمی فکر کردن، نتونستم موردی را به یاد بیارم که من از caps-lock استفاده کرده باشم. و پس از اون،‌ من هم برای تغییر زبان صفحه‌کلیدم از این کلید استفاده می‌کنم.
 
  امروز داشتم فکر می‌کردم که تو زندگی واقعی هم خیلی با این پدیده رو‌به‌رو می‌شم. خیلی چیزها، ایده‌ها و ... هستن که در نگاه اول خیلی برام مهم بودن ولی بعدا که دقیق بهشون فکر کردم فهمیدم که اون‌قدری که اول فکر می‌کردم مهم،‌ ضروری یا غیرقابل صرف‌نظر کردن نیستن.

یه نمونه‌ای که این اواخر کشف کردم در مورد شغلی که در آینده می‌خواستم داشته باشم...

نیمهٔ پر لیوان!

جمعه ۲۸ بهمن

دیشب به یه دلیلی مجبور شدم برم بیمارستان. برنامهٔ اتوبوس‌ها را نگاه کردم. اتوبوسی که تا بیمارستان می‌رفت دیگه اون وقت شب کار نمی‌کرد.
بنا به گوگل، بهترین مسیر این بود که یه اتوبوس سوار شم و بقیهٔ راه‌و پیاده برم (۱.۵ کیلومتر). سوار اتوبوس اول شدم و رسیدم به ایستگاهی که باید پیاده می‌شدم و بقیهٔ راه‌و پیاده می‌رفتم. وقتی خواستم از اتوبوس پیاده بشم، راننده پرسید:

Driver: Are you going to hospital?
Me: Yes, ...
Driver: Is there anyone else on the bus?
Me: No!
Driver: OK! I will take you there, but don't tell anyone ;)
...
...

وقتی به شب ونکوور (و آدم‌هاش)‌ نگاه می‌کنم حس می‌کنم دارم از پشت یه لیوان شیشه‌ای پر از آب به شهر نگاه می‌کنم. برام عجیبه! انگار که تو شب، آدم‌های جدیدی میان تو ونکوور (که از آدم‌های روز ونکوور خیلی دوست داشتنی‌تر هستن).
این شاید دومین بهترین شب من در ونکوور بوده باشه.

فکر کنم یافتم!

دوشنبه ۱۷ بهمن

مهمونی به وسطش رسیده بود و مهمون‌ها به گروه‌های دو،‌ سه نفری تقسیم شده بودن و هر گروه داشت در مورد یه موضوعی صحبت می‌کرد.

من و ن داشتیم روی یک معما فکر می‌کردیم و در موردش بحث می‌کردیم.

ع: واقعا تو حال می‌کنی با این جور چیزها؟
من:‌ پَ.نَ.پَ! خودآزاری دارم.
من:‌ انتظار داری بیام تو بحث در مورد ... (فلان بازیگر ایرونی) شرکت کنم...

به یاد، چیزهایی که مادرم در مورد سیگار کشیدن، به پدرم می‌گفت افتادم:

مادرم: ... من نمی‌دونم آیا تو با بوی بد سیگار حال می‌کنی؟


خاطرات دانشگاه

شنبه ۱۹ آذر



  حدود ۴، ۵ سال پیش، من یک کاری کردم که از نظر خودم کار درستی بود ولی در نتیجه‌ی اون عمل، (احساس کردم) که یکی از دوستهام (که بهش می‌گم x)، خیلی از دست من آزرده شد.

  من تا چند وقت، از دست خودم ناراحت بودم و هر بار که به‌اون کارم فکر می‌کردم احساس بدی پیدا می‌کردم. (الان، به دلیلی که در ادامه می‌گم، دیگه اون حس بد را ندارم!)

  مدت‌ها بعد، داشتم با یکی دیگه از بچه‌ها (که در ادامه با y به اون اشاره می‌کنم) صحبت می‌کردم (که نفهمیدم چرا و چه‌جوری) اون کارم را برای y تعریف کردم.

  شاید یه هفته از اعترافم نگذشته بود که یکی از دوست‌هام (z)، یه کاری انجام داد که معادل همون کاری بود که من با x انجام داده بودم (می‌گن گَهی پشت به زین و گَهی زین به پشت!).

  این اتفاق، دست‌کم دو تا سود برام داشته است(!):

  ۱- فهمیدم که x، احتمالا اونقدری که من فکر می‌کردم از دستم شاکی نشده

  ۲- فهمیدم که رفتار خودم، چقدر شجاعانه (و پخته!)  بوده. درسته که کاری که z با من کرد همون اثر را داشت ولی روش کارش بسیار توهین‌آمیز بود (البته به قول این‌جایی‌ها: I didn't take any offence)


پس‌نوشت: خیلی دوست دارم بدونم اعتراف کردنم پیش y، ربطی به این رفتار z داشته یا نه

این قرار بود به‌مناسبت روز دانشجو  منتشر بشه ولی ...

غریب موس‌ده - بخش نخست



من یک سالی هست که دیگه خیلی وارد بحث‌های سیاسی/اجتماعی که بین بچه‌ها شروع می‌شه نمی‌شم. برای این کار، دلایل خودم رو دارم که ...

ولی یه چیزی هست خیلی آزارم می‌ده و بدبختانه نمی‌تونم این مطلب را مستقیم به کسی بگم! تو بیشتر بحث‌ها (چه به‌صورت صحبت، چه به‌صورت وبلاگی و چه فیس‌بوکی‌اش) بیشتر شرکت کننده‌ها در گفت‌وگو دانشجوهایی هستن که دست‌بالا ۴ یا ۵ ساله که از ایران خارج شدن.

به نظر من،‌ این‌طور آدم‌ها (از جمله خود من) دید نسبتا خوبی از ایران داریم و می‌دونیم ایران چه‌جوریه (نکات منفی و مثبتش را می‌شناسیم) ولی در مورد کانادا تقریبا هیچ چیزی نمی‌دونیم! این‌که چون با آدم‌های بد کانادایی تو چند سال زندگی در کانادا برخورد نکردین دلیل نمی‌شه که کانادایی بد وجود نداره! اگه یکم دامنه‌ی دوستاتونو گسترش بدین (از آدم‌های دانشگاهی فاصله بگیرین) دستتون میاد که چی می‌گم.

من هفته‌ی اول ورودم به‌کانادا، از طرف دوستای ایرونی‌ام با این توهم که تو کانادا همه چی رو حساب کتابه و هیچ دغل‌بازی وجود نداره زندگی‌مو در کانادا شروع کردم. همه‌ی اتفاق‌های بدی که تو ایران ممکن بود برام بیافته این‌جا برام افتاد. تنها فرق این‌جا با ایران اینه که این‌جا معمولا یکی که زبونتو نمی‌فهمه و (یا تو زبونشو نمی‌فهمی) داره حالتو می‌گیره.

من الان راحت می‌تونم ۱۰ نمونه از مشکلات اداری احمقانه‌ای که تو ایران یا اصلا باهاش روبرو نمی‌شدم یا خیلی دردش کمتر بود را اسم ببرم.

شاید بی‌ربط نباشه به‌این موضوع اشاره کنم:

یه بار صحبت از این بود که تو ایران همه در مورد میزان اعتقاداتشون دروغ می‌گن و این نشون می‌ده که فرهنگ ما ایرونی‌ها خیلی ضعیفه و ... . من حرفم این بود که این درسته ولی نمی‌شه اینو به فرهنگ ربط داد. شرایط زندگی طوریه که مردم برای حفظ کارشون مجبورن دروغ بگن. دروغ گفتن در مورد اعتقادات این‌جا (تو کانادا) اصلا لازم نیست ولی اگه لازم بود از کجا می‌دونین که این، این‌جاهم، اتفاق نمی‌افتاد. ....

اون‌بار نتونسته بودم یه مثالی پیدا کنم که تو کانادا اتفاق می‌افته ولی تو ایران اون پدیده را نداریم. مثالش خیلی واضح بود. در بیشتر پارک‌های نوشته شده که سگ‌ها باید در قلاده باشن و یا این‌که صاحب سگ باید "خراب‌کاری‌های" سگ‌شو جمع کنه.
یعنی می‌خواین به‌من بگین تا حالا سگ بودن قلاده تو پارک ندیدین و یا تا حالا نشده تو چمن‌های پارک در حال راه رفتن باشین که یهو صدای "شلاپ" بشنوین؟

ادامه دارد

این مطلب قبلا نوشته شد به‌طور اتفاقی امروز منتشر شد!