عشقولانه ۲

از این‌جا
من و ه، با ا، م و ن رفته بودیم برای صبحونه. رستورانه خیلی شلوغ بود و ما باید نیم ساعت صبر می‌کردیم تا نوبتمون بشه. قرار شد تو اون مدت بریم تو مغازه‌ی خرت و پرت فروشی کنار رستوران وقت تلف کنیم.

ه: امیر! بخونش؟
ا: Mr. Right, Mrs. Always Right?!
ه: یاد گرفتی؟
ا: خوب این که همون چیزی که من همیشه می‌گم!
ه: چه جوری اون وقت؟
ا: اون‌جا نوشته: Mr. Right, Mr is always right...آپسترف‌اش افتاده:ي :خ‌:خ 

عشقولانه -۱!

امروز گوشی موبایلم از کار افتاد...

ه: دوباره گوشی‌ات رو خراب کردی؟
من:‌ من که خرابش نکردم ... خراب شد...
ه: این چهارمین گوشی‌ایه  که بعد از مزدوج شدنت گم یا خراب می‌کنی!
من: خوب می‌دونی چیه... من از وقتی مزدوج شدم نصف حواسم پیش توهستش خوب!
ه: ااا! خوب نصف حواس من هم پیش توه...
من: خوب معلومه که حواسه من بیشتر از حواسه تو بوده... چون نصف حواس من به اضافه‌ی نصف حواس تو کمتر از کل حواس منه :خ‌خ‌خ‌خ
ه: ....

آقای معمائی

دیروز یکی از دوستام داشت از "پلتیک" زدنش سر کار تعریف می‌کرد و در پاسخ به اعتراض من که اصلا چرا باید سر کار پلتیک زد گفت:

  :- پلتیک زدن ( و دورویی و ...) تو کار لازمه... همه جا و همه کس این کارو می‌کنن...

به یاد کلاس پنجم ابتدایی‌ام افتادم:

  اون سال، کلاس ما یه کلاس کوچیک بود... فکر کنم زیر ۲۵ نفر تو کلاس یه بودیم و با هم خیلی جور بودیم. یه روز، وسط بازی‌ و شوخی تو زنگ تفریح میز معلم رو شکوندیم (الان نه یادم می‌آد چه جوری شد که میز شکست و نه این که کی بود که میز رو شکوند).

  آقای معمائی (معاون مدرسه‌مون) مسئول پیگیری این قضیه شده بود. دو بار اومد سر کلاس و توضیح داد که ممکن بود یکی از شما آسیب ببینه و تو شوخی‌هاتون مواظب باشین و ... خیلی دوستانه گفت کی این کارو کرده.... خودش بیاد بگه و هیچ مجازاتی براش تعیین نمی‌شه  (که خب طبیعتا کسی نگفت کار کی بوده)... بار بعد مدیر مدرسه اومد سر کلاس و گفت که هر کی می‌دونه بیاد به دفتر اطلاع بده (ما به کسی نمی‌گیم کی قضیه رو لو داده).... و باز هم کسی چیزی نگفت.

  بعد از یه هفته، میز رو عوض کردن. فردای روزی که  میز رو عوض کردن، سر صف آقای معمائی در مورد این موضوع صحبت کرد‌:
  - که باید مواظب شوخی‌هایی که می‌کنیم باشیم.
  - که این که میز(و سایر لوازم مدرسه) از مالیاتی که پدر و مادرهامون می‌دن تامین می‌شه ...
   - و ...

بعد با یه لحن پدرانه‌ای گفت:

  هیچ کدوم از بچه‌های کلاس پنجم ج حاضر نشدن بگن که کی میز رو شکونده.... این که یکی بیاد و دوست‌هاشو بفروشه کار اصلا خوبی نیست... ولی حواستون باشه این که می‌گن خواهی نشوی رسوا هم‌رنگ جماعت شو همیشه جمله‌ی درستی نیست: منظور این نیست که اگه رفتین تو جمع دزدها،‌ دزد بشین. همیشه یادتون باشه که پایبندی به اخلاق (و استانداردهایی که برای خودتون تعریف کردین) باید براتون مهم‌تر از تک موندنٔتون تو جمع باشه.


  این شاید یکی از تاثیرگزارترین جملاتی بوده باشه که شنیدم.


پ.ن. هرگز منظورم  این نیست که باید با فرهنگ، اخلاقیات و رفتار جامعه‌ای که توش زندگی می‌کنیم مقابله کنیم.

منگل!

با ن رفته بودیم برای ناهار. یه آقای حدودا ۴۰ ساله با دوستش (که یه آقای هم سن و سال خودش بود)‌ و پسرش که ۷-۸ سالش بود داشتن رو میز کناری غذا می‌خوردن.


Father: Today, there was an event in Castro st, (the street was closed). It took me an hour to reach...
Friend: What was the event?
Father: God knows!
Friend: But I do not believe in God (with laughter)...
Boy: You DON'T believe in GOD! (Asked surprisedly)
Fahter: He does!
Boy: (ignoring what his dad said) You DON'T believe in GOD! You said it yourself!
Friend: Yes (he did not know how to answer it), kindda
Father: (with a smile) He is gonna burn in his basement!
Boy: No! He may slip on the stairs and hurt himself!!
Friend: I have stairs in my basement (with laughter)
Boy: Everybody does!

Later, a guy with Tatoos on all his body passed.

Boy: Dadi! Is it Haloween?
Father did not answer him.
Boy repeated his question (this boy was like "the little prince"): Dad! Is it Haloween?

رفتم که رفتم

من در آخرین ساعت‌های سال ۲۰۰۷، وارد ونکوور شدم. زندگی به دور از خانواده، خیلی چیزها به من یاد داد. نمی‌تونم بگم ارزشش را نداشت. احتمالا اگه برگردم به ۶ سال پیش، و در همون موقعیت قرار بگیرم، دوباره همین انتخاب رو انجام بدم.

تو ونکوور دوست خوب کم نداشتم و هیچ وقت فراموششون نمی‌کنم ولی مطمئن هستم که دلم برای شهر ونکوور تنگ نخواهد شد. ونکوور‌ رو دوست نداشتم، شاید دلیلش این باشه که به جز در ۶ ماهه گذشته، اصلا بهش حس خونه نداشتم. شاید هم دلیلش مشکلاتی بوده باشه که با استادم داشتم. یا شاید هم، به خاطر زندگی بخور نمیر دانشجویی بوده باشه. به هر حال، دیگه وقتشه که برم یه "شات ونکوور" بخرم.

 دیروز، وقتی داشتم میزم را جمع می‌کردم از هر گوشه‌اش یه خاطره پیدا می‌کردم.


این کارت‌و یکی از دوستام، از نیویورک برام آورده بود. پنج، شش‌تا کارت گذاشت جلوم گفت یکیش رو انتخاب کن. وقتی من این کارتو انتخاب کردم،

س: چرا این یکی؟
من: چون با کاری که می‌کنن حال می‌کنن و خوشحالن.

نمی‌دونم! شاید مشکل اصلی من، با محیط کار/درس بوده باشه.





به هر حال، امیدوارم که ونکوور جای خوبی باشه برای همه‌ی اون‌هایی که این جا زندگی می‌کنن/قراره زندگی کنن.

زندگی تکراری!

پنج‌شنبه ۱۷ اسفند این ترم، برای درسی که تی‌ای‌اش هستم هفته‌ای یک بار، باید حدود ۱۵۰ تا تمرین که هر کدوم شامل ۱۲ سوال هست رو نمره بدیم. این کار رو با سه نفر دیگه انجام می‌دیم، سوال‌ها را تقسیم می‌کنیم (هر نفر سه تا سوال). جمع زدن نمره‌های هر برگه به عهده‌ی کسی هست که آخرین سوال اون برگه را تصحیح کرده. من وقتی یه برگه‌ای رو صحیح می‌کنم که باید نمره‌ها رو جمع بزنم همیشه نمره‌ها رو مضرب ۵ (۵، ۱۰، ۱۵ و ...) می‌دم (چون جمع کردنش راحت‌تره)* ولی در غیر این صورت نمره‌ی واقعی طرف را بهش می‌دم (که ممکنه ۷، ۱۸ و یا ... باشه). اولین بار که این تصمیم رو گرفتم به یاد وقتی افتادم که مادرم برگه‌های پایان ترم را صحیح می‌کرد و من کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم. مادرم برگه‌ها را سوال به سوال صحیح می‌کرد و آخر کار، نمره‌ی هر برگه را حساب می‌کرد. اون موقع من جمع کردن اعشاری رو دقیق بلد نبودم فقط می‌دونستم که ۰.۵ چه جوری جمع می‌شه (ولی نمی‌دونستم که ۰.۲۵ و ۰.۷۵ چه جوری جمع می‌شن). وقتی مادرم می‌خواست جمع نمره‌ها رو حساب کنه، می‌رفتم کنارش می‌شستم تلاش می‌کردم من هم نمره‌ها رو جمع کنم... وقتی به یه نمره‌ی ۰.۲۵ و ۰.۷۵ دارم می‌رسیدم پیش خودم شاکی می‌شدم که چرا!! *از سه هفته پیش، یه ایده‌ی بهتری زدم!

پنج دقیقه

جمعه ۲۷ بهمن دو هفته‌ای می‌شه خونه‌ام رو عوض کردم (اومدم تو یه منطقه‌ی مسکونی در مرکز شهر). وقتی ساعت ۸:۴۵ از خونه میام بیرون که برم دانشگاه، بیشتر آدم‌هایی که تو راه می‌بینم خندان، با کلاس و مرتب هستن. وقتی ساعت ۸:۵۰ از خونه میام بیرون، بیشتر آدم‌هایی که تو راه می‌بینم دارن تند راه می‌رن، هیچ‌کی بهت "های" نمی‌ده و حتی افرادی رو دیدم که تو خیابان دارن کت، بارونی‌شون رو می‌پوشن.

آرایش‌گاه!

پنج‌شنبه ۱۲ بهمن احتمالا همون‌طوری که خیلی از شما می‌دونید این جا بیشتر آرایشگرها اون قدر ناشی هستن که جای پاشون رو شونه‌هاتون می‌مونه! ولی غیر از مهارت، دیگه فرقی با آرایشگرهای ایرانی ندارن... همون طرز صحبت کردن با مشتری‌ها... آقا یا خانوم آرایشگر در طول مدت کار کردن رو موهات، مدام در حال حرف زدن (و وراجی) هستش. دیروز رفتم آرایشگاه.

Barber: What's new in your life these days?

برای یه لحظه داشتم پیش خودم سبک سنگین می‌کردم که لیست بلند بالای چیزهای جدیدی که در حال وقوع هست رو به یارو بگم. اما نا خودآگاه گفتم:

Me: Nothing new!

اعتماد

یک‌شنبه ۲۶ آذر

ه بعد از این‌که کلی با موهای من سر و کله زد و کُلی ژل مالی کرد: مدل موهات رو دوس دارم...
ه: تو چی؟ شکل جدید موهات رو دوس داری؟
من: یکی از مشکلاتی که من دارم اینه که نمی‌تونم تشخیص بدم آیا یه لباس، مدل مو، و ... به من میاد یا نه! مثلا خیلی وقت‌ها، وقتی آرایش‌گر، موهام رو کوتاه کرده می‌فهمم که قیافه‌ام تغییر کرده ولی نمی‌تونم تشخیص بدم که بهتر شده یا بدتر!
ه: واقعا!...
من: آره.. ولی من بهت اعتماد دارم... اگه تو می‌گی خوب شده حتما خوب شده دیگه:ي




دووشواری؟


جمعه ۱۷ آذر

۱-
دیروز ظهر، تو دانشکده، به مناسبت کریسمس، یه مهمونی گرفته بودن و همه‌ی دانشجوهای تحصیلات تکمیلی(!) توش دعوت بودن. مثل همیشه، ایرونی‌ها جمع شدن دور یه میز،‌ چینی‌ها جمع شدن دور دو تا میز (چون تعدادشون از یه میز بیشتر بود) و بقیه هم دور میزهای دیگه.

همیشه برام عجیب (و غیر قابل درکه) که چرا خیلی از ما ایرونی‌ها، تو این جور جمع‌ها، فقط با خودمون گپ می‌زنیم.

۲-
تو سایت، منتظر نشسته بودم که یکی از دانشجوها که قرار بود بیاد رو نمره‌ی تمرینش اعتراض کنه بیاد. یه دانشجوی کانادایی (با توجه به ظاهرش) اومد و رو کامپیوتری که تو ردیف جلوی من بود شروع کرد به گوگل‌ریدر خوندن. طبیعتاً تمام وبلاگ‌هایی که می‌خوند، انگلیسی بودن (در حالی که اکثر وبلاگ‌هایی که من می‌خونم فارسی هستن).

پ.ن. به نظر من که اصلا ۱، شبیه ۲ نیست!؟:ي