Happened in an office.

Me: Oh! today is March 10th. The time goes very fast!
She looked at me like she was looking at her child and told me:
You know what! You should not say that! I remember when I was a child I told my mother the same sentence and she replied back
- Just wait untill you become older, around my age, to understand how fast the time passes.
Later, when I became 25, I told her "you were right!", now I can see how fast the time passes.
- Then, my mother said again "Just wait untill you become older, around my age, to understand how fast the time passes."

Wierd Situations 1

19 اسفند

Today, I was walking, actually almost running, toward a classroom with a cup of tea in my hand. A guy hit me while he was trying to pass me. Tea has spilled out on his jacket.

I was embarrassed about what has happened to his jacket and he was embarrassed about what has happened to my tea!

پنج‌شنبه ۱۲ اسفند

من: خب من اگه فلان کار می‌کردم بچه‌ها خیلی از دستم شاکی می‌شدن و ... . خوب خیلی وقت‌ها هست که آدم‌ها یه کارهایی رو نمی‌کنن چون از حرف و نظر اطرافیانش در مورد اون کار می‌ترسن؟
پ: نه! همیشه این درست نیست.
پ: خیلی وقت‌ها می‌شه که آدم یه کاری می‌کنه با این‌که می‌دونه عکس‌العمل بقیه خیلی خوب نیست.
پ: ...
پ: ا.ن. گفت که اون‌هایی که میان تو خیابون تظاهرات می‌کنن خس و خاشاک هستن! ولی این باعث نشد که مردم نیان بیرون برای تظاهرات.

برای من چند لحظه طول کشید تا بفهمم چطور صحبت ما از یه خاطره‌ی من، به یه موضوع سیاسی رسید.

جمعه ۶ اسفند

من: زندگی‌ام خیلی یک‌نواخت شده!
پ: خوب ازدواج کن!

من پیش خودم: اگه ازدواج کنم که زندگی یک‌‌نواخت‌تر می‌شه.

یافتم ۱

یک‌شنبه ۱ اسفند



من از اوایل دوره‌ی دبیرستان، یه مرض عجیب گرفتم! تو محیط ساکت و آروم نمی‌تونستم تمرکز کنم و درس بخونم!
برای همین، همیشه جلوی تلویزیون درس می‌خوندم. وقتی دوره‌ی کنکور شد، یواش یواش رفتم تو اتاقم. اون‌جا مجبور بودم سر و صدای مصنوعی ایجاد کنم :ی

وقتی می‌خواستم درس بخونم ضبط‌صوت روشن می‌کردم و نوار گوش می‌کردم. معمولا داریوش، هایده، شهرام ناظری و ابی.

بعضی وقت‌ها، وسط درس ، یی‌هو! یه بیت یا یه جمله‌ی تو ترانه‌ها توجهمو جلب می‌کرد. انگار که تا حالا نشنیده بودمشی و یا بهش فکر نکرده بودم.

برای نمونه:
به دل می‌گم غم‌و تو خونت راه نده
می گه جونم مهمون حبیب خداست

اون موقع یه دفترچه درست کرده بودم که این جور چیزها را می‌نوشتم توش.

امروز یه جایی داشتیم شعر "ای ایران" را می‌خوندیم این بیت خیلی به نظرم جالب رسید:
از آب و خاك و مهر تو سرشته شد دلم
مهرت ار برون رود چه می شود دلم

آخرین باری که رفتم ایران اون دفترچه رو پیدا کردم و با خودم آوردمش. باید بگردم پیداش کنم.

پس‌نوشت۱: (قابل توجه انیس) جوابش که بدیهی‌ه چیه! آب + خاک می‌شه گِل!

رهرو ۱

شنبه ۲۵ بهمن

رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود
رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود

این بیت‌و نخستین بار تو کتاب دینی دبیرستان‌مون دیدم (فکر کنم وقتی بود که داشتم برای کنکور می‌خوندم) و خیلی باهاش حال کردم.
من، مثل همه، چندتا هدف تو زندگی دارم، هدف‌های کوچیک و بزرگ.
ولی یه مشکل اساسی هم دارم. من هیچ وقت از این‌که به یه هدفم می‌رسم یا یه کاری رو تمام می‌تونم بکنم نامید نمی‌شم. و بدبختانه بیشتر هدف‌ها و برنامه‌هام خیلی بزرگ هستن. هر چند وقت هم یه ایده‌ی جدید به برنامه‌هام اضافه می‌شه.
من تقریبا ۱۰-۱۲ ساله که همین‌طوری دارم یه صف از برنامه‌ها، هدف‌ها، ایده‌ها را با هم دارم. صفی که هر چند وقت بزرگ‌تر هم می‌شه.

دیروز با خودم فک کردم ببینم می‌شه یه چندتایی از اون‌ها را بی‌خیال‌شم.
نتونستم! می‌خوام به همه‌ی اون‌ها برسم. باید موفق‌شم وگرنه از زندگیم راضی نیستم.

ادامه دارد ...

شنبه ۹ بهمن

داشتیم با چند تا از بچه‌ها چایی می‌‌خوردیم که لیوان چایی‌ام خالی شد رو لباسم.

من: این لباس هفته‌ی پیش خریده بودم! چه جوری می‌شه تمیزش کرد؟
دوستم: می‌تونی بری فلان مایع لباس‌شویی رو بخری بعد از یکی دو بار شستن پاک می‌شه.
من: چه خوب! قیمت‌ش چنده؟
دوستم: حدود ۳۰ دلار
من: من برای این لباس ۲۰ دلار پول دادم! البته قیمت اصلی‌اش ۱۰۰ تا بود ولی خوب من براش ۲۰ تا بیشتر پول ندادم. حالا ۳۰ تا بدم تمیزش کنم ...


یک‌شنبه ۲۷ دی

چند وقت پیش که رفته بودم ایران، یکی از دوستام (تو چت) ازم پرسید:
از مامانت چی می‌خوای برات درست کنه (برای نهار)؟
من: چیزی نمی‌گم بهش، این طوری هر چی درست کنه سورپرایز می‌شم.
شنبه ۱۸ دی

آرایش‌گر: اولین باره میای این آرایشگاه؟
من: نه، من همیشه میام این‌جا.
آرایش‌گر: چهرت آشنا نیست برام!

آرایش‌گر شونه رو برداشت و شروع کرد به کار. پس از ده ثانیه:

آرایش‌گر: آره، یادم اومد، من سر تو را اصلاح کردم.
من: یعنی بخیه‌های رو سرم این‌قدر تابلو هستن؟
آرایشگر: نه! من سرشناسم!


پنج‌شنبه ۲۵ آذر

داشتم تو خیابون قدم می‌زدم، چند تا دختر جلوی یه در خونه، رو پله نشسته بودن داشتن صحبت می‌کردن:

اولی از دوستش پرسید: موهام خوب شده
دومی: بد نشده
سومی: من نمی‌فهمم چرا خونه‌ها در شیشه‌ای دارن، خوب آینه بزارین جای شیشه دیگه