‏نمایش پست‌ها با برچسب Living in Canada. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Living in Canada. نمایش همه پست‌ها

چشم‌ها را باید شست!

برای یک هفته مرخصی گرفتم اومدم ونکوور (شهری که توش ۶ سال زندگی کردم و درس خوندم).

یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتی که تو bay area دارم(داشتم) و خیلی  رو اعصابم بود این‌ه که من روزی ۴۵ دقیقه تو راهم (یه طرفه). امروز که یه سر رفتم دانشگاه، یادم افتاد که من ۴ سال، هر روز ۴۵ دقیقه تو راه بودم.

Missing a decade

سه‌شنبه ۴ مهر

صبح داشتم با آسانسور می‌رفتم پایین (که برم مدرسه). تو آسانسور، یه مرد میانسال بود:


Me: Morning!
Man: Morning! Going to work or school?
Me: Going to school.
Man: Where?
Me: SFU.
Man: Oh! I was attending SFU 30 years ago.
Me: Really! What was your major?
Man: Wait! I was going there 40 years ago!
Man: When you get old, you miss decades easily...

First Encounter


Cashier: Do you have our point-card?
Me: No!
Cashier: Do you want to get one?
Me: No. I am just visiting a friend of mine, in Mountain view.
Cashier: Where are coming from?
Me: Vancouver, Canada.
Cashier: I have not seen any Canadian before. At first, I thought you are Indian. But you don't have Indian accent....
Me: OK! I am originally from Iran. I am living in Vancouver.


To Aim or not to Aim



  "Aim High", that is what I always told myself. When I had several choices, different paths to go through, I always selected the one which, I thought, looks more exciting to me without considering the chance, probability, possibility of reaching to that goal successfully.

  Sometimes I succeeded and obtained what I aimed for, some other times, I partially obtained the goals. In many cases, I failed.

  When I think back about those experiences and compare myself with my other friends, I do not conclude that "aiming high" was a wrong strategy (although I may not recommend it to anyone else).

  I am tired (bored) of trying to obtain the things which are hard to reach. If the world does not end in 2012, I will start 2013 by a new strategy, something like "think rationally".

Syntax Error

Bad Costume

(At Halloween parade)

A guy: Are you Jesus or you are a vampire?
Jesus/Vampire: (desperately) Come on!? ...
A guy: If you are Jesus, you need to have ... , and if you are a vampire, you should ...

PS. I swear "A guy" was not me!

This is not a film



I was at the theatre around 2:10. Almost all the seats were taken. Finally, I found an empty seat beside a 50ish woman.

Me: Is that seat taken?
She: Oh! finally you have arrived? Come, Come and seat here.
Me: ...
...
...
Me: Why did you come to this movie? As its title says, it is not a movie.
She: ..., ...,
She: I have quite a few Iranian friends, they are all smart, polite and ...
Me: ...
She: Of course, I know all Iranians are not like that. Or we wouldn't have been sitting here for this movie.
...
...
At the end of the movie:
She: It's really good that you do not need to carry your trashes in Iran :D

Moving

The worst part of moving (to a new place) is the packing part. When you have to collect all your stuff and, for each of them, decide if you want to keep it or not. At that point, you have to decide if you want to get rid of the things that remind you bad memories/failures.

The best part of moving is also the packing part. When you find the things that remind you happy memories/success.

The easiest way to avoid this conflict is to not collect anything, i.e., to not engrave the successes/failures on objects. As it is said, "you are forgetting the ones (things) who are not before your eyes". (And of course as it is said, Unless, "the ones whose memories are engraved on your hearts").

I am writing this post in Toronto using a wifi named "pamenar" whose password is Tir2Gholoo (with little modification!), in a street full of hippy people singing and dancing.

I just had a walk through the street. I have seen many middle-aged men and women, although looking like normal people (in their appearances), you could say, from how they dance and clap, that they really love to get a haircut like that of the Hippie boy playing drum.

I am gonna miss Toronto!

پنج‌شنبه ۵ خرداد

Two minutes before my talk,
Chair: How do you pronounce your last name?

Talk announcement:
Chair: Our next talk is "blah blah" presented by Amir em, presented by Amir.

After talk,
Chair: I am really sorry! pronouncing your last name is not really easy.
Me: That's ok! Sometimes I, myself, forget how to pronounce my last name


Happened in an office.

Me: Oh! today is March 10th. The time goes very fast!
She looked at me like she was looking at her child and told me:
You know what! You should not say that! I remember when I was a child I told my mother the same sentence and she replied back
- Just wait untill you become older, around my age, to understand how fast the time passes.
Later, when I became 25, I told her "you were right!", now I can see how fast the time passes.
- Then, my mother said again "Just wait untill you become older, around my age, to understand how fast the time passes."

The only man in the washroom!

Last night, some of my friends and I went to a pub. The washroom in the pub has something unique. Here, it is common to hang pictures and photos in the pub's washrooms. In the men's washroom of this pub, there were five large photos of lesbians. As one of my friends mentioned, the good point about this washroom is that you are the only man in the washroom.
Am I luckey?

Two days ago, I recieved two $50.00 ITunes' gift cards for free from Apple. I think I won those by entering my information at one of our campus store. At first, I thought that I will try to sell the gift cards, but I couldn't find anywhere (anyone) to sell them. I am going to try the craigslist as my last chance.

I think at last, I should buy an IPod to be able to use the cards.

زندگی‌نامه - ۹ (برف)


شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶
چهارشنبه صبح وقتی رسیدیم دانشگاه، دیدیم داره یواش یواش برف میاد. با خودم گفتم چه خوب بود که از دیشب برف میومد و امروز تعطیل می‌شد (اینٰ‌‌جا وقتی برف میاد کلا تعطیل می‌شه یکی می‌گفت دلیلش اینه که چون این‌جا سالی یکی دوبار برف میاد شهرداری ترجیح می‌ده برای بازکردن راه‌ها تو برف سرمایه‌گذاری نکنه و اون دو روز را تعطیل کنه!).
کلاس‌ها تشکیل شدن و تا ساعت سه‌و‌نیم که آخرین کلاس من شروع می‌شد هنوز داشت برف میومد. ولی شدت برف بیشتر شده بود. وقتی کلاس تموم شد (ساعت چهار‌و‌نیم) رفتم که سوار اتوبوس بشم و برگردم خونه که دیدم یکی وایساده و با صدای بلند می‌گه چون برف اومده و تو جاده تصادف شده تا یکی دو ساعت دیگه اتوبوس‌ها کار نمی‌کنن و بیخودی نرین تو ایستگاه اتوبوس منتظر بمونین.
یه ساعت بعد، دیدیم یارو می‌گه جاده باز شده ولی چون ماشین‌های داخل دانشگاه زیاد هستن و همه دارن خارج می‌شن فعلا اتوبوس‌ها کار نمی‌کنن و یه ساعت دیگه راه میافتن.
یه ساعت گذشت دوباره یارو می‌گفت که به علت یه تصادف دیگه جاده بسته شده و ....
دانشگاه ما رو یه تپه هست. اول می‌خواستم با یکی از بچه‌ها پیاده راه بیافتیم و از تپه بریم پایین ولی چون کفشی که اون‌روز پوشیده بودم کفش کوه نبود ترسیدم که اگه آب توش بره چی‌ می ‌شه و بی خیال شدیم.
جالب بود که فقط ما ایرونی‌هایی که اون‌جا بودیم می‌گفتیم دانشگاه مقصر هست که وقتی دید برف میاد و مثلا این‌قدر نشسته باید زودتر کلاس‌ها را تعطیل می‌کرد و ... . وقتی این نظر را به چند تا غیر ایرونی گفتیم هیچ‌کدومشون موافق نبودن.
بالاخره تصمیم گرفتم که شب و برم خونه یکی که تو خواب‌گاه دانشگاه زندگی می‌کنه. یکی از بچه‌های دوره بود که دورادور می‌شناختمش، فیزیکی بود و کارشناسی‌شو دانشگاه صنعتی اصفهان خونده بود و ارشد را هوش شریف. یه بار پس از مدت‌ها تو ایتالیا دیده بودمش و یه چند باری تو شریف. ولی هر دو هم‌دیگه را تو همین حد و حدود می‌شناختیم. واقعا روم نمی‌شد بهش بگم می‌خوام شب بیام خونتون بخوابم و از این حرف‌ها از یه طرف دیگه هم بیشتر اون‌هایی که من می‌شناختم خونه‌هاشون تو شهر بود. تا این‌که خودش یه بفرما زد و ... .
یکم منتظر شدیم تا خانومش هم بیاد و بعد با هم رفتیم خونه‌ی اون‌ها.
دانشگاه با ای‌میل خبر داد که یه خوابگاه تو سالن وزرش درست کرده و اون‌جا پتو در اختیار کسانی که تو دانشگاه موندن می‌ذاره. رفتیم اون‌جا ببینیم چه خبره!. دیدیم تو سالن بسکتبال را فرش کردن(با یه جور تشک) و به هرکی یه پتو دادن و گفتن که بخوابین. پیش خودم حساب گفتم اگه همچین اتفاقی تو ایران میافتاد حتما دانشجوها یه اعتصاب گنده را مینداختن.
ظاهرا این‌جا هر کسی از هر کس دیگه در حد چیزهایی که تو قانون براش تعریف شده انتظار داره و بیشتر از اون هم هیچ چیزی نمی‌خواد.

اما شب خوبی بود. خوش گذشت!

پرواز از تهران به ونکوور - بخش دوم




شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۶

می‌خواستم قسمت دوم سفر به کانادا را بپیچونم ولی به دلیل درخواست‌های فراوان خوانندگان محترم و بسیار زیاد وبلاگ (یکم شبیه احمدی‌نژاد شدم نه؟) تصمیم گرفتم که بگم تو بقیه سفر چی ‌شد.

وارد پایانه فرودگاه انگلیس شدم. می‌دونستم که باید برم کارت پرواز بگیرم ولی کجا نمی‌دونستم. از یکی دو نفر پرسیدم تا فهمیدم کجا باید برم. رفتم تو یه صف که دو نفری تا نوبتم شد. یه آقای اطو کشیده نشسته بود:
گفت: هلو، من هم رفتم کلاس بزارم گفتم های. بعد انگار به یارو بد و بیراه گفته باشم یه نیگای چپ چپ به من انداخت و گفت:
ای سد هلو؟
اک! ا نو.‌ ای سد های این یر ریپلی.
حالا من نمی‌دونم های گفتنه مورد داشت یا من نباید به این یارو می‌گفتم های، به هر حال یارو افتاد رو دنده چپ. بلیت و بهش دادم گفت ویزاتو ببینم. تا من گذرنامه را از تو کیفم در بیارم گفت:
دو یو هو ویزا؟ دو یو نو وات ایز ویزا؟
یس او کرس! هیر یو آر!
خیلی هم خشمگینانه گفتم!
بالاخره کارت پرواز و گرفتیم و راه افتادم برم که وارد سالن انتظار برای پرواز بشم. این دفعه من فقط یه چمدون کوچیک داشتم که کوله لپ‌تاپ و چند چیز دیگه توش بود. رفتم تو صف برای ورود به سالن، نفر جلویی من هم یه ایرونی بود که اون هم می‌خواست بره ونکوور. تو صف وایسیدم تا نفر جلویی من رفت و نوبت من شد. یک دفعه دیدم یه صدایی سالن و پر کرده و یه مرد با یه صدای عتیقه (ظبط شده) هشدار می‌داد که تو یه جایی آتیش مشاهده شده و منطقه را ترک کنید. بعله دیگه، به ما که رسید آسمون تپید! گفتن فعلا برگردین تا بهتون بگیم! خب ما هم که غریب، گفتیم باشه برگشتیم.
اون صدا که رو اعصاب بود و با فاصله ۱۰ ثانیه اون جمله مسخره را تکرار می‌کرد (الان متنش یادم نیست ولی هنوز ریتمش یادم هست). یک ربع یا بیشتر علاف ایستاده بودیم تا این که بالاخره معلوم شد یکی رفته تو دستشویی و خواسته با فندکش سامانه‌های تشخیص آتش را امتحان کنه! دوباره رفتم تو صف برای ورود به سالن انتظار.

نوبت من شد، دیدم یارو می‌گه که کفشاتونو در بیارین، اگه لپ‌تاپ هم دارین از تو کیف در بیارین و بزارین. فعلا که حرف حرف شماست،‌ با کلی مکافت، کوله را از توی چمدون در آوردم گذاشتم رو ریل ، کفش را هم همین‌طور. وسیله‌هام اومدن، گفتم که دیگه تموم شده داشتم جمع و جورشون می‌کردم که دیدم یه مامور اومده می‌گه لپ‌تاپتو باز کن. نمی‌دونم چی دیده بود با فلزیاب شروع کرد به بازرسی، یک دقیقه‌ای این کار رو کرد و بعد رفت و یکی دیگه اومد گفت
ترن ایت آن پلیز!
باشه بابا! روشنش کردم و گذاشتم ویندوزه بیاد بالا (با خودم گفتم اگه لینوکس بیاد بالا، احتمالا باید یه سین جیم پس بدم که این چی هست و ...). لپ‌تاپو گرفت و برد و به یکی نشون داد. من هی خدا خدا می‌کردم که خاموش نشه (چون این لپ‌تاپم یه مدتیه خراب شده و اگه تکون بخوره خاموش می‌شه، ولی این دفعه مرام گذاشت و خاموش نشد). بالاخره بعد از دو سه دقیقه لپ‌تاپو برگردوند.

همه وسیله‌ها را ریختم تو چمدون و رفتم به سمت سالن انتظار. اگه درست یادم باشه حدوده ۳ ساعت تا اعلان پرواز وقت داشتم. رفتم تو یکی دوتا مغازه ببینم چی دارن و یه جوری وقت تلف کنم. هندی‌های زیادی تو فرودگاه کار می‌کردن، به عنوان فروشنده، نگه‌بان و ... .

یه مغازه اسباب‌بازی فروشی هم بود که یه دختر چینی که کفش اسکیت پوشیده بود توش این‌ور اون‌ور می‌رفت، تو اون مدتی که من اون‌جا بودم ندیدم کسی چیزی از اون‌جا بخره ولی خیلی دیدم که بچه‌ها می‌رفتن و یه اسباب‌بازی می‌گرفتن و یکم بازی می‌کردن بعد هم می‌گذاشتن و می‌رفتن. فک کنم بچه‌های خارجی با بچه‌های ایرونی فرق می‌کنن چون فک نکنم هیچ بچه ایرونی پیدا بشه که این کارو بکنه!

یه کتاب‌فروشی بود من هم که اهل مطالعه رفتم تو کتاب‌فروشی. یه چند تا کتاب را تورق کردم تازه می‌خواستم یه کتاب سوداکو بخرم که دیدم یه زنه اومده به صاحب کتاب‌فروشی می‌گه من یه کارت اعتباری پیدا کردم که جلوی مغازه شما افتاده بود شاید یکی از جیب یکی از مشتری‌های شما افتاده باشه (باز می‌گن تو مملکت خارجی همه دزدن!). دو سه دقیقه بعد هم صاحبه کارت پیدا شد. بعد دیدم که اصلا حسه فکر کردن ندارم. اومدم بیرون.

سرم درد می‌کرد گفتم یه چیزی بخورم،‌ یه آمریکانو سفارش دارم (اصلا هم نمی‌دونستم چیه، هیچ راهنمایی هم نکرده بود) بعد دیدم که یارو یه قهوه به من داد.
بالاخره یه دو ساعتی وقت تلف کردیم تا این که پرواز ما اعلام شد. مثل فرودگاه تهران(امام خمینی) هواپیما اومد به بدنه‌ی سالن چسبید و سوار شدیم.
من صندلی وسط بودم، یه آقای چینی سمت چپ من (کنار پنجره) نشسته بود و یه جوون روس هم سمت راست من. خلبان اعلام کرد که پرواز ما حدود ۹:۳۰ طول می‌کشه، یه دفعه اون یارو روسه گفت فقط ۹:۳۰، ازش پرسیدم مگه معمولا چقدر طول می‌کشه،

ابت ایز مای فرست فلایت، بات می فرندز تولد می ایت ویل بی ابوت تن اهرز.

می‌خواستم بهش بگم خب آی‌کیو، ۹:۳۰ و ۱۰ ساعت مگه چقدر فرق می‌کنن!

قبل از پرواز انتظار داشتم که مهماندارها بیان و بگن که در مواقع اضطراری چی‌کار باید کرد و کمربند چه‌جوری بسته می‌شه و از این حرف‌ها ولی تو این هواپیما از پویانمایی روی نمایش‌گرهایی که جلوی هر صندلی قرار داشت استفاده کردن.

یه چند لحظه بعد خلبان گفت که احتمالا در طول پرواز تکان‌های شدیدی خواهیم داشت که در این فصل سال عادیه. هواپیما به خوبی و خوشی بلند شد یه چند دقیقه بعد تکون‌ها شروع شد، این با خودش یه چیزهای می‌گفت،‌ یه چند بار با صدای نسبتا بلندی می‌گفت "اه، مای گاد" و یه چیزهای دیگه‌ای که من که نمی‌فهمیدم چی‌ می‌گه!
بالاخره از لندن دور شدیم و هواپیما آروم گرفت، و ما شروع کردیم به فیلم دیدن.
تو پرواز از تهران به لندن، مهماندارها موقع توزیع غذا، مشروب را اگه کسی می‌خواست براش میوردن ولی این‌ دفعه کاملا همون‌طوری بود که انتظار می‌رفت!

تقریبا ۴ ساعت از پرواز گذشته بود و من تازه از خواب بیدار شده بودم دیدم آقای چینی که کنارم نشسته نیشش تا بناگوش باز شده، و اشاره می‌کرد که می‌خواد بره دستشویی. از شانس بدش اون آقای روس خواب بود و تا بیدار شه فک کنم حدود یه نیم ساعتی طول کشید، وضع یارو خیلی بامزه بود. تلاش می‌کرد به روی خودش نیاره که در حال فشاره ولی ... .
تقریبا همه‌جا توی دست‌شویی نوشته بود که این اتاق به دستگاه‌های آشکار کننده‌ی دود مجهز هست و در صورت سیگار کشیدن در این‌جا باباتونو در میاریم!

خلبان اعلام کرد که تا یه ساعت دیگه می‌رسیم به ونکوور و یه فرم‌هایی توزیع می‌شه که باید پرش کنین تا هنگام ورود به فرودگاه تحویلشون بدین.
رسیدیم به فرودگاه ونکوور. خیلی خلوت بود شاید چون شب سال نو بود این قدر خلوت بود. رفتم و فرمی را که پر کرده بودم و نامه‌ای که سفارت کانادا به من داده بود و گفته بود که وقتی رسیدی به مامور اداره‌ی مهاجرت نشون بده. یارو یه چیزهایی پشت فرم نوشت و یه فرم دیگه هم به قبلی اضافه کرد و به من گفت برو به اداره مهاجرت. من همه مدارکم تو دستم بودم که نکنه یه وقت گمشون کنم. از ۱۰ تا باجه‌ای که اون‌جا بود فقط ۳ تاشون کار می‌کردن و به نظر می‌رسید که صف اصلا جابه‌جا نمی‌شه.

یه تابلو گذاشته بودن و به زبان‌های مختلف خوش‌آمدید را نوشته بودن کلی کف کردم وقتی دیدم به زبان فارسی هم نوشتم "خوش‌آمدید".
تقریبا ۵ نفر مونده بود که نوبتم بشه که متوجه شدم هیچی تو دستم نیست! یه لحظه ترسیدم گفتم دیگه بدبخت شدم حتما یه جایی از دستم افتاده.
به پشت سریم گفتم که من مدارکمو گم کردم دارم می‌رم پیداش کنم لطفا حواست به چمدونم باشه. اومدم بیرون و شروع کردم به گشتن دنباله مدارکم. پیداشون کردم و بدو بدو اومدو دیدم دختره (همونی که بهش گفته بودم حواست به چمدونم باشه) داره به زور چمدونه منو حل می‌ده جلو. رفتم و ازش تشکر کردم (من پیش خودم فکر کرده بودم که باید برم آخر صف وایسم).

نوبت من شد، رفتم جلو و مامور مدارکمو دید و بعد پرسید که چند سال درست طول می‌کشه، گفتم ۴ یا ۵ سال، بعد گفت تعجب می‌کنم که چرا برات نوشته که study permit را یه سال برات صادر کنم، گفتم فک کنم اصولا باید یک‌ساله صادر بشه! اون هم گفت فکر نکنم! بالاخره یه برگه چسبوند تو گذرنامه و گفت سال نوی خوبی داشته باشی، من هم که دیدم خرم از پل گذشته، گفتم الان سال نوی من نیست
آی ام پرشن!

حالا باید می‌رفتم دنباله چمدون‌هام، دیدم یکی از چمدون‌هام اومده و اون یکیش نیست! رفتم مسوول بریتیش ایرویز را پیدا کردم و گفتم چمدونم کو؟
دت الد استایل بگایج؟
قفل چمدونه باز شده بود و برا همین گذاشته بودنش یه گوشه جدا از بارها، نفهمیدم چرا و این‌که اگه چیزی از توش کم شده بود باید چی‌کار می‌کردم!
چمدون‌ها را برداشتم و اومدم بیرون.

ممکنه ادامه داشته باشه!

زندگی‌نامه - ۴





سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۶

تو کانادا برای این‌که بتونی حقوق دریافت کنی باید شماره بیمه (Social Insurance Number) داشته باشی. وقتی رفته بودم دانشگاه فرم‌های TA را به من دادن و گفتن که باید بری و این شماره را بگیری و ... .حالا بماند که بعد فهمیدیم که تاریخ شروع قرارداد TA را اشتباهی تنظیم کردن (تاریخ شروع را زده بودن ۳۱ دسامبر ۲۰۰۸ به جای ۳۱ دسامبر ۲۰۰۷). با جواد رفتیم تو اداره‌ای که باید این کار را انجام می‌داد. یه خانم بود که مدارک منو گرفت و گفت برو بشین اسمتو می‌خونن و ممکنه یه ساعت معطل ب‌شی. من هم گفتم باشه و رفتم یه جا نشستم. حدود ۱:۳۰ ساعت شد و تا اون موقع هیچ کسی را صدا نزدن از بین کسانی هم که نشسته بودن هیچ کی کم نشد. یه خانم هنگ‌کنگی که کنارم نشسته بود از من پرسید که اسم کسی را تاحالا خوندن گفتم نه.
بعد شروع کرد به پرسیدن در مورد این‌که تو چرا این‌جا اومدی بچه‌های من با پست این کارشونو انجام دادن. بهش گفتم که من دانشجو هستم و از ایران اومدم.
وقتی فهمید ایرونی هستم پرسید ایران چه جور جایی چه قدر جمعیت داره. بهش گفتم ۷۰ میلیون گفت
وه!، ا بیگ کنتری! ای دنت ثینک ایت ایز دت بیگ.
بعد هم گفت که دخترش با یه خانم ایرانی که استاد فیزیک بوده دوست بوده و می‌گفت که این خانم برای این‌که برای دیدن پدر و مادرش بره ایران و برگرده لازم بوده از شوهرش یه نامه بگیره که تو اون شوهره رضایت داده باشه که زنش از ایران خارج بشه. بهش گفتم تو ایران قوانین دو دسته هستن، دسته اول قوانین بسیار روشن‌فکرانه و دسته دوم قوانین بسیار متحجرانه! بعد یکم براش توضیح دادم که جریان چیه دوزاریش افتاد.
بعد از این‌که گفتمانم با خانمه تموم شد رفتم و از اون منشی که مدارکمو داده بودم بهش پرسیدم چه شد تا کی باید منتظر بمونم گفت هنوز باید منتظر بمونی! گفتم که الان ۲ ساعته من منتظرم و شاکی شدم. برام خیلی جالب بود که این‌جا هیچ کدام از ارباب رجوع‌ها صداشون در نیومده بود و شاکی نشده بودن، اگه این اتفاق تو ایران افتاده بود مطمئنا مردم یه رفتار دیگه از خودشون نشون می‌دادن. نمی‌خوام بگم این خوبه یا بده فقط می‌خوام بگه متفاوته!

پرواز از تهران به ونکوور - بخش نخست




ادامه دارد

۱۱ دی ۱۳۸۶

  • پرواز من از تهران به لندن ساعت ۱۰:۲۵ بود.

  • حدود ۹:۰۰ رسیدیم فرودگاه

  • من ۳ تا چمدون با خودم ورداشته بودم

  • با دل‌شیر رفتم و بلیتمو نشون دادم یارو هم گفت برو به میز
    bmi تو سالن بلیت وتحویل بده .
    من هم با خیال راحت از این‌که اضافه بار ندارم رفتم.

  • چمدونه اول ۱۵ کیلو وزنش بود دیگه خیالم کامل راحت شد که اضافه بار ندارم

  • چمدونه دوم ۲۹ کیلو بود با خودم گفتم که جمعشون که هنوز ۵۰ کیلو نشده پس مشکلی نیست!

  • داشتم آماده می‌شدم که برم!! که خانومه گفت که این چمدونت سنگینه و نباید از ۲۴ بیشتر باشه. باید سبکش کنی.

  • چمدونه اولم هم که رفته بود!!

  • شروع کردم به خالی کردن پسته و خوردنی‌هایی که تو چمدون بود دیدم یک کیلویی سبک‌تر شد.

  • رفتم سراغه لباس‌ها، دوتا شلوار جین داشتم اون دوتا را در آوردم وزن چمدون شده بود یه چیزی حدود ۲۵ کیلو.

  • یارو هنوز اصرار داشت که وزنش کن زیاده. گفتم سگ خورد دیگه یه پلیور هم از توش در آوردم و به سلامتی قبول کرد که چمدون وزنش مناسبه. کارت پرواز صادر شد!

  • حالا مونده بود اون چیزهایی رو که در آورده بودم چی‌کار کنم! ابن جا بود که از چمدونه سوم استفاده کردم. چمدون سوم و اخراجی‌ها رو دادم به مادرم که بزاره تو چمدون سومی (که قرار بود با خودم ببرم داخل هواپیما)

  • تا من بیام با یکی دو نفر که هنوز خداخافظی نکرده بودم تلفنی خداخافظی کنم چمدونه سوم هم حاضر شد.

  • دوربین با خودم آورده بودم که چند تا عکس قبل از رفتن بگیریم.

  • نخستین عکس گرفته شد! موقع گرفتن دومی دوربینه گفت که حافظه‌ام جا نداره.

  • ولی چون از قبل فکرشو کرده بودم تند و تیز لپ‌تاپمو در آوردم و کابل اتصال دوربین را هم از تو کیفم پیدا کردم.

  • تازه فهمیدم که کابل و اشتباه آوردم!!

  • تند و تیز چند تا از عکس‌های قدیمی‌تر و درپیت‌تر را پاک کردم که بتونیم چندتا عکس بگیریم.

  • مراسم عکاسی هم تموم شد. گوشی موبایلمو تحویل پدرم دادم و حدود ۲۰ دقیقه به ۱۰ کارت پرواز بدست وارد سالن خروجی پروازهای خارجی شدم.

  • با خودم گفتم این همه که وقت دارم یه سری هم به دست‌شویی بزنم!

  • رفتم تو دستشویی و در را قفل کردم.

  • در دستشویی باز نمی‌شد!

  • اولش ترسیدم گفتم دیگه از پرواز جا موندم شاید هم اون‌جا از گرسنگی بمیرم!:(

  • یه چند لحظه صبر کردم و یه بار دیگه امتحان کردم. فکر می‌کنین جی‌ شد؟

  • در باز شد!

  • تیز و فرز رفتم سراغه دروازه خروجی. با خودم فکر می‌کردم حتما مثل مهر‌آباد باید سواره اتوبوس بشیم.

  • اما دیدم چون من آدم خیلی مهم هستم! (به قول خارجی‌ها VIP هستم) هواپیما اومده بود پیش من!!

  • وقتی می‌خواستم وارد هواپیما بشم دیدم که یه دختره اومد و از کنارم رد شد. چهرش خیلی به نظرم آشنا اومد ولی یادم نیومد اسمش چی بود. گذاشتم جلو بیافته تا بتونم اسمشو از رو کارت پروازش بخونم. فکر می‌کنین کی بود؟!

  • وارد هواپیما شدم.

  • یه مهمان‌دار خانم که کلاه سرش بود و بیشتر شبیه جادو‌گرهای تو فیلم‌های قدیمی بود (موهاش هم معلوم بود!!) به من گفت که کجا صندلی‌من کجاست.

  • صندلی من ردیف یکی مونده به آخره هواپیما بود.

  • تا برسم سرجام کلی معطل شدم چون خانم‌ها و دخترهای ایرونی در حال کشف حجاب بودن و می‌خواستن قبل از نشستن از دست مانتو و روسری‌ خلاص بشن.

  • صندلی من کنار پنجره بود. کنار من خالی بود.

  • هواپیما شروع به حرکت کرد و مهمان‌دارها هم بی‌کلاه شدن!!

  • سر ساعت هواپیما پرید. لندن ما داریم میایییم!!

  • یه چیزه جالب این بود که تو پروازهای داخلی ایران (ایران‌ایر) خلبان وقتی می‌خواست صحبت کنه معمولا می‌گفت ما(we) فلان کار را می‌کنیم و یا کردیم ولی این خلبانه می‌گفت من!!

  • گرسنم بود. با خودم گفتم که نخوابم که یه وقت غذا را از دست بدم. دیدم هیچی نشده یکی داره یه چیزهایی پخش می‌کنه.

  • با خودم گفتم دمشون گرم! از همون اول دارن تپل غذا می‌دن.

  • هدفون؟
    یس پلیز

  • ساعت شده بود ۱۱:۱۵ که چندین نمایش‌گر از تو سقف اومدن بیرون!

  • همون زمان هم مهمون‌دارها شروع کردن به پخش خوردنی!!

  • تا زمان ناهار ۲ بار یه چیزهایی برای خوردن دادن. با خودم فکر کردم که این‌ها می‌خوان سر مسافرها را با خوردن گرم کنن. چه خوب!

  • پاستا ار وحٍتریان فوود ار پتاتو فوود؟
    پاستا پلیز.

  • پشت‌سر من یه دختره بود و همه صندلی‌های اون ردیف خالی بود. برای خودش راحت دراز کشیده بود و فکر کنم بعد از ناهار تا موقع رسیدن گرفت تخت خوابید.

  • دستشویی چه خبر شده!! همه ملت غذاشونو خوردن اومدن مالیات بدن

  • یه فیلم درپیت هم از نمایشگر پخش می‌شد. ولی اصلا یادم نمیاد موضوع فیلم چی بود!؟

  • نامردها بعد از ناهار هیچی به ما ندادن بخوریم!

  • خلبان اعلام کرد که ۱۰ دقیقه زودتر از برنامه به لندن می‌رسیم.

  • مدت پرواز ۶ ساعت ۱۰ دقیقه.

  • خلبان دوباره اعلام کرد که چون تعطیلات سال نو هست اتوبوس‌ها نیستن و فقط یه اتوبوس میاد دنبالتون. هر طوری که هست خودتونو توش جا بدین!

  • ۱۵ دقیقه معطل شدیم تا اتوبوس بیاد. می‌گن آسمون همه‌جا یه‌رنگه.

  • وارد پایانه شدیم که دوباره اون دختره رو دیدم.
    خانم هستی امینی؟
    بله! شما؟
    منو نمی‌شناسی؟
    نه!
    دوره المپیاد کامپیوتر؟!
    امیر؟
    آره.
    خیلی عوض شدی و ...