‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها

مرحله‌ی بعدی!

هفته‌ی دیگه قراره یکی از همکارهام بازنشسته بشه. 

نگرانم که دیگه از مرحله‌ی دوستام بچه‌دار شدن به مرحله‌ی دوستام بازنشسته شدن دارم می‌رسم... نباید فاصله‌شون بیشتر می‌بود؟

با «ا»، بعد از مدت ‌ها، داشتم صحبت می‌کردم.
ا: خوب، دیگه چه خبر؟ خوبی؟
من: خوبم... الان یه چند شبه «ن» نصف شب بیدار می‌شه نتونستم خوب بخوابم یکم خسته‌ام.
ا: «ن»؟
...
 ا: من یه همکار دارم بچه‌اش که شش ماهه شد «اسلیپ ترین»اش کردن، می‌گفت دیگه خود بچه کل شب رو می‌خوابه...
من: می‌دونی «اسلیپ ترین» چطوریه؟
ا: نه!
براش توضیح دادم!
ا: از رو اسمش انتظار داشتم خیلی انسانی‌تر از این چیزی که تو گفتی باشه!

 
 
 
 
 
 


مادر بی‌جون

پیش‌زمینه: مادر من، هنوز وقتی که نیکان به دنیا نیومده بود، اعلام کرد که می‌خواد نیکان بهش بگه «مادر جون». مامان «ه» هم تصمیم گرفت که «مامان جون» باشه.

«ه» از خرید برگشته بود و داشت لوازم رو جابه‌جا می‌کرد.

من: نیکان! بیا بریم ببینیم مامان‌جونت چی‌کار داره می‌کنه؟
ه: مامان‌جونش که این‌جا نیست!؟
من: خوب بیا بریم مادر جان‌ات رو ببین!
ه: مادرجونش هم که این‌جا نیست؟
من: خوب! بیا بریم مادر بی‌جون‌ات رو ببینیم!

صدا صدا، صدای من - ۲

   
 وقتی رفتم کانادا، با کمال تعجب دیدم که همین مشکل وقتی پشت تلفن صحبت می‌کنم وجود داره. این مشکل یه بُعد جدید پیدا کرده بود!

خیلی وقت‌ها (همیشه) پیش میومد که وقتی به یه جا زنگ می‌زدم (مثلا برای بانک) قبل از این‌که اطلاعات‌م رو بپرسه طرف با یه همچین جمله‌ای صحبت رو شروع می‌کرد:
 
How I can help you miss?

بعضی از جاها، اطلاعات جنسیت رو نداشتن و حتی وقتی اسم و فامیل رو می‌پرسیدن هنوز من یه خانم بودم براشون!
تنها راهی که برای اثبات مرد بودنم بود را هم از دست داده بودم!


فرهنگستان توجه کن!

از وقتی نیکان اومده تو خونمون، خیلی پیش میاد که من یا ه بگیم:

ببین جیش کرده؟
تا الان هنوز جیش نکرده...
صبح که شیرش رو خورد جیش هم کرد...

ولی وقتی می‌خوایم در مورد امتحان کتبی‌اش صحبت کنیم مجبور هستیم از واژه‌ی زشت و بیگانه‌ی «پی‌پی» استفاده کنیم. فکرش رو بکنین در جملات بالا، جیش کردن رو با «ریدن» جایگزین کنیم!😂


باید عادت کنی!

دیروز با ه نیکان رو بردیم حموم! بماند که ه چقدر ویدیو دید و من چقدر بهش گفتم حالا نیکان که هنوز تمیزه و ...

اول کار همه چی داشت خوب پیش می‌رفت و نیکان هنوز داشت تصمیم می‌گرفت که از حموم کردن خوشش میاد نه.

ه: شیر آب رو می‌بندی؟
من خواستم شیر آب رو می‌بینم که دستم برای یک ثانیه خورد به شیر دوش، و یکم آب از دوش پاشیده شد پایین. چند قطره آب ریخت رو نیکان.
ن: 😢😢😢😢😢😓😓😥😥😪😪
ه: (بعد از کلی تلاش نا‌موفق برای آروم کردن نیکان، با لحن بچگونه) عسلم باید عادت کنی دیگه! بابات این‌طوری‌ه دیگه!! به وقت‌هایی سوتی می‌ده... عادت می‌کنی. مجبوری عادت کنی!

اولین روزی که از بیمارستان برگشتیم خونه:

ه: من فقط ۳.۵ کیلو وزنم کم شده... یکم بیشتر از وزن نیکان!:ناراحت
من: من هم ۳.۵ کیلو وزن کم کردم... یکم بیشتر از وزن نیکان!:متعجت
ه:‌ تو چرا این قدر وزن کم کردی خب؟
من: بالاخره من هم حامله بودم دیگه*:ي

*تو انگلیسی می‌گن «ما حامله هستیم» (We are pregnant).

عوضش کن

ه: نیکان شیرش رو خورد، برو عوضش کن...
من: چرا عوضش کنم؟ نیکان که بچه‌ی خوبیه!از این بهتر از کجا گیر بیارم!

پ.ن. نیکیان تبدیل شد به نیکان:ي


همیشه آخر هفته‌ها، وقتی برای شام با «ه» می‌رفتیم بیرون، موقع برگشت به خونه من می‌گفتم:

من: من مست و تو دیوانه، ما رو که برد خانه؟
ه: من نه مستم نه دیوانه!* من می‌برمت خانه!

امروز (و از این به بعد):

من: من مست و تو دیوانه، ما سه تو را کی برد خانه؟
ه: ما دو تا عاقل، دو نفری می‌بریمت!


* بعضی وقت‌ها هم می‌گه، تو هم مستی هم دیوانه، من می‌برمت خانه 

صدا صدا،‌ صدای من - ۱


نمی‌دونم گوش مردم چه مشکلی داره که وقتی صدای من رو از پشت تلفن می‌‌شنون فک می‌کنن دارن با یه خانوم صحبت می‌کنن!
 این قضیه از وقتی ۱۰-۱۱ ساله بودم شروع شد:

  • خیلی عادی بود که وقتی همکارهای پدرم به خونه ما تلفن می‌زدن و من گوشی رو برمی‌داشتم کلی با من سلام علیک و احوال‌پرسی می‌کردن و حال بچه‌ها رو می‌پرسیدن*.
  • هر وقت می‌خواستم تاکسی تلفنی بگیرم طرف می‌گفت: «خانم اعوانی، تا n دقیقه‌ی دیگه اون جا هستیم.»
  • وقتی می‌خواستم از دکتر وقت بگیرم یا رو می‌پرسید: «خانوم،‌ برای کی وقت می‌خواین» می‌گفتم: «برای پسرم!»

این جور مواقع لازم نبود طرف رو اصلاح کنم و بهش بگم که من خانم نیستم! ولی تو برخی مواقع نمی‌شد و معمولا موقعیت خیلی خنده‌دار می‌شد: 
  • یه بار زنگ زده بودم آرایشگاه (مردونه) که وقت بگیرم یارو پرسید «برای پسرتون وقت می‌خواین». گفتم «نه برای خودم!». طرف کُپ کرد. من هم دیگه اون آرایشگاه نرفتنم!
  • یه بار زنگ زده بودم خونه‌ی یکی از دوستام،‌ پدرش گوشی رو برداشته بود. من سلام کردم، و گفتم فلانی هست؟ طرف خیلی نگران پرسید: «خانوم شما با پسر من چی کار دارین؟». گفتم «من امیر هستم و ...». یارو خیلی شرمنده شد و گفت که داشتم شوخی می‌کردم!! و همون‌طوری که می‌تونین حدس بزنین دیگه به اون دوستم تلفن نزد.
  •  
    *: ملت فکر می‌کردن مادرم هستم! و مادرم هم خیلی شاکی بود از این قضیه: از یه طرف می‌گفت صدای تو به این مردونگی،‌ چرا فک می‌کنن دختری. از یه طرف دیگه هم شاکی بود که صدای من که شبیه صدای تو نیست!:ي 
     ادامه دارد!

زبان مادری!

دیشب به یکی گفتم:
من:"یه جا خونده بودم که ایران، تو والیبال، از یه تیمی برده که اون تیم، از دو تا تیمی که ایران رو برده بودن برده بوده."
یارو: ها!
من: هیچی... بیخیال!

اگه یه چیزی شبیه این جمله رو به انگلیسی گفته بودم و طرف نمی‌فهمید چی گفتم پیش خودم فکر می‌کردم یه جا تو جمله‌بندی‌ام اشتباه کردم و جمله رو می‌شکوندم به چند تا جمله‌ی کوچک‌تر.
ولی این دفعه مطمئن بودم که ساختار جمله‌ام درسته و مشکل از گیرنده‌های شنونده هستش.

چشم‌ها را باید شست!

برای یک هفته مرخصی گرفتم اومدم ونکوور (شهری که توش ۶ سال زندگی کردم و درس خوندم).

یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتی که تو bay area دارم(داشتم) و خیلی  رو اعصابم بود این‌ه که من روزی ۴۵ دقیقه تو راهم (یه طرفه). امروز که یه سر رفتم دانشگاه، یادم افتاد که من ۴ سال، هر روز ۴۵ دقیقه تو راه بودم.

رفتم که رفتم

من در آخرین ساعت‌های سال ۲۰۰۷، وارد ونکوور شدم. زندگی به دور از خانواده، خیلی چیزها به من یاد داد. نمی‌تونم بگم ارزشش را نداشت. احتمالا اگه برگردم به ۶ سال پیش، و در همون موقعیت قرار بگیرم، دوباره همین انتخاب رو انجام بدم.

تو ونکوور دوست خوب کم نداشتم و هیچ وقت فراموششون نمی‌کنم ولی مطمئن هستم که دلم برای شهر ونکوور تنگ نخواهد شد. ونکوور‌ رو دوست نداشتم، شاید دلیلش این باشه که به جز در ۶ ماهه گذشته، اصلا بهش حس خونه نداشتم. شاید هم دلیلش مشکلاتی بوده باشه که با استادم داشتم. یا شاید هم، به خاطر زندگی بخور نمیر دانشجویی بوده باشه. به هر حال، دیگه وقتشه که برم یه "شات ونکوور" بخرم.

 دیروز، وقتی داشتم میزم را جمع می‌کردم از هر گوشه‌اش یه خاطره پیدا می‌کردم.


این کارت‌و یکی از دوستام، از نیویورک برام آورده بود. پنج، شش‌تا کارت گذاشت جلوم گفت یکیش رو انتخاب کن. وقتی من این کارتو انتخاب کردم،

س: چرا این یکی؟
من: چون با کاری که می‌کنن حال می‌کنن و خوشحالن.

نمی‌دونم! شاید مشکل اصلی من، با محیط کار/درس بوده باشه.





به هر حال، امیدوارم که ونکوور جای خوبی باشه برای همه‌ی اون‌هایی که این جا زندگی می‌کنن/قراره زندگی کنن.

زندگی تکراری!

پنج‌شنبه ۱۷ اسفند این ترم، برای درسی که تی‌ای‌اش هستم هفته‌ای یک بار، باید حدود ۱۵۰ تا تمرین که هر کدوم شامل ۱۲ سوال هست رو نمره بدیم. این کار رو با سه نفر دیگه انجام می‌دیم، سوال‌ها را تقسیم می‌کنیم (هر نفر سه تا سوال). جمع زدن نمره‌های هر برگه به عهده‌ی کسی هست که آخرین سوال اون برگه را تصحیح کرده. من وقتی یه برگه‌ای رو صحیح می‌کنم که باید نمره‌ها رو جمع بزنم همیشه نمره‌ها رو مضرب ۵ (۵، ۱۰، ۱۵ و ...) می‌دم (چون جمع کردنش راحت‌تره)* ولی در غیر این صورت نمره‌ی واقعی طرف را بهش می‌دم (که ممکنه ۷، ۱۸ و یا ... باشه). اولین بار که این تصمیم رو گرفتم به یاد وقتی افتادم که مادرم برگه‌های پایان ترم را صحیح می‌کرد و من کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم. مادرم برگه‌ها را سوال به سوال صحیح می‌کرد و آخر کار، نمره‌ی هر برگه را حساب می‌کرد. اون موقع من جمع کردن اعشاری رو دقیق بلد نبودم فقط می‌دونستم که ۰.۵ چه جوری جمع می‌شه (ولی نمی‌دونستم که ۰.۲۵ و ۰.۷۵ چه جوری جمع می‌شن). وقتی مادرم می‌خواست جمع نمره‌ها رو حساب کنه، می‌رفتم کنارش می‌شستم تلاش می‌کردم من هم نمره‌ها رو جمع کنم... وقتی به یه نمره‌ی ۰.۲۵ و ۰.۷۵ دارم می‌رسیدم پیش خودم شاکی می‌شدم که چرا!! *از سه هفته پیش، یه ایده‌ی بهتری زدم!

اعتماد

یک‌شنبه ۲۶ آذر

ه بعد از این‌که کلی با موهای من سر و کله زد و کُلی ژل مالی کرد: مدل موهات رو دوس دارم...
ه: تو چی؟ شکل جدید موهات رو دوس داری؟
من: یکی از مشکلاتی که من دارم اینه که نمی‌تونم تشخیص بدم آیا یه لباس، مدل مو، و ... به من میاد یا نه! مثلا خیلی وقت‌ها، وقتی آرایش‌گر، موهام رو کوتاه کرده می‌فهمم که قیافه‌ام تغییر کرده ولی نمی‌تونم تشخیص بدم که بهتر شده یا بدتر!
ه: واقعا!...
من: آره.. ولی من بهت اعتماد دارم... اگه تو می‌گی خوب شده حتما خوب شده دیگه:ي




دووشواری؟


جمعه ۱۷ آذر

۱-
دیروز ظهر، تو دانشکده، به مناسبت کریسمس، یه مهمونی گرفته بودن و همه‌ی دانشجوهای تحصیلات تکمیلی(!) توش دعوت بودن. مثل همیشه، ایرونی‌ها جمع شدن دور یه میز،‌ چینی‌ها جمع شدن دور دو تا میز (چون تعدادشون از یه میز بیشتر بود) و بقیه هم دور میزهای دیگه.

همیشه برام عجیب (و غیر قابل درکه) که چرا خیلی از ما ایرونی‌ها، تو این جور جمع‌ها، فقط با خودمون گپ می‌زنیم.

۲-
تو سایت، منتظر نشسته بودم که یکی از دانشجوها که قرار بود بیاد رو نمره‌ی تمرینش اعتراض کنه بیاد. یه دانشجوی کانادایی (با توجه به ظاهرش) اومد و رو کامپیوتری که تو ردیف جلوی من بود شروع کرد به گوگل‌ریدر خوندن. طبیعتاً تمام وبلاگ‌هایی که می‌خوند، انگلیسی بودن (در حالی که اکثر وبلاگ‌هایی که من می‌خونم فارسی هستن).

پ.ن. به نظر من که اصلا ۱، شبیه ۲ نیست!؟:ي

چی‌بگم!

چهارشنبه ۱ آذر

گوشی رو ورداشتم، م بود. احوال‌پرسی کرد و احوال‌پرسی کردم. در مورد درس و کار یکم صحبت کردیم...

من: ممنون که به یادم بودی زنگ زدی...
م: خواهش می‌کنم، ممنون که جواب دادی...
من: والا، من که کالرآی‌دی (شماره نما!) ندارم، نمی‌تونستم بفهمم تویی که بخوام جواب بدم یا ندم ...
م: ...

دوشواری؟


پنج‌شنبه ۲۵ آبان

 صبح شنبه داشتیم در مورد مشکلات و راه‌حل‌های احتمالی صحبت می‌کردیم... اگه الف بعد ب ولی شاید هم ج یا د و .... شنبه شب، وقتی رفتم تو رخت‌خواب پیش خودم فک کردم که زندگی الانم چقدر خوبه... کاش که زمان همین‌جا متوقف بشه.

 یک‌‌شنبه شب، تولد یکی از بچه‌ها بود. من ساعت ۵ از خونه در اومدم. هوا بارونی و تاریک بود. در این شهر کوفتی هم، که تقریبا هیچ کدوم از خیابون‌هاش چراغ ندارن (رسما اگه نور چراغ ماشین‌های گذری نباشه هیچ جا رو نمی‌بینی) تلاش می‌کردم کورمال کورمال، تو چاله‌های پر آب توی پیاده‌رو پا نذارم. آخرش ‌(طبق گفته‌ی حکیمانه‌ی یک بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک آخر به دستی ملخک) پام رفت تو یکی از چاله‌های آب. تمام کفش و جورابم خیس آب شد. پیش خودم گفتم که غلط کردم! کی می‌شه من از این شهر خراب‌شده، از این وضعیت دانشجویی خلاص شم برم.

 دو‌شنبه، تو کافه ویوز، ع و م رو دیدم. نشستیم یکم صحبت کردیم در مورد راه چاره‌های مشکلات و .... دوشنبه که می‌خواستم بخوابم دوباره برگشته بودم به همون حالت شنبه شب.


واکنش


وقتی خونه‌ی/اتاق یه دختر رو می‌بینم که تمیز و مرتب هست، با خودم می‌گم:

-خوب! طرف دختره دیگه...

وقتی خونه‌ی/اتاق یه پسر که تنهایی زندگی می‌کنه رو می‌بینم که تمیز و مرتب هستش، با خودم می‌گم:

- خوب! طرف تنهایی زندگی می‌کنه دیگه...

وقتی خونه‌ی/اتاق دو تا هم‌خونه‌ای پسر رو می‌بینم که تمیز و مرتب هستش، با خودم می‌گم:

- خوب! این‌ها تمام وقت خونه نشستن بیرون نمیان مجبورن دیگه...

وقتی خونه‌ی/اتاق دو تا هم‌خونه‌ای پسر رو مثل من مدرسه میرن رو می‌بینم که تمیز و مرتب هستش، با خودم می‌گم:

- خوب! این‌ها رفتارشون یکم مثل سن بالاهاست، مجبورن دیگه...

چقدر دنیا از چشم من زیباست!!

پ.ن. نه این‌که خونه/اتاق من مرتب و تمیز نباشه!!

گفت‌گوی تمدن‌ها

شنبه ۲۹ مهر

ه (به یه مناسبتی) آب‌گوشت درست کرده بود.

ز: امیر! تو آب‌گوشت لیمو می‌ریزن؟
من: لیمو؟ لیمو عمانی منظورته؟
ز: آره
من: خوب آره دیگه!! مگه آب‌گوشت بدون لیمو عمانی هم می‌شه...
ز: ما نمی‌ریزیم...
من: شاید تُرک‌ها نمی‌ریزن...
من: ش! شما تو آب‌گوشت لیمو عمانی می‌ریزین؟
ش: نه... من تا مدت‌ها نمی‌دونستم تو آب‌گوشت لیمو عمانی می‌ریزن...