‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها

ما ایرونی‌ها

داشتم با یکی که در کانادا زندگی می‌کنه صحبت می‌کردم:

من: این‌جا ماسک اصلا پیدا نمی‌شه... از دو هفته پیش ما همه جا رو گشتیم پیدا نکردیم.
من: آنلاین هم (رو آمازون) هم پیدا نمی‌شه...
آ: این‌جا هنوز پیدا می‌شه ولی قیمتش رو بردن بالا... قبلاً یه بسته‌ی ۵۰تایی‌اش بود فلان قدر دلار الان ۵تا شو می‌دن همون قیمت!
ط: ظاهرا تو ایران هم یه سری احتکار کرده بودن...
ط: ایرونی هستیم دیگه، از هر فرصتی استفاده می‌کنیم...
من: چطور شد؟ وقتی تو کانادا اتفاق می‌افته ربطی ژن نداره تو ایران داره؟
ط: خوب کانادا (و آمریکا) کشورهای سرمایه‌داری هستش اون‌جا نیستش...
امروز داشتم تو فروشگاه خرید می‌کردم یه مرد ۵۵، ۶۰ ساله رو دیدم که یه چرخ خرید دستش بود و داشت با خودش حرف می‌زد (پشت سر هم تکرار می‌کرد):
I am not only tired but also retired!

پیش خودم فکر کردم وقتی بازنشسته شدم برم رو یه نیمکت  بشینم و بگم:

من رو نیمکت نَشِسته‌ام... من رو نیمکت بازنِشَسته‌ام...
!

ملت غرغرو


تو این چند وقت‌ه،‌کلی پست تو گوگل‌پلاس و تلگرام خوندم (و می‌خونم) که دارن بد و بیراه می‌گن به روحانی، عوارض خروج،‌ و ...
یه خریتی کردم تو گروه تلگرام بچه‌های مدرسه‌مون،‌ در مورد اضافه‌شدن عوارض خروج صحبت کردم (دفاع کردم که این کار، به معنی گرفتن پول از مرفه‌ترها و دادن اون به نیازمند‌تر هاست). بحث در عرض یک دقیقه رسید به این که چرا انتخابات تو ایران آزاد نیست،‌ چرا بودجه‌ی فالن سازمان این‌قدره،  قیمت اجاره خونه تو تهران گرون‌ه، و ...
 

هر حرفی هم که من زدم بهم می‌گفتن: "۱۰ سال‌ه ایران رو ندیدی" یا "اگه ایران خوبه چرا نمی‌ری ایران زندگی کنی".
اون‌هایی که تو ایران زندگی می‌کنن مدام دارن در مورد ترافیک،‌ اجاره خونه،‌ قیمت خونه نغ می‌زنن وقتی هم بهشون می‌گی:
در نیویورک (و تو همین Bay Area که من هستم) مردم روزی یک‌ساعت و نیم (هر طرف)‌ تو راهن که برن سر کار و برگردن، یا می‌گی این‌جا بستگی به شهری که توش زندگی کنی قیمت خونه و اجاره خونه تغییر می‌کنه،
اگه آمار یه شهر رو دیدی نباید فکر کنین که همه‌ی شهرهای آمریکا همون‌طوری هستن، می‌گی تو ‌Bay Area شرکت‌ها خونه اجاره می‌دن و چون Rent Control نداره هر قدر بخوان اجاره رو بالا می‌برن،  می‌گی قیمت خونه‌ها
 (در Bay Area) چقدره (و این که می‌گن هر کی رفت سرکار می‌تونه خونه بخره برای شهرهای کوچک‌تر تو آمریکاست )، و ...
بهت می‌گن "تو خیلی وقت‌ه ایران نبودی اصلا تو باغ نیستی".




حرف من این‌ه که برخی تصمیم‌ها درسته،‌ برخی تصمیم‌ها نادرسته و برخی چیزها این بین: چیز درست و نادرست دیگه بودن و حس کردن شرایط رو نمی‌خواد...

زندگی تکراری!

پنج‌شنبه ۱۷ اسفند این ترم، برای درسی که تی‌ای‌اش هستم هفته‌ای یک بار، باید حدود ۱۵۰ تا تمرین که هر کدوم شامل ۱۲ سوال هست رو نمره بدیم. این کار رو با سه نفر دیگه انجام می‌دیم، سوال‌ها را تقسیم می‌کنیم (هر نفر سه تا سوال). جمع زدن نمره‌های هر برگه به عهده‌ی کسی هست که آخرین سوال اون برگه را تصحیح کرده. من وقتی یه برگه‌ای رو صحیح می‌کنم که باید نمره‌ها رو جمع بزنم همیشه نمره‌ها رو مضرب ۵ (۵، ۱۰، ۱۵ و ...) می‌دم (چون جمع کردنش راحت‌تره)* ولی در غیر این صورت نمره‌ی واقعی طرف را بهش می‌دم (که ممکنه ۷، ۱۸ و یا ... باشه). اولین بار که این تصمیم رو گرفتم به یاد وقتی افتادم که مادرم برگه‌های پایان ترم را صحیح می‌کرد و من کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم. مادرم برگه‌ها را سوال به سوال صحیح می‌کرد و آخر کار، نمره‌ی هر برگه را حساب می‌کرد. اون موقع من جمع کردن اعشاری رو دقیق بلد نبودم فقط می‌دونستم که ۰.۵ چه جوری جمع می‌شه (ولی نمی‌دونستم که ۰.۲۵ و ۰.۷۵ چه جوری جمع می‌شن). وقتی مادرم می‌خواست جمع نمره‌ها رو حساب کنه، می‌رفتم کنارش می‌شستم تلاش می‌کردم من هم نمره‌ها رو جمع کنم... وقتی به یه نمره‌ی ۰.۲۵ و ۰.۷۵ دارم می‌رسیدم پیش خودم شاکی می‌شدم که چرا!! *از سه هفته پیش، یه ایده‌ی بهتری زدم!

آرایش‌گاه!

پنج‌شنبه ۱۲ بهمن احتمالا همون‌طوری که خیلی از شما می‌دونید این جا بیشتر آرایشگرها اون قدر ناشی هستن که جای پاشون رو شونه‌هاتون می‌مونه! ولی غیر از مهارت، دیگه فرقی با آرایشگرهای ایرانی ندارن... همون طرز صحبت کردن با مشتری‌ها... آقا یا خانوم آرایشگر در طول مدت کار کردن رو موهات، مدام در حال حرف زدن (و وراجی) هستش. دیروز رفتم آرایشگاه.

Barber: What's new in your life these days?

برای یه لحظه داشتم پیش خودم سبک سنگین می‌کردم که لیست بلند بالای چیزهای جدیدی که در حال وقوع هست رو به یارو بگم. اما نا خودآگاه گفتم:

Me: Nothing new!

نیمه‌ی خالی لیوان

دو‌شنبه ۲۰ شهریور

سوار تاکسی (ون) شده بودم که از شهرک برم سیدخندان. تو راه، یه خانومی  خواست پیاده بشه و پرسید کرایه چنده؟ راننده گفت: ۸۵۰.

یه آقایی که کنار من نشسته بود، آروم گفت کرایه ۸۰۰ تومنه نه ۸۵۰.

موقع پیاده شدن، ۲۰۰۰ تومنی دادم به راننده. راننده به من ۱۱۰۰ تومن برگردوند:

من: تا چند دقیقه پیش که کرایه ۸۵۰ تومن بود، الان شده ۹۰۰ تومن؟
راننده: پول خورد نداشتم...
من: خوب، آقای محترم، می‌تونستی بگی پول خورد ندارم...*

*: البته راننده هیچ تلاشی هم نکرد که ۵۰ تومن بقیه رو به من برگردونه!!



خرداد!

 
ما(من) به خرداد پر از حادثه عادت داریم(دارم).

موهبت امیری



شنبه ۳۰ اردیبهشت

برام زیاد پیش اومده که یه ترانه یا شعر رو مدت‌ها گوش دادم. و بعد، یک دفعه، یه یا چند بیت از اون خیلی به نظرم جالب رسیده. مثلا

"چشای همیشه گریون آخه شستن نداره"

"به دل می‌گم غمو تو خونت راه نده، می‌گه جونم مهمون حبیب خداست"

و ...*

خوب طبیعیه که از یه سری خواننده‌ها/شاعرها انتظار داشته باشی که همچین مفاهیمی تو شعرشون داشته باشن ولی از بعضی‌ها خیلی بعیده! چند وقت پیش، تو یه مهمونی یه آهنگ "حسن ش" داشت پخش می‌شد با این مضمون:

دنبال یه گل می‌گردم که تو سایه‌اش باشم و گرنه درخت که زیاده...

------

امروز، در سایه‌ی کوهسار پس از تموم شدن گپ‌های گیکی، شروع کردیم به صحبت کردن در مورد چگونگی فرآیند دوست شدن‌مون با بقیه. کما بیش همه‌مون، با "حسن خوش صدا" موافق بودیم (با درجات مختلف).

الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم چقدر با یکی از بچه‌ها موافقم که می‌گفت: "دوست‌هام مقام دوست بودن را پیش من کسب می‌کنن".

من اولین چیزی که از دوستام یادمه، یا وقتی بوده که به این مقام(!) (پیش من) رسیدن یا یه گام بزرگ در جهت رسیدن به این مقام برداشتن. تا قبل از رسیدن به اون مرحله، دوستام (برای من) آدم‌هایی بودن مثل  آدم‌هایی که یه نفر تو اتوبوس یا تو خیابون می‌بینه و هیچ خاطره‌ای ازشون به‌جا نمی‌مونه.

پس! ای آن‌هایی که در گوگل‌تاک من در گروه "دوستان" قرار گرفته‌اید، از این موحبتی که به شما ارزانی داشته‌ایم بسیار شکرگزار باشید!!

*: ته دفترچه خاطراتم، یه مجموعه از این شعرها نوشته بودم. حیف که الان پیداش نمی‌کنم...

حرف حساب جواب نداره


جمعه ۱۵ اردیبهشت

پارسال که رفته بودم ایران، رفتم دیدنش. وقتی منو دید، همون خنده‌ی همیشگی‌اش اومد رو لبش.

پرسید: کسی را برای من پیدا نکردی؟
گفتم: چند نفر اعلام علاقه کردن. همشون سفید و تپل هستن! نمی‌دونستم کدومشون رو انتخاب کنم برات!
گفت: فرقی نمی‌کنه، ...
گفتم: باشه! سال دیگه که بیام، یکی از اونا را میارم برات.

قیافه‌اش رفت تو هم!

گفت: امیر!، دعا کن سال دیگه که میای نباشم...
گفتم: بابا بزرگ! تو که هنوز جوونی...
گفت:  من به هر چی می‌خواستم رسیدم. الان دیگه چیزی نیست که آرزوی داشتنش‌و داشته باشم...
خسته شدم از این که باید یکی مواظبم باشه...
دیگه مَلَکه هم که نیست سر به سرش بزارم...
...
من هیچی نگفتم. یعنی چیزی برای گفتن نداشتم. حرفش حرف حساب بود. آدمی که به هر چی می‌خواست رسیده، دلش نمی‌خواد ...

امروز رفت.

یه چنین نخبه‌هایی داریم ما!



دوشنبه ۴ اردیبهشت


یه هفته، شاید یکم بیشتر، از انتخابات سال ۸۴ گذشته بود. تو دانشکده برق، یک دسته از دانشجو‌های کارشناسی برق و کامپیوتر شریف داشتن با هم صحبت می‌کردن.

 منتظر یکی از بچه‌ها بودم و باید اون جا می‌موندم تا بیاد (ولی کلا بحث رو اعصابم بود!). دو دسته شده بودن. دسته‌ی اول می‌گفتن که مردم ایران خیلی ناآگاه هستن و در حد ما نیستن و ... تنها راهی که برای ما هست اینه که از ایران فرار کنیم. دسته‌ی دوم می‌گفتن که نه! این مشکل فقط تو ایران وجود نداره. تو آمریکاش هم همین مشکل هست (آمریکایی‌ها بوش را انتخاب کردن که ...). باید نظام کل دنیا به جای دموکراسی بره به سمت نخبه‌گرایی بره و ...

خیلی دلم می‌خواست اون‌جا برم بهشون بگم که حالا شما نابغه‌ی برق و کامپیوتر و ... چرا انتظار داری  در هر موردی که حرف می‌زنی حرفت درست باشه؟ نگفتم و هنوز رو دلم مونده.

مقصر چه‌کسی است؟


جمعه ۲۵ فروردین

یه شرکت، یه نفرو استخدام می‌کنه که نرده‌های بین اتوبان رو رنگ بزنه. طرف روز اول ۶ مایلو رنگ میزنه. روز دوم ۳ مایل رو و روز سوم کمتر از یه مایل. صاحاب کارش بهش میگه

- هوی چرا تو هر روز کمتر از دیروز کار میکنی؟
- من نمی‌تونم بهتر از این کار کنم. چون هر روز دارم از قوطی رنگ دورتر می‌شم.

سوالی که برام پیش اومده اینه که این‌جا مقصر کیه؟

- آیا مقصر شهرداریه که کسی رو که تا حالا این کارو انجام نداده بوده استخدام کرده؟
- آیا مقصر، کسی که رنگ کردن را به کارگر آموزش داده؟ (که به این موضوع فکر نکرده که ممکنه کارآموزش اشتباهی برداشت کنه)
- آیا مقصر کارگره هستش که از آی‌کیوش استفاده نکرده؟

چند روز پیش، یکی در فیس‌بوکش یه کاری کرد که مشابه همین داستان بود (تو فضای مجازی) - با این فرض که طرف راست گفته باشه. امروز داشتم، بالاخره امروز وقت کردم فکر کنم که اگه دیدمش چه‌جوری باید باهاش برخورد کنم...

پ.ن. نمی‌دونم خود اون طرف این‌جا را می‌خونه یا نه ولی اگه می‌خونه از قدیم گفتن "در مثل جای مناقشه نیست".

حصرت


سه‌شنبه ۱۵ فروردین

اون روز، از صبح که بیدار شده بودم اسم فیلم Bitter Moon افتاده بود تو ذهنم.

به یاد اون شب، یکی از شب‌های نوروز بود فکر کنم (شاید هم تابستون بود) افتادم. به یاد اون لحظه‌ای افتادم که زن‌عمو اومد تو اتاق و علی فیلم رو نگه‌داشت. چه قدر خندیدیم:

: علی! صحنه‌ای از این بهتر، برای نگه داشتن فیلم پیدا نکردی ...

و علی چقدر شاکی بود از این که زن‌عمو چی فکر کرده پیش خودش!

آخر فیلم، علی مثل همیشه پرسید:

: نظرت چیه، کَف کردی؟

همیشه وقتی در مورد فیلم‌ها صحبت می‌کرد یه هیجانی تو صداش بود. خودش می‌گفت این فیلم را چهل*بار دیده.

من: الان حرفم نمیاد! خیلی عجیب تموم شد...

---

دیدم سمانه هستش! هنوز به اختلاف زمانی بین ایران و کانادا عادت نکرده بودم...

به سمانه سلام دادم. جواب داد. تایپ کردم:
Ali chetore?
هنوز اینتر را نزده بودم که گفتم بزار یکم بامزه بازی در بیارم. پاک کردم و نوشتم:
Hamkhooneit chetore?
جوابی نگرفتم. رفتم و سرم به یه کار دیگه گرم شد. وقتی برگشتم دیدم جواب داده:
Khoobe, Pesare Khoobi Shode.

سمانه، اولین کارکتر همه‌ی کلماتشو بزرگ می‌نویسه.

-----

اولین بار بود که بر می‌گشتم ایران. تازه رسیده بودیم خونه. رو کاناپه، تو حال، نشسته بودم. پدرم تو پذیرایی نشسته بود. حس می‌کردم داره از من فرار می‌کنه!

من: چه خبر؟ بچه‌ها چطورن؟ سمانه، علی چطورن؟
پدرم: (با بغض) علی رفت...

من کلی ترسیدم که نکنه پدرم فراموشی گرفته!

من: دارم از علی، بچهٔ عمه مهین می‌پرسم!؟
...

پدرم رفت بیرون که سیگار بکشه. آخه تو خونه‌ی ما، طبق یه قرار‌داد نانوشته، نمی‌شه سیگار کشید.

رفتم تو اتاق، پیش مادرم. داشت نماز می‌خوند. وایسادم نمازش تموم بشه. ازش پرسیدم.

یه داستانی برام تعریف کرد که اصلا باور کردنی نبود! الان که فکر می‌کنم مثل داستان‌های صادق هدایت بود. یه دفعه قرار شده بود که دیگه نباشه، کاملا ناگهانی.

-----

همون شب با پدر رفتیم خونه‌ی سمانه (و علی). عمه مهین و عمه عصمت هم اون‌جا بودن، پریسا و آقای کاشی هم بودن. در تموم مسیر، با خودم فکر کردم ای کاش برام یه سورپرایز تدارک دیده باشن!

رسیدیم! با دیدن لباس سیاه عمه، هق هق سمانه تو بغلم، همه‌ی راه‌های فرار بسته شدن.

----

حالا همه چیز روشن شده بود. این که چرا ۱۰ روز با من تماس نگرفته بودن؟ این که چرا، یه دفعه، و این قدر ناگهانی رفته بودن سمنان؟ این که چرا عمه، پشت تلفن، نمی‌تونست یه جمله بیشتر با من صحبت کنه.

----

من هنوز در حسرت اینم که چرا آخرین فرصتم برای این که بپرسم "علی چطوره" را از دست دادم.


Empty Checklist


سه‌شنبه ۲۳ اسفند

   من احساس می‌کنم تو ذهنم برای هر کدوم از دوستام، یه لیست از صفت‌های خوب‌شون دارم. و هر چند وقت یه بار، یه چیزی پیش میاد که می‌رم و یکی از چیزهایی که تو این فهرست وجود داره را حذف می‌کنم.
 
  آخر هفته، دو سه تا اتفاق افتاد. بعد یه لحظه نیگاه کردم دیدم که لیست‌های سه‌تا از دوست‌هام خالی خالی شدن. این شاید، ناامبد‌‌کننده‌ترین آخر هفته عمرم بود.

آرزوی سال جدید

دوشنبه ۲۲ اسفند

یکی از خوبی‌های خارج از ایران زندگی کردن، برای من، اینه که سه بار وقت دارم برای سال بعدم آرزو کنم: اواخر اسفند، اواخر خرداد و اوایل دی. و سالی سه بار می‌تونم برای سال آینده‌ام برنامه‌ریزی کنم!

باید بگردم یه مناسبت هم برای اول مهر پیدا کنم که بتونم در هر فصل سال، یه آرزوی جدید (برنامه‌ی جدید) و متناسب با وضعیتم تو اون فصل داشته باشم.

لعنت به فاصله‌ها

شنبه ۳ دی

  تا مدت‌ها، برام سوال بود که چی نوشته شده روش. اولین بار که تونستم کل متن نوشته شده رو بخونم کلاس چهارم بودم (چون با خط شکسته و نستعلیق نوشته شده بود تا قبل از اون نمی‌تونستم بخونمش). دقیقا یادمه که وقتی اولین بار خوندمش چه حسی به من دست داد:

  احساس شگفتی از زیبایی اون سه بیت. از این‌که چقدر زیبا مفهوم را بیان کرده بودن، برای چند ثانیه داشتم می‌لرزدم. از هیجان، برای این‌که مطمئن شم مفهوم رو درست فهمیدم برای مادرم توضیح دادمش  ... (که ای کاش نمی‌دادم).

  امشب، هر کاری کردم اون شعر یادم نیومد! خیلی از خودم بدم اومد. ای کاش امشب ساری بودم. حتی اگه شده بود پیاده می‌تونستم ۵ دقیقه‌ای برم و یه‌بار دیگه متن اون شعر رو بخونم.

استنتاج در چهارچوب زمان

سه‌شنبه ۱۰ آبان


  احتمالا شده که به یه کاری که قبلا کردی فکر کنی و به‌نظرت خیلی احمقانه برسه! با خودت بشینی حساب کنی که الان اگه تو اون شرایط بودم فلان کارو می‌کردم تا مجبور نباشم بهمان کارو انجام بدم و ...
(امروز داشتم برای یه نفر، یکی از بدترین‌هاشو، تعریف می‌کردم).

وضعیت بدتر از این هم می‌شه، وقتی که به دلیل ندونستن یه موضوع، تصمیم‌های اشتباهی گرفته باشی. یه مثال مبتذلش در مورد من این می‌تونه باشه: که نمی‌دونستم  نتیجه‌ی کنکور می‌تونه تو زندگی‌ام این‌قدر تاثیرگذار باشه و در سال چهارم، به طور ۲۴*۷ کنکور را به کف‌پام(!) حواله داده بودم.

سوال اساسی اینه که آیا درسته (درست با هر مفهومی که در نظر بگیری) که برای اون اشتباه‌ها خودتو سرزنش کنی؟

به‌نظرم، این‌جور اگه واقعا شرایط این‌طوری بوده باشه نمی‌شه آدم خودشو سرزنش کنه، چون ما الان می‌دونیم که نتیجه‌ی اون کاری که کردیم چی‌بوده و با دونستن نتیجه‌ی اون عمل، داریم تصمیم می‌گیریم (دانشی که اون موقع نداشتیم و اون دانش شاید فقط با اشتباه کردن به‌دست میومد).

نمی‌دونم! شاید هم برای فرار از خودم ( مثلا فرار از عذاب وجدان) دارم این‌جوری حرف می‌زنم!!


باید وا داد، باید دل رو به دریا داد

دوشنبه ۲۵ مهر

برای من، معنی بعضی مفهوم‌ها تو زبان فارسی و انگلیسی فرق می‌کنه. مثلا تقلب و cheating شاید هر دو به یه معنی باشن ولی برای من بار معنایی بسیار متفاوتی دارن. همین‌طور کمک‌کردن و giving a hand و یا ...
یکی از چیزهایی که وقتی به‌انگلیسی می‌شنوم برام خیلی متفاوته با وقتی که واژه‌ی معادل اون تو فارسی رو می‌شنوم Deadline (مهلت) هستش. انگار این دو تا واژه به دو تا مفهوم جداگانه تو ذهنم اشاره می‌کنن.

من خیلی وقته برای خودم یه مهلت‌هایی تعیین می‌کنم که مثلا تا فلان موقع، فلان کار را باید تموم کنم. و معمولا،‌ حداکثر، با یکی دو روز تاخیر اون کارو تموم می‌کنم.
یه کتاب داستان بود که داشتم ۲ ماه می‌خوندمش. با خودم گفتم که قبل از امتحان جامعه‌ام باید اون کتاب رو تموم کنم:
من: از کتاب ۸۰ صفحه مونده و من ۵ روز وقت دارم تا تمومش کنم
س: واقعا تو روزی ۱۶-۱۷ صفحه از این کتاب رو می‌خونی *
من: نه معمولا
من (با خودم): و برای همینه که برای خودم دِدلاین تعیین کردم.

یه مشکلی که این جور زندگی کردن داره اینه که من برای کارهایی که دست خودم نیست هم از همین رویه استفاده می‌کردم (مثلا می‌گفتم تا فلان موقع صبر می‌کنم اگه یه حراجی پیدا کردم فلان چیزو می‌خرم وگرنه جنس ارزون‌تر مشابه‌اش رو می‌خرم). مسلما، خیلی وقت‌ها تا زمانی که من تعیین کرده بودم اتفاقی که می‌خواستم نمی‌افته و من معمولا مهلت اضافی بهش می‌دم.
امروز متوجه شدم که دو تا کار (چیز) مهم هستن که هنوز براشون دِدلاینی تعیین نکردم. دلیلشم این بوده که مطمئن نیستم کِی موقعیت برای جواب گرفتن از اون کارها بدست میاد (و چون اصلا دلم نمی‌خواد اون موقعیت‌ها و کار‌ها ... را از دست بدم) براشون هیچ مهلتی تعیین نکردم.

ولی امروز تصمیم گرفتم دلم رو به‌دریا بزنم و برای اون دو تا هم دِدلاین تعیین کنم. اگه جور شدن که چه بهتر وگرنه بگردم دنبال یه جایگزین دیگه براشون.

*- دقیق یادم نیست "س" چی گفت ولی یه چیزی با همین مفهوم بود.

چه فرقی می‌کنه در این باشه یا در اون؟


سه‌شنبه ۱۲ مهر

من همیشه با آدم‌هایی که خیلی مطمئن هستن که حرفشون درسته مشکل داشتم. نمونه‌ای که خیلی باهاش روبه‌رو شده بودم آدم‌هایی بودن که تو رشته‌ی خودشون احساس کار درستی می‌کردن و حاضر نبودن حرف طرف مقابل را بشنون. یکی که در ریاضی، برنامه‌نویسی یا ... کاردرست بود (احساس کاردرستی می‌کرد) و تو اصلا نمی‌تونستی بهش بگی که این راهی که برای حل مساله (سوال) داری روش کار می‌کنی احتمالا درست نیست.

معمولا این‌جور آدم‌ها، وقتی که یه چیزی که به نظرشون درست نمی‌رسه رو بهشون می‌گی یه برخورد بسیار تحقیرآمیزانه باهات می‌کنن. من به تدریج یاد گرفتم که از این جور آدم‌ها تا اون‌جا که می‌تونم فاصله بگیرم:‌ اگه دوستم هستن دیگه در مورد اون موضوعاتی که فکر می‌کنن خیلی توش می‌فهمن باهاشون بحث نکنم، اگه همکلاسی‌ام هستن تلاش می‌کردم با اون‌ها یه درس رو ور ندارم و ...

این دوستای من، بیشتر در یه زمینه‌ی علمی ادعاشون می‌شد و بالقوه (اگه می‌خواستی) می‌تونستی بهشون ثابت کنی که دارن اشتباه می‌کنن. مشکل اصلی من با اون دسته از دوستام هست که فکر می‌کنن تو زمینه‌ی علوم انسانی و روان‌شناسی و ... خیلی متخصص هستن.

چند وقت پیش، یکی از بچه‌ها یه تعریفی از شخصیت من ارائه داده بود و وقتی تلاش کردم که بهش بگم که من اون طوری که اون ترسیم کرده درست نیست بهم گفت:

دَتز هو یو آر!

و بدتر از اون وقتی که خواستم بهش بگم که چرا فکر می‌کنم اشتباه می‌کنه (احتمالا با همون نگاه عاقل اندر سفیه) جواب داد که

یو دُنت هَو تو اکسپلین یُرسِلف تُو می ...

امروز یه اتفاق مشابه افتاد که خیلی شاکی‌ام کرد. اینو نوشتم شاید دلم یکم خنک شه.

منطق من/ منطق تو

شنبه ۳۰ مرداد

من: ... ... ...
م: داری اَدای منو در میاری!
من: نه! دارم با منطق تو فکر می‌کنم!
م: جدی. لازم نکرده! با منطق خودت فکر کن.
من: اون کاریه که هر روز می‌کنم! تکراری شده. می‌خوام یه کار جدید بکنم

جمعه ۲۸ مرداد

Last night, I was out with a group of friends. I checked my pockets and noticed that I had a loonie and a toonie. I had been tempted to buy lottery tickets. In my first try, I lost two dollars.

I bought another ticket, and asked my friends, half-joking, to cross their fingers for me.

- I really believe if I cross my fingers, something strange is going to happen! I am not going to do that.
- (Me) Just do it once and you will see nothing will happen

PS.1. This conversation should have happened in Persian! I am not sure why I recall it in English
SS. The same night, I went to Casino and won $90. May be it was because somebody decided to cross her/his fingers for me :wink