‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی‌نامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی‌نامه. نمایش همه پست‌ها

صدا صدا،‌ صدای من - ۱


نمی‌دونم گوش مردم چه مشکلی داره که وقتی صدای من رو از پشت تلفن می‌‌شنون فک می‌کنن دارن با یه خانوم صحبت می‌کنن!
 این قضیه از وقتی ۱۰-۱۱ ساله بودم شروع شد:

  • خیلی عادی بود که وقتی همکارهای پدرم به خونه ما تلفن می‌زدن و من گوشی رو برمی‌داشتم کلی با من سلام علیک و احوال‌پرسی می‌کردن و حال بچه‌ها رو می‌پرسیدن*.
  • هر وقت می‌خواستم تاکسی تلفنی بگیرم طرف می‌گفت: «خانم اعوانی، تا n دقیقه‌ی دیگه اون جا هستیم.»
  • وقتی می‌خواستم از دکتر وقت بگیرم یا رو می‌پرسید: «خانوم،‌ برای کی وقت می‌خواین» می‌گفتم: «برای پسرم!»

این جور مواقع لازم نبود طرف رو اصلاح کنم و بهش بگم که من خانم نیستم! ولی تو برخی مواقع نمی‌شد و معمولا موقعیت خیلی خنده‌دار می‌شد: 
  • یه بار زنگ زده بودم آرایشگاه (مردونه) که وقت بگیرم یارو پرسید «برای پسرتون وقت می‌خواین». گفتم «نه برای خودم!». طرف کُپ کرد. من هم دیگه اون آرایشگاه نرفتنم!
  • یه بار زنگ زده بودم خونه‌ی یکی از دوستام،‌ پدرش گوشی رو برداشته بود. من سلام کردم، و گفتم فلانی هست؟ طرف خیلی نگران پرسید: «خانوم شما با پسر من چی کار دارین؟». گفتم «من امیر هستم و ...». یارو خیلی شرمنده شد و گفت که داشتم شوخی می‌کردم!! و همون‌طوری که می‌تونین حدس بزنین دیگه به اون دوستم تلفن نزد.
  •  
    *: ملت فکر می‌کردن مادرم هستم! و مادرم هم خیلی شاکی بود از این قضیه: از یه طرف می‌گفت صدای تو به این مردونگی،‌ چرا فک می‌کنن دختری. از یه طرف دیگه هم شاکی بود که صدای من که شبیه صدای تو نیست!:ي 
     ادامه دارد!

آقای معمائی

دیروز یکی از دوستام داشت از "پلتیک" زدنش سر کار تعریف می‌کرد و در پاسخ به اعتراض من که اصلا چرا باید سر کار پلتیک زد گفت:

  :- پلتیک زدن ( و دورویی و ...) تو کار لازمه... همه جا و همه کس این کارو می‌کنن...

به یاد کلاس پنجم ابتدایی‌ام افتادم:

  اون سال، کلاس ما یه کلاس کوچیک بود... فکر کنم زیر ۲۵ نفر تو کلاس یه بودیم و با هم خیلی جور بودیم. یه روز، وسط بازی‌ و شوخی تو زنگ تفریح میز معلم رو شکوندیم (الان نه یادم می‌آد چه جوری شد که میز شکست و نه این که کی بود که میز رو شکوند).

  آقای معمائی (معاون مدرسه‌مون) مسئول پیگیری این قضیه شده بود. دو بار اومد سر کلاس و توضیح داد که ممکن بود یکی از شما آسیب ببینه و تو شوخی‌هاتون مواظب باشین و ... خیلی دوستانه گفت کی این کارو کرده.... خودش بیاد بگه و هیچ مجازاتی براش تعیین نمی‌شه  (که خب طبیعتا کسی نگفت کار کی بوده)... بار بعد مدیر مدرسه اومد سر کلاس و گفت که هر کی می‌دونه بیاد به دفتر اطلاع بده (ما به کسی نمی‌گیم کی قضیه رو لو داده).... و باز هم کسی چیزی نگفت.

  بعد از یه هفته، میز رو عوض کردن. فردای روزی که  میز رو عوض کردن، سر صف آقای معمائی در مورد این موضوع صحبت کرد‌:
  - که باید مواظب شوخی‌هایی که می‌کنیم باشیم.
  - که این که میز(و سایر لوازم مدرسه) از مالیاتی که پدر و مادرهامون می‌دن تامین می‌شه ...
   - و ...

بعد با یه لحن پدرانه‌ای گفت:

  هیچ کدوم از بچه‌های کلاس پنجم ج حاضر نشدن بگن که کی میز رو شکونده.... این که یکی بیاد و دوست‌هاشو بفروشه کار اصلا خوبی نیست... ولی حواستون باشه این که می‌گن خواهی نشوی رسوا هم‌رنگ جماعت شو همیشه جمله‌ی درستی نیست: منظور این نیست که اگه رفتین تو جمع دزدها،‌ دزد بشین. همیشه یادتون باشه که پایبندی به اخلاق (و استانداردهایی که برای خودتون تعریف کردین) باید براتون مهم‌تر از تک موندنٔتون تو جمع باشه.


  این شاید یکی از تاثیرگزارترین جملاتی بوده باشه که شنیدم.


پ.ن. هرگز منظورم  این نیست که باید با فرهنگ، اخلاقیات و رفتار جامعه‌ای که توش زندگی می‌کنیم مقابله کنیم.

آرایش‌گاه!

پنج‌شنبه ۱۲ بهمن احتمالا همون‌طوری که خیلی از شما می‌دونید این جا بیشتر آرایشگرها اون قدر ناشی هستن که جای پاشون رو شونه‌هاتون می‌مونه! ولی غیر از مهارت، دیگه فرقی با آرایشگرهای ایرانی ندارن... همون طرز صحبت کردن با مشتری‌ها... آقا یا خانوم آرایشگر در طول مدت کار کردن رو موهات، مدام در حال حرف زدن (و وراجی) هستش. دیروز رفتم آرایشگاه.

Barber: What's new in your life these days?

برای یه لحظه داشتم پیش خودم سبک سنگین می‌کردم که لیست بلند بالای چیزهای جدیدی که در حال وقوع هست رو به یارو بگم. اما نا خودآگاه گفتم:

Me: Nothing new!

می‌چرخیم (۱)!

پنج‌شنبه ۱۸ آبان

نمی‌دونم فقط من این طوری هستم یا بقیه‌ی آدم‌ها هم نظرشون در مورد یه موضوع تغییر می‌کنه. نظر من در مورد بعضی چیزها تناوب داره! (از آره به نه و از نه به آره!). یک موردش اینه:

شاعر می‌فرماید: "هر کس از ظن خویش شد یار من.... از درون من نجست اسرار من"

۱- وقتی برای نخستین بار، این شعر رو خوندم کاملا به شاعر حق دادم که شکایت کنه.

۲- بعد از چند وقت، که داشتم دوباره به این شعر فکر می‌کردم به این نتیجه رسیدم که شاعر چه خودخواه بوده که نظر همه‌ی دوستاش رو حواله داده به کف پاش!.

۳- چند وقت بعد، به شاعر حق دادم که چرا باید خودش رو برای این که به نظر عموم مردم عادی برسه تغییر بده.

۴- پس از مدتی، نظرم عوض شد که حالا درسته که نباید حرف هر کسی رو گوش کرد ولی نباید اون‌قدر از جمع پرت بود که برای خوندن نظرت باید یه دوره‌ی تخصصی دید.

۵- نظرم دوباره عوض شد که آدم که برای همه زندگی نمی‌کنه، احتمالا آدم‌هایی پیدا می‌شن که براشون اون‌قدر ارزش داری که تلاش کنن دنیا را از دید تو ببین...

و این چرخش همچنان ادامه دارد!!

پ.ن. تصمیم گرفته بودم در پست ۲۲۲ام متوقف شم ولی دوباره چرخیدم!! (این ۲۲۳ امین مطلبمه)
 

نیمه‌ی خالی لیوان

دو‌شنبه ۲۰ شهریور

سوار تاکسی (ون) شده بودم که از شهرک برم سیدخندان. تو راه، یه خانومی  خواست پیاده بشه و پرسید کرایه چنده؟ راننده گفت: ۸۵۰.

یه آقایی که کنار من نشسته بود، آروم گفت کرایه ۸۰۰ تومنه نه ۸۵۰.

موقع پیاده شدن، ۲۰۰۰ تومنی دادم به راننده. راننده به من ۱۱۰۰ تومن برگردوند:

من: تا چند دقیقه پیش که کرایه ۸۵۰ تومن بود، الان شده ۹۰۰ تومن؟
راننده: پول خورد نداشتم...
من: خوب، آقای محترم، می‌تونستی بگی پول خورد ندارم...*

*: البته راننده هیچ تلاشی هم نکرد که ۵۰ تومن بقیه رو به من برگردونه!!



عروسی (۱)

جمعه ۳ شهریور

من: پس امیرحسین هنوز با دوستای دوره‌ی دبیرستانش در تماس هست!
ح: آره، امیرحسین هر وقت میاد ساری، با من و م با هم می‌ریم بیرون...
...
ح: من امروز از ... اومدم، احتمالا امشب بعد از مراسم برگردم...
من: پس دَمِت گرم، خیلی مرام گذاشتی...
ح: این اسمش مرام نیست، مجرد بودنه!!

موهبت امیری



شنبه ۳۰ اردیبهشت

برام زیاد پیش اومده که یه ترانه یا شعر رو مدت‌ها گوش دادم. و بعد، یک دفعه، یه یا چند بیت از اون خیلی به نظرم جالب رسیده. مثلا

"چشای همیشه گریون آخه شستن نداره"

"به دل می‌گم غمو تو خونت راه نده، می‌گه جونم مهمون حبیب خداست"

و ...*

خوب طبیعیه که از یه سری خواننده‌ها/شاعرها انتظار داشته باشی که همچین مفاهیمی تو شعرشون داشته باشن ولی از بعضی‌ها خیلی بعیده! چند وقت پیش، تو یه مهمونی یه آهنگ "حسن ش" داشت پخش می‌شد با این مضمون:

دنبال یه گل می‌گردم که تو سایه‌اش باشم و گرنه درخت که زیاده...

------

امروز، در سایه‌ی کوهسار پس از تموم شدن گپ‌های گیکی، شروع کردیم به صحبت کردن در مورد چگونگی فرآیند دوست شدن‌مون با بقیه. کما بیش همه‌مون، با "حسن خوش صدا" موافق بودیم (با درجات مختلف).

الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم چقدر با یکی از بچه‌ها موافقم که می‌گفت: "دوست‌هام مقام دوست بودن را پیش من کسب می‌کنن".

من اولین چیزی که از دوستام یادمه، یا وقتی بوده که به این مقام(!) (پیش من) رسیدن یا یه گام بزرگ در جهت رسیدن به این مقام برداشتن. تا قبل از رسیدن به اون مرحله، دوستام (برای من) آدم‌هایی بودن مثل  آدم‌هایی که یه نفر تو اتوبوس یا تو خیابون می‌بینه و هیچ خاطره‌ای ازشون به‌جا نمی‌مونه.

پس! ای آن‌هایی که در گوگل‌تاک من در گروه "دوستان" قرار گرفته‌اید، از این موحبتی که به شما ارزانی داشته‌ایم بسیار شکرگزار باشید!!

*: ته دفترچه خاطراتم، یه مجموعه از این شعرها نوشته بودم. حیف که الان پیداش نمی‌کنم...

من از دید دوستان!


پنج‌شنبه ۱۹ آبان

رفته بودم از کتاب‌خونه‌ی ونکوور کتاب بگیرم که گوشیم زنگ خورد:

من: ...
ح: ...
ح: مدرسه‌ای؟
من: نه! اومدم دان‌تان.
ح: دان‌تان؟ با کی؟
من: با کسی نیستم. تنها هستم!
ح: دروغ نگو!
...
من: وا! چرا چرت و پرت می‌گی؟!
ح: اگه راست می‌گی بگو "بووووغ"*
من: چی؟
ح: بگو "بووووغ"!
من: چرا؟
ح: می‌خوام مطمئن شم با دختر نیستی؟
من: "بووووغ!"، "بووووغ!"

و این ثابت می‌کنه که "هوش و خلاقیت ایرونی‌ه غیرقابل تصوره"

*بووووغ: یه واژه‌ی ۱۸ به بالا شده!

گربه‌ی شرودینگر

دیشب داشتم این قسمت از بیگ‌بنگ تئوری رو می‌دیدم (آخرین قسمت فصل اول) .
یه لحظه با خودم فکر کردم دیدم که من، همیشه درِ جعبه رو باز می‌کنم(مدخل ویکی‌پدیا در مورد گربه‌ی شرودینگر). غیر از دو یا سه بار، نشده که تو زندگیم یه ریسک، یه کاری که آخرش مشخص نیست، یه کاری که توش تردید وجود داره، به‌دلیل این‌که معلوم نیست نتیجه‌اش چی می‌شه، رو شروع نکنم. بعضی وقت‌ها گربه‌رو کشتم و بعضی وقت‌ها هم گربه‌ه زنده اومده بیرون از تو جعبه. البته خیلی وقت‌ها کارو شروع کردم و وسط کار به‌این نتیجه رسیدم که به نتیجه نخواهد رسید و طبیعتاً ادامه ندادمش.

هر چی الان فکر می‌کنم موقعیتی یادم نمیاد که از این‌که در جعبه رو باز کرده باشم پشیمون باشم (شکست زیاد خوردم، ولی شکست‌هام ارزششو داشتن). آخه تا وقتی که در جعبه باز نشده فقط می‌تونی فَنتِزی بسازی برای خودت (یا از اون ور خیلی بدبین باشی) و فقط وقتی در جعبه رو باز کنی می‌تونی بفهمی که واقعا چه‌خبره.

پ.ن‌. مطمئن نیستم که منظور نویسنده‌های داستان همون چیزی بوده باشه که من برداشت کردم .
پ.پ.ن. من ندارم خودمو تعریف می‌کنم!!

دیکتاتورهای خیرخواه چگونه می‌اندیشند؟

شنبه ۱۹ شهریور

یک موضوع خیلی مهم بود که خیلی ذهنمو مشغول کرده بود. با هر کی مشورت می‌کردم شرایطم رو درست درک نمی‌کرد و راه‌حلی رو پیشنهاد می‌داد که با شرایط من سازگار نبود (من خودم، قبلا کلی به اون راه‌حل فکر کرده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که جواب نمی‌ده). هر چقدر هم که تلاش می‌کردم شرایطم رو برای کسانی که باهاشون مشورت می‌کردم توضیح بدم فایده نداشت (به‌نظر اون‌ها، چیزی که من انتظار داشتم چیز خیلی کوچیک و قابل صرف‌نظری بود).

کاملا خودمو قانع کرده بودم که همون تصمیم اولیه‌ی خودمو اجرا کنم. تا این‌که یه نفرو پیدا کردم که تا حدودی مثل من فکر می‌کرد.

ترک عادت موجب مرض است

چهارشنبه ۱۹ مرداد

بعضی وقت‌ها، به‌طور تصادفی، می‌فهمی که یه عادت خاص داری، یه کاری رو تکرار می‌کنی، و ...

برای اولین بار، سال ۸۰ فهمیدم که وقتی شروع به خوندن یه کتاب می‌کنم تا تمومش نکنم زمینش نمی‌زارم. (امتحان میان‌ترم ریاضی مهندسی بود و من خوندن کتاب مرشد و مارگاریتا رو شروع کرده بودم). برای اون امتحان، تقریبا هیچی درس نخوندم.

بعد از اون، شروع کردم به ترک این عادت (کشتن حس کنجکاوی بیش‌فعالم!). یه زمان مشخص از روز رو به کتاب خوندن اختصاص دادم (و خیلی پایبند بودم که از اون محدوده‌ی زمانی خارج نشم - حتی اگه وسط خوندن یک صفحه بودم).

تازگی‌ها متوجه شدم که الان از اون‌طرف بوم دارم می‌افتم: اصلا نمی‌تونم یه کتاب داستان رو بگیرم و بیشتر از یکی دو ساعت متوالی بخونمش. باید وسط خوندنم حتما یه وقفه‌ای باشه. (عجیب‌تر از اون اینه که برای دیدن فیلم سینمایی هم همین کارو می‌کنم. اگه تنها باشم، یه فیلم ۲ ساعته رو تو ۲ وعده‌ی یه‌ساعته می‌بینم!).

پارسال متوجه شدم که کلا هر جایی برای تفریح و یا مهمونی می‌رم با دوستای صمیمی‌ام می‌رم. و اگه به هر دلیلی اونا بپیچونن من‌هم اون مهمونی یا ... رو می‌پیچوندم.

از اول این هفته شروع کردم به ترک این عادت! اگه یه برنامه‌ای بچینم و دوستام همراهی نکنن خودم تنهایی می‌رم (تا این لحظه که ۲ بار این موضوع پیش اومده). تنها نگرانی‌ام اینه که یک‌دفعه ببینم به این طرز رفتار عادت کردم و همه‌جا تنها می‌رم!!

بدانم و بمیرم یا نادانسته و جاهل درگذرم!

یک‌شنبه ۱۵ خرداد

۲- خیلی وقت‌ها هست که آدم از واقعیت‌هایی که دور و برش دارن اتفاق می‌افتن خبر نداره یا دقت نمی‌کنه (چون به تدریج باهاشون مواجه شده و به نظرش عادی می‌رسن در حالی که بسیار هم غیرطبیعیه.) برای نمونه،

یه روز تو اتوبوس نشسته بودم و کنارم یه خانم کانادایی نشسته بود. داشتیم صحبت می‌کردیم در مورد ...، یادم نیست چطوری بحث به این‌جا رسید که اون گفت اگه سگ دنبالت کرد سر جات ثابت بمون. اگه بدویی سگ هم دنبالت میاد و ...

روز بعدش، تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم و اتوبوس داشت میومد. دیدم یه پسره داره می‌دوه تا به اتوبوس برسه و سوار شه. یه خانوم و آقا هم داشتن همون دورو بر سگ‌شونو می‌گردونن. همین‌که پسره از کنار سگ رد شد (در حالت دو) سگِ شروع کرد به دنبال پسره دویدن و نزدیک بود پسره بره زیر اتوبوس.

* ‌این که این اتفاق قبل از این که من در مورد سگ‌ها این موضوع را بدونم اتفاق نیافتاده بود برام جالب بود.

یا یه مورد دیگه وقتی بود که اولین بار در مورد فروید،‌دقیق یه چیزی خوندم. فرداش تو یه مهمونی بودم و دیدم دوستام دارن در مورد فروید و روش روان‌شناسی اون صحبت می‌کنن.

* ‌این که تا حالا تقریبا هیچ‌جا صحبتی از فروید نشده بود، برام جالب بود.

چند روز پیش یکی از بچه‌ها از من پرسید:
"من یه مدتیه دچار این احساس شدم‬ ‫که واقعا دوستی که نگاهش به دنیا به من نزدیک باشه‬ ‫ندارم‬"

من فکر می‌کردم دوستایی که دور و برم هستن ممکنه نگاهشون خیلی نزدیک به من نباشه ولی باورم نمی‌شد که شیوه‌ی نگاه کردنشون از من خیلی دور باشه.

دیروز خونه‌ی یکی از بچه‌ها بودیم. یه صحبت‌هایی شد و به این نتیجه رسیدم که واقعا اشتباه می‌کردم که فکر می‌کردم دوستام شبیه من فکر می‌کنن.

یارو خودش یه کاری می‌کنه و به نظرش عجیب نیست. ولی یه کار مشابه (تو یه راستای دیگه)‌ براش عجیب و غیر‌قابل‌باور می‌رسه!

خیلی حالم گرفته شد.

الان نمی‌دونم باید از دست کی شاکی باشم! از دست اون دوستم که من را از جهل‌مرکب درآورد، از دست خودم که اون‌طوری فک می‌کردم،‌ یا ...

یافتم ۱

یک‌شنبه ۱ اسفند



من از اوایل دوره‌ی دبیرستان، یه مرض عجیب گرفتم! تو محیط ساکت و آروم نمی‌تونستم تمرکز کنم و درس بخونم!
برای همین، همیشه جلوی تلویزیون درس می‌خوندم. وقتی دوره‌ی کنکور شد، یواش یواش رفتم تو اتاقم. اون‌جا مجبور بودم سر و صدای مصنوعی ایجاد کنم :ی

وقتی می‌خواستم درس بخونم ضبط‌صوت روشن می‌کردم و نوار گوش می‌کردم. معمولا داریوش، هایده، شهرام ناظری و ابی.

بعضی وقت‌ها، وسط درس ، یی‌هو! یه بیت یا یه جمله‌ی تو ترانه‌ها توجهمو جلب می‌کرد. انگار که تا حالا نشنیده بودمشی و یا بهش فکر نکرده بودم.

برای نمونه:
به دل می‌گم غم‌و تو خونت راه نده
می گه جونم مهمون حبیب خداست

اون موقع یه دفترچه درست کرده بودم که این جور چیزها را می‌نوشتم توش.

امروز یه جایی داشتیم شعر "ای ایران" را می‌خوندیم این بیت خیلی به نظرم جالب رسید:
از آب و خاك و مهر تو سرشته شد دلم
مهرت ار برون رود چه می شود دلم

آخرین باری که رفتم ایران اون دفترچه رو پیدا کردم و با خودم آوردمش. باید بگردم پیداش کنم.

پس‌نوشت۱: (قابل توجه انیس) جوابش که بدیهی‌ه چیه! آب + خاک می‌شه گِل!

غول چراغ جادو

دوشنبه ۱۹ قروردین ۱۳۸۷

دیشب خواب دیدم که یه چراغ جادو پیدا کردم و وقتی غول‌ه چراغ جادو اومد بیرون، شروع کرد به تشکر کردن و از این حرف‌ها. بعد گفت طبق معمول من باید ۳ تا از آرزوهای تو را برآورده کنم تا آزاد بشم ولی چون من خیلی وقته تو این چراغ گیر کرده بودم خیلی از توانایی‌ها مو از دست دادم و نمی‌تونم بعضی از آرزوهای تو را برآورده کنم برای همین اگه تو یه آرزویی کردی که نمی‌دونستی من نمی‌تونم برآوردش کنم یکی به شمار آرزوهایی که باید (از تو) برآورده کنم تا آزاد شم اضافه می‌شه. ولی اگه بدونی من نمی‌تونم یه آرزو را برآورده کنم و از من بخوای من آزاد می‌شم!

"آرزوی اولم اینه که بتونم ۱۰۰ تا آرزوی علاوه بر اون ۳ تا داشته باشم (پیش از آزادی تو)."

واکنشش خیلی عجیب بود! اولش یه نگاه چپ چپ به من انداخت، بعد انگار تازه فهمیده باشه چی گفتم یکم کسل شد و بعدش شروع کرد زور زدن (فکر کنم داشت تلاش می‌کرد که آرزوی منو برآورده کنه). پس از چند دقیقه گفت شرمنده ولی من نتونستم این آرزوتو برآورده کنم. اما الان من باید ۴ آرزوی تو رو پیش از آزادیم برآورده کنم.

پیش خودم گفتم خیالی نیست دوباره همون آرزو را با ۹۹و ۹۸ ... تکرار می‌کنم!

ولی بعدش فهمیدم که نه جوب زدم! این بار باید با ۹۸ امتحان کنم (یعنی ۱۰۲ تا آرزو) و اگه تونست که هیچی وگرنه ... .

داشتم تو خواب حساب کتاب می‌کردم که از خواب بیدار شدم.

کلی حالم گرفته شد که چرا دو تا از آرزوهامو نگفتم تا برآورده بشن بعد برم سراغ اون آرزوی .... .

پی‌نوشت ۱: تو خواب خیلی فکر نکنین چون از خواب بیدار می‌شین!
پی‌نوشت ۲: اگه تو خواب چراغ جادو پیدا کردین حواستونو جمع کنین، اول آرزوهای ساده‌ترتونه بخواین.

زبان‌شناسی

چهار‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۶

این جماعت کانادایی نمی‌تونن اسم‌های فارسی و عربی را درست تلفظ کنن.

امیر ===> آمیر
جواد ===> جآواد
نوید ===> نآوید
محسن ===> موخسن (این‌و دیگه خیلی بد تلفظ می‌کنن)

حالا من نمی‌دونم که ما هم اسم‌های اون‌ها را به همین بدی می‌گیم!

زندگی‌نامه ۱۰

چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۶

دیروز روز خوبی برام بود، تقریبا هرچی تمرین باید تحویل می‌دادم را تحویل دادم (آخه یکی نیست به این‌ها بگه مگه این‌جا دبیرستان‌ه). فعلا تا هفته‌ی دیگه مشق ندارم!
اون لپ‌تاپی را هم که خریده بودم بالاخره دیروز برام فرستادن (هنوز تو راه‌ه). فعلا هر ساعت دارم می‌بینم کجارسیده. من پول را براشون ۱۵ روز پیش فرستادم (چون تو آمریکا نبودم باید wire transfer می‌کردم). یارو دیروز به من گفت که پولت رسیده.

رفته بودم اداره پست یه بسته ارسال کنم. توی مسیرم تو دانشگاه یه انتشاراتی بود با خودم گفتم شاید بتونم از اون‌جا بخرم. از انگلیسی حرف‌زدن و قیافه‌ی فروشنده‌ی مغازه حدس زدم که احتمالا ایرونی‌ه. رفتم بهش گفتم:
- دو یو هو انی لتر پکت؟
یارو یکم با من صحبت کرد که بفهمه من چی می‌خوام بعد (احتمالا از انگلیسی حرف زدنم ) گفت که "شما ایرونی هستین؟".
آخر فهمیدم که باید می‌گفتم "لتر انولپ"، من کلمه به کلمه ترجمه کرده بودم!!



زندگی‌نامه- ۸


سه‌شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۶
یکی به دادم برسه! مردم از خستگی. تو این دو سه روزه هیچ کاره مفیدی انجام ندادم جز این‌که با لپ‌تاپم ور رفتم که بفهمم چه مرگشه! بالاخره تونستم یه راهی پیدا کنم که سرعت فن پردازنده را تنظیم کنم (جالبه که برای ویندوز اصلا همچین چیزی پیدا نشد یا دست‌کم من نتونستم پیدا کنم). دو‌شنبه خوب کار می‌کرد ولی امروز صبح یه اشکال جدید پیدا کرد (صفحه نمایشش سیاه می‌شد). صبح که این طوری شد گفتم که میرم یه لپ‌تاپ جدید می‌خرم، یه سایت قبلا پیدا کرده بودم (مشکلم با اون سایت این بود که نسبتا خیلی ارزون می‌داد و خب آدم شک می‌کنه که کلاه‌بردار باشن). امروز که رفتم اونی را که می‌خوشم اومده بود بخرم دیدم نوشته که تموم شده. پیش خودم فکر کردم یا این‌ها واقعا دارن جنس می‌فروشن یا شارلاتان هستن. در هر حال، من که کلاهمو دادم دست‌شون ببینم چی می‌شه.

زندگی‌نامه - ۷





چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۶

دیروز شاید یکی از بدترین روزهایی بود که تو این چند وقت داشتم. الان چند وقته که لپ‌تاپ من دیگه لپ‌تاپ نیست بلکه دسک‌تاپ شده، یعنی اگه وقتی روشنه جابه‌جاش کنم خاموش می‌شه و بنابراین من معمولا روی یه میز ازش استفاده می‌کنم. چند وقت پیش، وقتی تو ایران بودم یه بار در اثر یه حرکت کوچیک خاموش شد و دیگه روشن نشد. من فکر کردم که مادربردش مشکل پیدا کرده با کلی نگرانی بردمش به یه تعمیرکار نشون دادم و درست شد. پرسیدم چه مشکلی داشت گفت نفهمیدم فقط یه مادربردشو اوردم بیرون و بستم درست شد. بعد از اون تا یه مدت خوب کار می‌کرد ولی دوباره اون مشکل وجود داشت.
دیروز صبح، دوباره خاموش شد و دیگه روشن نشد، خیلی حالم گرفته شد مخصوصا این‌که همه کارهام رو لپ‌تاپم بود و تو خونه هم کامپیوتر ندارم. دیروز کارت اعتباری ویزای من هم رسید و تا ۵۰۰ دلار اعتبار دارم نزدیک بود یه لنووای ای‌بی‌ام با پردازنده سلرون بخرم که تو آخرین لحظه پشیمون شدم.
تصمیم گرفتم یه بار مادربرد را در بیارم ببینم چه خبره. خوش‌بختانه علیرضا قانع هم اومده بود و با هم (یعنی بیشتر اون) نشستیم و بازش کردیم و بستیمش و درست شد. تقریبا ساعت ۱۰ شب بود که آخرین پیچشو هم بستیم و یه بار دیگه امتحان کردم هنوز روشن می‌شد. بعد از کلی نگرانی و ناراحتی بالاخره خیالم راحت شد که دست‌کم تا چند روز دیگه لپ‌تاپ دارم. شروع کردم به وب‌لاگ خوندن،‌اولین وب‌لاگی که داشتم می‌خوندم وب‌لاگ آوای دانشگاه بود و این مطلب که دوباره رفتم تو همان حالت اول صبحم. تو اون بچه‌هایی که اسمشون اون‌جا بود من سروش ثابت را دورادور می‌شناختم. البته خیلی با نظراتش موافق نبودم ولی خیلی حالم گرفته شد.

زندگی‌نامه - ۶





یک‌شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۶

امروز ظهر بعد از ناهار دیدم یه آفتاب کم جونی تو آسمون پیدا شده، رفتم یکم قدم بزنم. با خودم گفتم در حالی که قدم می‌زنم یه کاره مفید هم انجام بدم. تا حالا چندین بار تلاش کرده بودم که شماره موبایلمو یه خاطر بسپارم ولی نتونسته بودم! اما امروز تونستم!
تا قبل از امروز من همیشه می‌خواستم شماره را مثل انگلیسی حفظ کنم، رقم به رقم یا دو رقم یه دو رقم، ولی امروز گفتم بزار یه بار هم به سبک خودمون امتحان کنم، خیلی راحت یادم موند:
هفتصد و هفتاد و هشت، هشتصد و نود و پنج، سیزده، شصت و یک.
البته می‌دونم این‌جا الزاما همه شماره را رقم به رقم نمی‌گن ولی من نتونسته بودم یه ترکیب خوب از این شماره در بیارم که بشه حفظش کرد.

زندگی‌نامه - ۴





سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۶

تو کانادا برای این‌که بتونی حقوق دریافت کنی باید شماره بیمه (Social Insurance Number) داشته باشی. وقتی رفته بودم دانشگاه فرم‌های TA را به من دادن و گفتن که باید بری و این شماره را بگیری و ... .حالا بماند که بعد فهمیدیم که تاریخ شروع قرارداد TA را اشتباهی تنظیم کردن (تاریخ شروع را زده بودن ۳۱ دسامبر ۲۰۰۸ به جای ۳۱ دسامبر ۲۰۰۷). با جواد رفتیم تو اداره‌ای که باید این کار را انجام می‌داد. یه خانم بود که مدارک منو گرفت و گفت برو بشین اسمتو می‌خونن و ممکنه یه ساعت معطل ب‌شی. من هم گفتم باشه و رفتم یه جا نشستم. حدود ۱:۳۰ ساعت شد و تا اون موقع هیچ کسی را صدا نزدن از بین کسانی هم که نشسته بودن هیچ کی کم نشد. یه خانم هنگ‌کنگی که کنارم نشسته بود از من پرسید که اسم کسی را تاحالا خوندن گفتم نه.
بعد شروع کرد به پرسیدن در مورد این‌که تو چرا این‌جا اومدی بچه‌های من با پست این کارشونو انجام دادن. بهش گفتم که من دانشجو هستم و از ایران اومدم.
وقتی فهمید ایرونی هستم پرسید ایران چه جور جایی چه قدر جمعیت داره. بهش گفتم ۷۰ میلیون گفت
وه!، ا بیگ کنتری! ای دنت ثینک ایت ایز دت بیگ.
بعد هم گفت که دخترش با یه خانم ایرانی که استاد فیزیک بوده دوست بوده و می‌گفت که این خانم برای این‌که برای دیدن پدر و مادرش بره ایران و برگرده لازم بوده از شوهرش یه نامه بگیره که تو اون شوهره رضایت داده باشه که زنش از ایران خارج بشه. بهش گفتم تو ایران قوانین دو دسته هستن، دسته اول قوانین بسیار روشن‌فکرانه و دسته دوم قوانین بسیار متحجرانه! بعد یکم براش توضیح دادم که جریان چیه دوزاریش افتاد.
بعد از این‌که گفتمانم با خانمه تموم شد رفتم و از اون منشی که مدارکمو داده بودم بهش پرسیدم چه شد تا کی باید منتظر بمونم گفت هنوز باید منتظر بمونی! گفتم که الان ۲ ساعته من منتظرم و شاکی شدم. برام خیلی جالب بود که این‌جا هیچ کدام از ارباب رجوع‌ها صداشون در نیومده بود و شاکی نشده بودن، اگه این اتفاق تو ایران افتاده بود مطمئنا مردم یه رفتار دیگه از خودشون نشون می‌دادن. نمی‌خوام بگم این خوبه یا بده فقط می‌خوام بگه متفاوته!