جمعه ۲۷ بهمن
دو هفتهای میشه خونهام رو عوض کردم (اومدم تو یه منطقهی مسکونی در مرکز شهر).
وقتی ساعت ۸:۴۵ از خونه میام بیرون که برم دانشگاه، بیشتر آدمهایی که تو راه میبینم خندان، با کلاس و مرتب هستن.
وقتی ساعت ۸:۵۰ از خونه میام بیرون، بیشتر آدمهایی که تو راه میبینم دارن تند راه میرن، هیچکی بهت "های" نمیده و حتی افرادی رو دیدم که تو خیابان دارن کت، بارونیشون رو میپوشن.
آرایشگاه!
پنجشنبه ۱۲ بهمن
احتمالا همونطوری که خیلی از شما میدونید این جا بیشتر آرایشگرها اون قدر ناشی هستن که جای پاشون رو شونههاتون میمونه! ولی غیر از مهارت، دیگه فرقی با آرایشگرهای ایرانی ندارن... همون طرز صحبت کردن با مشتریها... آقا یا خانوم آرایشگر در طول مدت کار کردن رو موهات، مدام در حال حرف زدن (و وراجی) هستش.
دیروز رفتم آرایشگاه.
برای یه لحظه داشتم پیش خودم سبک سنگین میکردم که لیست بلند بالای چیزهای جدیدی که در حال وقوع هست رو به یارو بگم. اما نا خودآگاه گفتم:
Barber: What's new in your life these days?
برای یه لحظه داشتم پیش خودم سبک سنگین میکردم که لیست بلند بالای چیزهای جدیدی که در حال وقوع هست رو به یارو بگم. اما نا خودآگاه گفتم:
Me: Nothing new!
برچسبها:
زندگی در کانادا,
زندگینامه,
متفرقه
اعتماد
یکشنبه ۲۶ آذر
ه بعد از اینکه کلی با موهای من سر و کله زد و کُلی ژل مالی کرد: مدل موهات رو دوس دارم...
ه: تو چی؟ شکل جدید موهات رو دوس داری؟
من: یکی از مشکلاتی که من دارم اینه که نمیتونم تشخیص بدم آیا یه لباس، مدل مو، و ... به من میاد یا نه! مثلا خیلی وقتها، وقتی آرایشگر، موهام رو کوتاه کرده میفهمم که قیافهام تغییر کرده ولی نمیتونم تشخیص بدم که بهتر شده یا بدتر!
ه: واقعا!...
من: آره.. ولی من بهت اعتماد دارم... اگه تو میگی خوب شده حتما خوب شده دیگه:ي
ه بعد از اینکه کلی با موهای من سر و کله زد و کُلی ژل مالی کرد: مدل موهات رو دوس دارم...
ه: تو چی؟ شکل جدید موهات رو دوس داری؟
من: یکی از مشکلاتی که من دارم اینه که نمیتونم تشخیص بدم آیا یه لباس، مدل مو، و ... به من میاد یا نه! مثلا خیلی وقتها، وقتی آرایشگر، موهام رو کوتاه کرده میفهمم که قیافهام تغییر کرده ولی نمیتونم تشخیص بدم که بهتر شده یا بدتر!
ه: واقعا!...
من: آره.. ولی من بهت اعتماد دارم... اگه تو میگی خوب شده حتما خوب شده دیگه:ي
برچسبها:
روزانه,
سخنان گهربار,
همینطوری
دووشواری؟
جمعه ۱۷ آذر
۱-
دیروز ظهر، تو دانشکده، به مناسبت کریسمس، یه مهمونی گرفته بودن و همهی دانشجوهای تحصیلات تکمیلی(!) توش دعوت بودن. مثل همیشه، ایرونیها جمع شدن دور یه میز، چینیها جمع شدن دور دو تا میز (چون تعدادشون از یه میز بیشتر بود) و بقیه هم دور میزهای دیگه.
همیشه برام عجیب (و غیر قابل درکه) که چرا خیلی از ما ایرونیها، تو این جور جمعها، فقط با خودمون گپ میزنیم.
۲-
تو سایت، منتظر نشسته بودم که یکی از دانشجوها که قرار بود بیاد رو نمرهی تمرینش اعتراض کنه بیاد. یه دانشجوی کانادایی (با توجه به ظاهرش) اومد و رو کامپیوتری که تو ردیف جلوی من بود شروع کرد به گوگلریدر خوندن. طبیعتاً تمام وبلاگهایی که میخوند، انگلیسی بودن (در حالی که اکثر وبلاگهایی که من میخونم فارسی هستن).
پ.ن. به نظر من که اصلا ۱، شبیه ۲ نیست!؟:ي
برچسبها:
روزانه,
زندگی در کانادا,
نظرات شخصی,
نظرات شخصی ، مقایسه,
همینطوری
چیبگم!
چهارشنبه ۱ آذر
گوشی رو ورداشتم، م بود. احوالپرسی کرد و احوالپرسی کردم. در مورد درس و کار یکم صحبت کردیم...
من: ممنون که به یادم بودی زنگ زدی...
م: خواهش میکنم، ممنون که جواب دادی...
من: والا، من که کالرآیدی (شماره نما!) ندارم، نمیتونستم بفهمم تویی که بخوام جواب بدم یا ندم ...
م: ...
گوشی رو ورداشتم، م بود. احوالپرسی کرد و احوالپرسی کردم. در مورد درس و کار یکم صحبت کردیم...
من: ممنون که به یادم بودی زنگ زدی...
م: خواهش میکنم، ممنون که جواب دادی...
من: والا، من که کالرآیدی (شماره نما!) ندارم، نمیتونستم بفهمم تویی که بخوام جواب بدم یا ندم ...
م: ...
برچسبها:
روزانه,
زندگی در کانادا,
همینطوری
دوشواری؟
پنجشنبه ۲۵ آبان
صبح شنبه داشتیم در مورد مشکلات و راهحلهای احتمالی صحبت میکردیم... اگه الف بعد ب ولی شاید هم ج یا د و .... شنبه شب، وقتی رفتم تو رختخواب پیش خودم فک کردم که زندگی الانم چقدر خوبه... کاش که زمان همینجا متوقف بشه.
یکشنبه شب، تولد یکی از بچهها بود. من ساعت ۵ از خونه در اومدم. هوا بارونی و تاریک بود. در این شهر کوفتی هم، که تقریبا هیچ کدوم از خیابونهاش چراغ ندارن (رسما اگه نور چراغ ماشینهای گذری نباشه هیچ جا رو نمیبینی) تلاش میکردم کورمال کورمال، تو چالههای پر آب توی پیادهرو پا نذارم. آخرش (طبق گفتهی حکیمانهی یک بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک آخر به دستی ملخک) پام رفت تو یکی از چالههای آب. تمام کفش و جورابم خیس آب شد. پیش خودم گفتم که غلط کردم! کی میشه من از این شهر خرابشده، از این وضعیت دانشجویی خلاص شم برم.
دوشنبه، تو کافه ویوز، ع و م رو دیدم. نشستیم یکم صحبت کردیم در مورد راه چارههای مشکلات و .... دوشنبه که میخواستم بخوابم دوباره برگشته بودم به همون حالت شنبه شب.
برچسبها:
روزانه,
زندگی در کانادا,
همینطوری
میچرخیم (۱)!
پنجشنبه ۱۸ آبان
نمیدونم فقط من این طوری هستم یا بقیهی آدمها هم نظرشون در مورد یه موضوع تغییر میکنه. نظر من در مورد بعضی چیزها تناوب داره! (از آره به نه و از نه به آره!). یک موردش اینه:
شاعر میفرماید: "هر کس از ظن خویش شد یار من.... از درون من نجست اسرار من"
۱- وقتی برای نخستین بار، این شعر رو خوندم کاملا به شاعر حق دادم که شکایت کنه.
۲- بعد از چند وقت، که داشتم دوباره به این شعر فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که شاعر چه خودخواه بوده که نظر همهی دوستاش رو حواله داده به کف پاش!.
۳- چند وقت بعد، به شاعر حق دادم که چرا باید خودش رو برای این که به نظر عموم مردم عادی برسه تغییر بده.
۴- پس از مدتی، نظرم عوض شد که حالا درسته که نباید حرف هر کسی رو گوش کرد ولی نباید اونقدر از جمع پرت بود که برای خوندن نظرت باید یه دورهی تخصصی دید.
۵- نظرم دوباره عوض شد که آدم که برای همه زندگی نمیکنه، احتمالا آدمهایی پیدا میشن که براشون اونقدر ارزش داری که تلاش کنن دنیا را از دید تو ببین...
و این چرخش همچنان ادامه دارد!!
پ.ن. تصمیم گرفته بودم در پست ۲۲۲ام متوقف شم ولی دوباره چرخیدم!! (این ۲۲۳ امین مطلبمه)
نمیدونم فقط من این طوری هستم یا بقیهی آدمها هم نظرشون در مورد یه موضوع تغییر میکنه. نظر من در مورد بعضی چیزها تناوب داره! (از آره به نه و از نه به آره!). یک موردش اینه:
شاعر میفرماید: "هر کس از ظن خویش شد یار من.... از درون من نجست اسرار من"
۱- وقتی برای نخستین بار، این شعر رو خوندم کاملا به شاعر حق دادم که شکایت کنه.
۲- بعد از چند وقت، که داشتم دوباره به این شعر فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که شاعر چه خودخواه بوده که نظر همهی دوستاش رو حواله داده به کف پاش!.
۳- چند وقت بعد، به شاعر حق دادم که چرا باید خودش رو برای این که به نظر عموم مردم عادی برسه تغییر بده.
۴- پس از مدتی، نظرم عوض شد که حالا درسته که نباید حرف هر کسی رو گوش کرد ولی نباید اونقدر از جمع پرت بود که برای خوندن نظرت باید یه دورهی تخصصی دید.
۵- نظرم دوباره عوض شد که آدم که برای همه زندگی نمیکنه، احتمالا آدمهایی پیدا میشن که براشون اونقدر ارزش داری که تلاش کنن دنیا را از دید تو ببین...
و این چرخش همچنان ادامه دارد!!
پ.ن. تصمیم گرفته بودم در پست ۲۲۲ام متوقف شم ولی دوباره چرخیدم!! (این ۲۲۳ امین مطلبمه)
برچسبها:
۱۴۴,
زندگینامه,
سخنان گهربار,
نظرات شخصی
واکنش
وقتی خونهی/اتاق یه دختر رو میبینم که تمیز و مرتب هست، با خودم میگم:
-خوب! طرف دختره دیگه...
وقتی خونهی/اتاق یه پسر که تنهایی زندگی میکنه رو میبینم که تمیز و مرتب هستش، با خودم میگم:
- خوب! طرف تنهایی زندگی میکنه دیگه...
وقتی خونهی/اتاق دو تا همخونهای پسر رو میبینم که تمیز و مرتب هستش، با خودم میگم:
- خوب! اینها تمام وقت خونه نشستن بیرون نمیان مجبورن دیگه...
وقتی خونهی/اتاق دو تا همخونهای پسر رو مثل من مدرسه میرن رو میبینم که تمیز و مرتب هستش، با خودم میگم:
- خوب! اینها رفتارشون یکم مثل سن بالاهاست، مجبورن دیگه...
چقدر دنیا از چشم من زیباست!!
پ.ن. نه اینکه خونه/اتاق من مرتب و تمیز نباشه!!
برچسبها:
روزانه,
زندگی در کانادا,
نظرات شخصی ، مقایسه,
همینطوری
گفتگوی تمدنها
شنبه ۲۹ مهر
ه (به یه مناسبتی) آبگوشت درست کرده بود.
ز: امیر! تو آبگوشت لیمو میریزن؟
من: لیمو؟ لیمو عمانی منظورته؟
ز: آره
من: خوب آره دیگه!! مگه آبگوشت بدون لیمو عمانی هم میشه...
ز: ما نمیریزیم...
من: شاید تُرکها نمیریزن...
من: ش! شما تو آبگوشت لیمو عمانی میریزین؟
ش: نه... من تا مدتها نمیدونستم تو آبگوشت لیمو عمانی میریزن...
ه (به یه مناسبتی) آبگوشت درست کرده بود.
ز: امیر! تو آبگوشت لیمو میریزن؟
من: لیمو؟ لیمو عمانی منظورته؟
ز: آره
من: خوب آره دیگه!! مگه آبگوشت بدون لیمو عمانی هم میشه...
ز: ما نمیریزیم...
من: شاید تُرکها نمیریزن...
من: ش! شما تو آبگوشت لیمو عمانی میریزین؟
ش: نه... من تا مدتها نمیدونستم تو آبگوشت لیمو عمانی میریزن...
برچسبها:
روزانه,
زندگی در کانادا,
همینطوری
اشتراک در:
پستها (Atom)