‏نمایش پست‌ها با برچسب ۱۴۴. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ۱۴۴. نمایش همه پست‌ها

می‌چرخیم (۱)!

پنج‌شنبه ۱۸ آبان

نمی‌دونم فقط من این طوری هستم یا بقیه‌ی آدم‌ها هم نظرشون در مورد یه موضوع تغییر می‌کنه. نظر من در مورد بعضی چیزها تناوب داره! (از آره به نه و از نه به آره!). یک موردش اینه:

شاعر می‌فرماید: "هر کس از ظن خویش شد یار من.... از درون من نجست اسرار من"

۱- وقتی برای نخستین بار، این شعر رو خوندم کاملا به شاعر حق دادم که شکایت کنه.

۲- بعد از چند وقت، که داشتم دوباره به این شعر فکر می‌کردم به این نتیجه رسیدم که شاعر چه خودخواه بوده که نظر همه‌ی دوستاش رو حواله داده به کف پاش!.

۳- چند وقت بعد، به شاعر حق دادم که چرا باید خودش رو برای این که به نظر عموم مردم عادی برسه تغییر بده.

۴- پس از مدتی، نظرم عوض شد که حالا درسته که نباید حرف هر کسی رو گوش کرد ولی نباید اون‌قدر از جمع پرت بود که برای خوندن نظرت باید یه دوره‌ی تخصصی دید.

۵- نظرم دوباره عوض شد که آدم که برای همه زندگی نمی‌کنه، احتمالا آدم‌هایی پیدا می‌شن که براشون اون‌قدر ارزش داری که تلاش کنن دنیا را از دید تو ببین...

و این چرخش همچنان ادامه دارد!!

پ.ن. تصمیم گرفته بودم در پست ۲۲۲ام متوقف شم ولی دوباره چرخیدم!! (این ۲۲۳ امین مطلبمه)
 

Summer

On the bus, a middle-aged man, with a big smile, told me:

Him: You know I like summers, because of their Sun and....
Me: ... But I like summers because they let me wear shorts*! Then, I can place the book I am reading (and these days, my Kobo Vox) in my shorts' packet:P

*: Almost all the shorts I have, have big packets.

مقصر چه‌کسی است؟


جمعه ۲۵ فروردین

یه شرکت، یه نفرو استخدام می‌کنه که نرده‌های بین اتوبان رو رنگ بزنه. طرف روز اول ۶ مایلو رنگ میزنه. روز دوم ۳ مایل رو و روز سوم کمتر از یه مایل. صاحاب کارش بهش میگه

- هوی چرا تو هر روز کمتر از دیروز کار میکنی؟
- من نمی‌تونم بهتر از این کار کنم. چون هر روز دارم از قوطی رنگ دورتر می‌شم.

سوالی که برام پیش اومده اینه که این‌جا مقصر کیه؟

- آیا مقصر شهرداریه که کسی رو که تا حالا این کارو انجام نداده بوده استخدام کرده؟
- آیا مقصر، کسی که رنگ کردن را به کارگر آموزش داده؟ (که به این موضوع فکر نکرده که ممکنه کارآموزش اشتباهی برداشت کنه)
- آیا مقصر کارگره هستش که از آی‌کیوش استفاده نکرده؟

چند روز پیش، یکی در فیس‌بوکش یه کاری کرد که مشابه همین داستان بود (تو فضای مجازی) - با این فرض که طرف راست گفته باشه. امروز داشتم، بالاخره امروز وقت کردم فکر کنم که اگه دیدمش چه‌جوری باید باهاش برخورد کنم...

پ.ن. نمی‌دونم خود اون طرف این‌جا را می‌خونه یا نه ولی اگه می‌خونه از قدیم گفتن "در مثل جای مناقشه نیست".

SULT



جمعه ۹ فروردین

  وقتی تو دوره کارشناسی، در مسابقات برنامه‌نویسی ای‌سی‌ام شرکت می‌کردم همیشه این مشکل برام وجود داشت که کِی فکر کردن و کُد زدن برای یه سوال را رها کنم. پیش میومد که رو یه سوال با یه راه‌حل اشتباه کُلی علاف می‌شدم و یا این که برعکس، تا یک قدمی جواب می‌رفتم و بعد اون سوالو ول می‌کردم و می‌رفتم سراغ یه سوال دیگه.
   
  حس می‌کنم تو زندگی واقعیم هم دچار همین مشکل شدم. نمی‌دونم دقیقا حدم کجاست. دارم با انواع روش‌های جستجوی به دنبال جایی می‌گردم که واقعا ارضام می‌کنه. جایی که مشکلات و مسائلی که باهاش رو‌به‌رو می‌شم به اندازهٔ کافی دشوار باشه ولی اون‌قدر هم سخت نباشه که از پا درم بیاره.
 
  امروز تو اتوبوس داشتم فکر می‌کردم دیدم خیلی از اطرافیانم همین وضعیت رو دارن:
 
  یکی داره دنبال رشتهٔ مورد علاقه‌اش می‌گرده، اون یکی داره تلاش می‌کنه توانایی‌ که دوس داره داشته باشه رو پرورش بده. یکی دیگه داره تلاش می‌کنه معنی جدیدی برای زندگی خودش تعریف کنه ...
  از اون طرف هم، خیلی‌ها به اولین چیزی که رسیدن گفتن بعله و تموم...
 
  برای مسابقات برنامه‌نویسی، ظاهرا راه‌حلی که آدم‌های موفق تو اون زمینه استفاده می‌کنن اینه که یه بازهٔ زمانی از قبل تعیین شده را برای هر سوال مشخص می‌کنن و اگه تو اون بازه، سوال حل شد که چه بهتر و گرنه تسلیم می‌شن.
 
  و چه خوب بود می‌شد آدم بتونه خودش را راضی کنه که تو زندگیش، از این روش استفاده کنه. یه زمانی را مشخص کنه و بگه اگه تا فلان موقع نتونستم فلان کارو بکنم پس اون کاره نیستم و تسلیم!
 
  من بارها تصمیم گرفتم که این کارو بکنم. ولی وقتی که یه چیزی رو دوس دارم نمی‌تونم بپذیرم که نمی‌تونم بهش برسم. شاید این مشکل بزرگی باشه ولی دست‌کم مشکلی که خیلی از اطرافیانم هم به همین دچار هستن.
 
 و یه چیز کاملا بی‌ربط! امیدوارم تصمیمی که قهرمان داستان گشنگی گرفته بود تصمیم درستی براش بوده باشه.

خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!



پنج‌شنبه ۶ بهمن

وقتی ابتدایی بودم، ظاهرا تو یکی از کلاس‌های پنجم مدرسه، یه نفر یه شعاری یا جُکی روی میز معلم نوشته بود و یکی از معلم‌ها نوشته را خونده بود و موضوع به دفتر مدرسه ارجاع داده شده بود. آخرش نتونستن پیدا کنن کی نوشته بودتش (البته من هرگز نفهمیدم چی نوشته بودن!).

معاون مدرسه‌مون آقای معمائی (اگه اشتباه نکنم) سر صف صبح‌گاهی داشت حرف می‌زد و می‌گفت هر کی اون کار بد را کرده بیاد خودشو معرفی کنه و ما می‌بخشیمش و ... . آخر حرفش هم گفت این کار خوبیه دوست‌ها هوای هم دیگه را داشته باشن ولی نباید همرنگ جماعت بشین. اگه واقعا فکر می‌کنین اون کار اشتباه بوده بیان به من بگین کی اون کارو کرده و ... این که می‌گن "خواهی نشوی رسوا،‌ همرنگ جماعت شو" احمقانه‌ترین حرفیه که می‌شه زد! این حرف یعنی این‌که اگه رفتی تو جمع دزد‌ها، دزدی کن، تو جمع خلاف‌کارها،‌ خلاف انجام بده و ...

من تو عالَمِ بچگی، با این انتقاد آقای معمائی (از این ضرب‌المثل) خیلی حال کردم. بعدها، وقتی برای نخستین بار، با مفهوم فرد‌‌گرایی (individualism) آشنا شدم به یاد حرف‌های آقای معمائی افتادم.

و شاید به دلیل تاثیر همون حرف باشه که متلک‌هایی که برخی از دوستام به من میندازن را به کف پام حواله می‌دم.

خوش‌بین هستم؟


چهارشنبه ۲۱ دی

یه مشکلی برای یکی از دوستام پیش اومده بود و من به شکل کاملا اتفاقی متوجه اون مشکل شدم. برای حل اون مشکل، فقط یک راه به ذهنم می‌رسید.

با خودم فکر کردم که اگه همین مشکل برای من پیش اومده بود آیا اون دوستم حاضر می‌شد برای حل مشکل من، اون کارو انجام بده یا نه؟

دوستم: ببخشید، خیلی اذیتت کردم، دستت درد نکنه... من نمی‌خواستم تو اصلا وارد این ماجرا بشی ...
من: تو هم اگه جای من بودی همین کارو برای من انجام می‌دادی، نمی‌دادی؟
دوستم: شاید، ولی حالا که نیستم!
من: ...

امشب تو اتوبوس داشتم بین دوستام می‌شمردم که برای چند نفرشون حاضرم همون کاری رو که برای اون دوستم کردم انجام بدم. خوشبختانه کم نبودن!

در نتیجه:
یا من زیادی نسبت به دوستام خوش‌بین هستم (اون‌‌ها را درست نمی‌شناسم) یا دوست خوب کم ندارم.

برهان خلف!

پنج‌شنبه ۱۵ آذر

  فکر کنم سال دوم راهنمایی بودم. معلم ریاضی‌مون داشت در مورد مفاهیمی مثل قضیه، اثبات و ... حرف می‌زد. یه‌جایی تو درس به این داستان اشاره کرد:

  که یه مدت، باور ریاضی‌دان‌ها این بوده که فلان قضیه درسته و خیلی‌ها اون قضیه را قبول کرده بودن؛ تا این‌که یه نفر در تِز دکتراش اثبات کرد که خلاف اون قضیه درسته. اثبات شدن نقیض قضیه باعث شد که چندین دانشجوی دکترای خودکشی کنند چون در حال کار رو موضوعاتی بودند که به درستی قضیه‌ی اولیه نیاز داشتن (و در نتیجه کل تِزشون می‌رفت رو هوا!).
  این شاید نخستین برخورد من با این واقعیت بود که داشتن فرضیات اشتباه در مورد یه چیزی، می‌تونه خیلی هزینه داشته باشه.

  احتمالا خیلی‌ها را می‌شناسین که می‌گن ما فلانیم یا بهمانیم. مثلا طرف پیش خودش فکر می‌کنه باهوش‌ترین دانشجوی دانشگاهه، یا خوش‌تیپ‌ترین (خوشگل‌ترین) آدم شهره یا تیزبین‌ترین آدم بین دوستاشه یا ...
وقتی من یه چیزی مثل این‌ها را می‌شنوم (می‌بینم) به‌یاد اون دانشجوهای دکترا می‌افتم ...
 

 پنج‌شنبه ۲۴ آذر

  احتمالا با آدم‌هایی برخورد داشتین که به نشونه‌ها اعتقاد دارن. من خودم شخصا، با وجود همچین مفهومی مشکل فلسفی دارم. ولی،

As a PhD student, I should report whatever I observe :D

  یه بار چند وقت پیش، خیلی دو دل بودم که یه‌کاری بکنم یانه. همین‌طور که داشتم فکر می‌کردم دیدم یه روزنامه جلوی دستم رو میز افتاده و صفحه‌ی فال (horoscope) روزنامه باز بود. فال اون روز من می‌گفت بهتره سه روز تصمیمت رو به‌عقب بندازی (من گوش نکردم و اون تصمیمم رو همون روز عملی کردم و هنوز هم نمی‌دونم کار درستی کردم یا نه!)

  یه بار، با ماشین رفته بدوم خرید و جنس‌هایی که خریدم رو گذاشتم صندلی عقب ماشین (میوه و گوشت و ...). ماشین را که پارک کردم (کلا یادم رفته بود که از خرید دارم بر می‌گردم). جلوی در آسانسور، یه خانمی رو دیدم که کلی خرید کرده بود.


  چند روز پیش یکی از دوستام به من زنگ زد و گفت که بهش زنگ زده بودم. ظاهرا جیبم شماره‌اش رو گرفته بود(pocket dialing). نیم ساعت بعد، یه اتفاق عجیب غریب برام افتاد و من یادم افتاد که یه مورد مشابه،‌ برای همون دوستم پیش اومده بود (باهاش تماس گرفتم و ...). نمی‌دونم اگه جیبم با اون تماس نگرفته بود، آیا به ذهنم می‌رسید که با اون تماس بگیرم.

  هفته‌ی پیش داشتم به یه موضوعی فکر می‌کردم. هر کاری کردم یادم نیومد واژه‌ی  انگلیسی برای "روح" آدم چیه. سه، چهار ساعت بعدش داشتم مطلب یک وبلاگ رو می‌خوندم که توش بیشتر از ۵ بار از واژه‌ی soul استفاده شده بود.

  سه هفته‌ی پیش، با خودم، تصمیم قطعی گرفتم که بعد از تموم شدن درسم، نرم دنبال کار دانشگاهی (بنا به دلائل بسیار!). دقیقا روز بعدش، بخش ۱۹ کتاب "زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند" را خوندم!

روزگار غریبی‌ست





جمعه ۴ آذر

  بعضی روزها، قدرت بینایی‌ام چند برابر می‌شه. نه این‌که نمره‌ی عینکم بیاد پایین، بلکه می‌تونم اتفاق‌هایی که دور و بَرَم میفتن رو بهتر ببینم، اطرافیانم رو بهتر بشناسم.

  امروز پیرمردِ خنزرپنزری و مرد قصاب رو دیدم. از پنجره‌ی محل کارشون. خیلی تغییر قیافه داده بودن (برای همین هم، این همه طول کشید بشناسمشون).

  دیگه پیرمرد خنزرپنزری، بساط پهن نمی‌کنه. راستشو بخوای چرا! بساط پهن می‌کنه ولی تو بساطش، کوزه پیدا نمی‌شه. فقط نمک داره، شاید باید بهش بگم پیرمرد نمکی. آره! فک کنم این اسم خوبیه براش. اون تنها کسی که از هر دو کاربرد نمک، خوب استفاده می‌کنه.

  مرد قصاب! شاید هم دارم اشتباه می‌کنم. شاید مرد قصاب نباشه! شاید راننده‌ی کالسکه باشه؟ بهر حال فعلا بهش می‌گم مرد قصاب. یه سوال تکراری را، هر روز (دقیق‌تر بخوای، هر روز عصر) از من می‌پرسید! و من هم هرروز همون جواب قبلی رو بهش می‌دادم. اصلا حوصله‌ی این را که بهش بگم این سوال رو دیروز هم از من پرسیدی نداشتم! شاید ناامید شده از شنیدن جوابی که دنبالشه. الان خودش داره دنبال جواب می‌گرده. یه موقعیت برام ایجاد می‌کنه و نظریه‌ی خودشو امتحان می‌کنه.

من از دید دوستان!


پنج‌شنبه ۱۹ آبان

بعضی وقت‌ها یکی یه‌چیزی در موردت می‌گه (یه ایرادی ازت می‌گیره) و وقتی خودت فکر می‌کنی ‌می‌بینی که واقعا اون ایراد رو داری (ولی تا حالا بهش توجه نکردی) و از اون آدم متشکر می‌شی.

بعضی وقت‌ها هم، یکی میاد یه چیزی می‌گه که به‌هیچ وجه به‌نظرت درست نمیاد. بستگی به آدمش، بعضی وقت‌ها تلاش می‌کنی که بهش نشون بدی که برداشتش از تو اشتباه بوده و بعضی وقت‌ها هم اصلا برات مهم نیست.

ولی وقتی یه نظر را در مورد خودت، دقیقا با همون کلمات، از دو نفر مختلف (با دو طرز فکر مختلف) می‌شنوی اون وقت یا باید قبول کنی که در "جهل مرکب" (در مورد خودت) بودی یا این‌که ...

پس‌نوشت. یکسان بودن عنوان این مطلب و مطلب قبلی فقط یک پیشامد تصادفی است!

غریب موس‌ده - بخش نخست



من یک سالی هست که دیگه خیلی وارد بحث‌های سیاسی/اجتماعی که بین بچه‌ها شروع می‌شه نمی‌شم. برای این کار، دلایل خودم رو دارم که ...

ولی یه چیزی هست خیلی آزارم می‌ده و بدبختانه نمی‌تونم این مطلب را مستقیم به کسی بگم! تو بیشتر بحث‌ها (چه به‌صورت صحبت، چه به‌صورت وبلاگی و چه فیس‌بوکی‌اش) بیشتر شرکت کننده‌ها در گفت‌وگو دانشجوهایی هستن که دست‌بالا ۴ یا ۵ ساله که از ایران خارج شدن.

به نظر من،‌ این‌طور آدم‌ها (از جمله خود من) دید نسبتا خوبی از ایران داریم و می‌دونیم ایران چه‌جوریه (نکات منفی و مثبتش را می‌شناسیم) ولی در مورد کانادا تقریبا هیچ چیزی نمی‌دونیم! این‌که چون با آدم‌های بد کانادایی تو چند سال زندگی در کانادا برخورد نکردین دلیل نمی‌شه که کانادایی بد وجود نداره! اگه یکم دامنه‌ی دوستاتونو گسترش بدین (از آدم‌های دانشگاهی فاصله بگیرین) دستتون میاد که چی می‌گم.

من هفته‌ی اول ورودم به‌کانادا، از طرف دوستای ایرونی‌ام با این توهم که تو کانادا همه چی رو حساب کتابه و هیچ دغل‌بازی وجود نداره زندگی‌مو در کانادا شروع کردم. همه‌ی اتفاق‌های بدی که تو ایران ممکن بود برام بیافته این‌جا برام افتاد. تنها فرق این‌جا با ایران اینه که این‌جا معمولا یکی که زبونتو نمی‌فهمه و (یا تو زبونشو نمی‌فهمی) داره حالتو می‌گیره.

من الان راحت می‌تونم ۱۰ نمونه از مشکلات اداری احمقانه‌ای که تو ایران یا اصلا باهاش روبرو نمی‌شدم یا خیلی دردش کمتر بود را اسم ببرم.

شاید بی‌ربط نباشه به‌این موضوع اشاره کنم:

یه بار صحبت از این بود که تو ایران همه در مورد میزان اعتقاداتشون دروغ می‌گن و این نشون می‌ده که فرهنگ ما ایرونی‌ها خیلی ضعیفه و ... . من حرفم این بود که این درسته ولی نمی‌شه اینو به فرهنگ ربط داد. شرایط زندگی طوریه که مردم برای حفظ کارشون مجبورن دروغ بگن. دروغ گفتن در مورد اعتقادات این‌جا (تو کانادا) اصلا لازم نیست ولی اگه لازم بود از کجا می‌دونین که این، این‌جاهم، اتفاق نمی‌افتاد. ....

اون‌بار نتونسته بودم یه مثالی پیدا کنم که تو کانادا اتفاق می‌افته ولی تو ایران اون پدیده را نداریم. مثالش خیلی واضح بود. در بیشتر پارک‌های نوشته شده که سگ‌ها باید در قلاده باشن و یا این‌که صاحب سگ باید "خراب‌کاری‌های" سگ‌شو جمع کنه.
یعنی می‌خواین به‌من بگین تا حالا سگ بودن قلاده تو پارک ندیدین و یا تا حالا نشده تو چمن‌های پارک در حال راه رفتن باشین که یهو صدای "شلاپ" بشنوین؟

ادامه دارد

این مطلب قبلا نوشته شد به‌طور اتفاقی امروز منتشر شد!


یک‌شنبه ۸ آبان

حتما خیلی شنیدین که می‌گن دنیا خیلی کوچیکه و ... من یه اثبات برای کوچیک بودن دنیا پیدا کردم!!

تا حالا به تصمیم‌هایی سختی که تو زندگی‌تون مجبور شدین بگیرین فکر کردین. وقت‌هایی که باید بین دو تا چیز/موقعیت/شرایط/آدم یکی رو انتخاب می‌کردین.
من دو روزه دارم این موقعیت‌ها را برای خودم فهرست می‌کنم. خیلی برام عجیب بود که همه‌ی اون‌ها به هم قابل کاهش(!!)  دادن هستن! انگار که همه‌شون یه مسئله هستن فقط عددهاش عوض شدن و گاهی هم، به‌جای ۵۰ تا گلابی، به ما ۴۰ تا سیب داده شده.

اگه دنیا کوچیک نبود "لابد" می‌تونست چند تا موقعیتِ سختِ متفاوت ایجاد کنه.

خود سانسوری



پنج‌شنبه ۲۹ مهر

از خونه‌ی جدیدم تا دانشگاه، حدود ۴۰ دقیقه فاصله است (با اتوبوس). جلوی خونه سوار اتوبوس می‌شم و تو دانشگاه پیاده می‌شم. عصر موقع برگشت از مدرسه‌(!!)، معمولا لپ‌تاپم رو باز می‌کنم و شروع می‌کنم به نوشتن یه مطلب برای وبلاگم.

وقتی می‌رسم خونه معمولا یه مطلب کامل دارم. ولی وقتی دوباره می‌خونمش احساس می‌کنم که دیگرانی که مطلبم رو می‌خونن ممکنه یه برداشت اشتباه از اون بکنن، یا بدتر از اون، این که ممکنه فلانی حس کنه که دارم به‌اون، بد و بیراه می‌گم. و در نتیجه بیشتر وقت‌ها مطلب رو بایگانی می‌کنم.

شاید رفتار و طرز فکر من خیلی عجیب و غیر طبیعیه شاید هم رفتار و طرز فکر دوستام خیلی با من فرق می‌کنه. خیلی برام پیش اومده که یه چیزی گفتم یا یه کاری کردم و طرف مقابل یه برداشت دیگه‌ای ازش کرده. مثلا ...! ولش کن!!‌

چیزی که خیلی وقت‌ها آزارم می‌ده اشتباه فهمیده شدن نیست! اینه که یا اصلا نمی‌فهمم که اشتباه فهمیده شدم (و چند وقت بعد به‌صورت تصادفی متوجه می‌شم) یا این‌که اصلا فرصت این‌که منظور اصلی‌ام رو توضیح بدم برام پیش نمیاد ....

پی‌نوشت. دو بار تا حالا تصمیم گرفتم که این را هم بایگانی کنم!! (فکر کنم می‌دونم چه تحلیل اشتباهی ممکنه بکنید) خواهشمند است برداشت اشتباه نفرمایید!

باید وا داد، باید دل رو به دریا داد

دوشنبه ۲۵ مهر

برای من، معنی بعضی مفهوم‌ها تو زبان فارسی و انگلیسی فرق می‌کنه. مثلا تقلب و cheating شاید هر دو به یه معنی باشن ولی برای من بار معنایی بسیار متفاوتی دارن. همین‌طور کمک‌کردن و giving a hand و یا ...
یکی از چیزهایی که وقتی به‌انگلیسی می‌شنوم برام خیلی متفاوته با وقتی که واژه‌ی معادل اون تو فارسی رو می‌شنوم Deadline (مهلت) هستش. انگار این دو تا واژه به دو تا مفهوم جداگانه تو ذهنم اشاره می‌کنن.

من خیلی وقته برای خودم یه مهلت‌هایی تعیین می‌کنم که مثلا تا فلان موقع، فلان کار را باید تموم کنم. و معمولا،‌ حداکثر، با یکی دو روز تاخیر اون کارو تموم می‌کنم.
یه کتاب داستان بود که داشتم ۲ ماه می‌خوندمش. با خودم گفتم که قبل از امتحان جامعه‌ام باید اون کتاب رو تموم کنم:
من: از کتاب ۸۰ صفحه مونده و من ۵ روز وقت دارم تا تمومش کنم
س: واقعا تو روزی ۱۶-۱۷ صفحه از این کتاب رو می‌خونی *
من: نه معمولا
من (با خودم): و برای همینه که برای خودم دِدلاین تعیین کردم.

یه مشکلی که این جور زندگی کردن داره اینه که من برای کارهایی که دست خودم نیست هم از همین رویه استفاده می‌کردم (مثلا می‌گفتم تا فلان موقع صبر می‌کنم اگه یه حراجی پیدا کردم فلان چیزو می‌خرم وگرنه جنس ارزون‌تر مشابه‌اش رو می‌خرم). مسلما، خیلی وقت‌ها تا زمانی که من تعیین کرده بودم اتفاقی که می‌خواستم نمی‌افته و من معمولا مهلت اضافی بهش می‌دم.
امروز متوجه شدم که دو تا کار (چیز) مهم هستن که هنوز براشون دِدلاینی تعیین نکردم. دلیلشم این بوده که مطمئن نیستم کِی موقعیت برای جواب گرفتن از اون کارها بدست میاد (و چون اصلا دلم نمی‌خواد اون موقعیت‌ها و کار‌ها ... را از دست بدم) براشون هیچ مهلتی تعیین نکردم.

ولی امروز تصمیم گرفتم دلم رو به‌دریا بزنم و برای اون دو تا هم دِدلاین تعیین کنم. اگه جور شدن که چه بهتر وگرنه بگردم دنبال یه جایگزین دیگه براشون.

*- دقیق یادم نیست "س" چی گفت ولی یه چیزی با همین مفهوم بود.