گفت‌گوی تمدن‌ها

شنبه ۲۹ مهر

ه (به یه مناسبتی) آب‌گوشت درست کرده بود.

ز: امیر! تو آب‌گوشت لیمو می‌ریزن؟
من: لیمو؟ لیمو عمانی منظورته؟
ز: آره
من: خوب آره دیگه!! مگه آب‌گوشت بدون لیمو عمانی هم می‌شه...
ز: ما نمی‌ریزیم...
من: شاید تُرک‌ها نمی‌ریزن...
من: ش! شما تو آب‌گوشت لیمو عمانی می‌ریزین؟
ش: نه... من تا مدت‌ها نمی‌دونستم تو آب‌گوشت لیمو عمانی می‌ریزن...

شرایط

سه‌شنبه ۱۷ مهر

من: ...
اون: باچه (همراه با ناراحتی و ناااز!)...
...
من: برای همینه که دوسِت دارم، چون شرایط منو درک می‌کنی...
اون: نه! تو نباید منو برای این که شرایطت‌و درک می‌کنم دوس داشته باشی...
اون: من چون تورو دوس دارم شرایطت‌و درک می‌کنم...

Missing a decade

سه‌شنبه ۴ مهر

صبح داشتم با آسانسور می‌رفتم پایین (که برم مدرسه). تو آسانسور، یه مرد میانسال بود:


Me: Morning!
Man: Morning! Going to work or school?
Me: Going to school.
Man: Where?
Me: SFU.
Man: Oh! I was attending SFU 30 years ago.
Me: Really! What was your major?
Man: Wait! I was going there 40 years ago!
Man: When you get old, you miss decades easily...

نیمه‌ی خالی لیوان

دو‌شنبه ۲۰ شهریور

سوار تاکسی (ون) شده بودم که از شهرک برم سیدخندان. تو راه، یه خانومی  خواست پیاده بشه و پرسید کرایه چنده؟ راننده گفت: ۸۵۰.

یه آقایی که کنار من نشسته بود، آروم گفت کرایه ۸۰۰ تومنه نه ۸۵۰.

موقع پیاده شدن، ۲۰۰۰ تومنی دادم به راننده. راننده به من ۱۱۰۰ تومن برگردوند:

من: تا چند دقیقه پیش که کرایه ۸۵۰ تومن بود، الان شده ۹۰۰ تومن؟
راننده: پول خورد نداشتم...
من: خوب، آقای محترم، می‌تونستی بگی پول خورد ندارم...*

*: البته راننده هیچ تلاشی هم نکرد که ۵۰ تومن بقیه رو به من برگردونه!!



من از دنیا چی می‌خوام؟

یک‌شنبه ۲۰ شهریور

دیشب، با یه گروه از دوست‌های قدیمی جمع شده بودیم یه جا... حرف زدیم/صحبت کردیم/بحث کردیم/مجادله کردیم.

هم گیک گیک کردیم، هم حرف اجتماعی زدیم، هم تحلیل سیاسی کردیم، حتی در مورد تخمین قیمت واقعی دلار (به صورت ریاضی) یه تلاش‌هایی کردیم.

وقتی دستت جوره، می‌تونی حال کنی حالا می‌خواد تو داتی باشه، یا می‌خواد تو دبستان باشه یا ...

حالا که وطن این قدر محکم نشسته سر جاش،
"کاش آدمی پاتقش رو همچون بنفشه‌ها، می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست"

اختلاف عقیده از نزدیک

جمعه ۱۷ شهریور

روز بازی استقلال -پرسپولیس بود، من رفته بودم میلاد نور که لباس بخرم. کارم یکم طول کشید و مسابقه شروع شد. وارد یک مغازه شدم سه تا فروشنده که همشون جوون‌‌های هم سن و سال خودم بودن داشتم فوتبال را می‌دیدن. زیر شیشه‌ی میز، یه عکس بزرگ از ناصر حجازی بود.

بازی با حمله‌ی پرسپولیس شروع شد. فروشنده‌ای که جلوی من، پشت عکس بود هیجان زده شد.

بازی همچنان با حمله‌ی پرسپولیس در جریان بود و فروشنده همین‌طور خوشحال.

من: شما طرفدار استقالی یا پرسپولیس؟
اون: پرسپولیس
من: پس عکس ناصرخان زیر میزت چی‌کار می‌کنه؟
اون (در حالی که به دوستش اشاره می‌کرد): دوستم/همکارم استقلالیه، ولی من و اون یکی دوستم پرسپولیسی هستیم.
دوستش:...

قلیون

شنبه ۱۱ شهریور

دیروز، ساعت ۶، با حمید رفته بودم یه سفره‌خونه‌ی سنتی. ما تنها کسانی بودیم که اون‌جا بودیم (در حالی که معمولا جمعه‌ها خیلی شلوغ بود).

ح: این‌ها با این کاراشون، کاسبیِ شما رو هم کساد کردن...

پیرمرد صاحب رستوران: مگه تا حالا نون زن و بچه‌ی منو اینا می‌دادن... اون خدایی که تا حالا نون ما رسونده بعد از این هم می‌رسونه...
چهارشنبه ۸ شهریور

دیروز رفته بودم کفش بخرم:

من: می‌تونم این کفش رو امتحان کنم؟
فروشنده: چه کفش خوبی انتخاب کردی! معلومه که جنس کفش‌ها رو خوب می‌شناسی؟
من: نه والا!! فقط شکل کفشه به نظرم خوب اومد...

و با ترس از این‌که دارم یه کفش بُنجل می‌خرم کفش رو پوشیدم*

* اگه South Park را دنبال می‌کنین می‌دونین چی می‌گم!

نیمه‌ی پر لیوان

یک‌شنبه ۵ شهریور

  من سال ۷۶،‌ با خودم قرار گذاشتم که تا جای ممکن، از خط عابر پیاده برای عبور از خیابون استفاده کنم و تا چراغ عابر سبز نشده، از خیابون عبور نکنم*.

  خیلی به ندرت پیش اومده، که من در مدتی که در ایران بودم/هستم بر خلاف این قرارم رفتار کنم. خیلی وقت‌ها پیش میومد که منتظر سبز شدن چراغ بودم، ولی ماشینی در حال رد شدن نبود و معمولا بقیه‌ی افرادی که مثل من منتظر سبز شدن چراغ بودن، در این موقعیت از خیابان رد می‌شدن.

  امروز، در چهار‌راه ولی‌عصر منتظر سبز شدن چراغ بودم (مدت چراغ سبز برای ماشین‌ها ۸۰ ثانیه بود). در این ۸۰ ثانیه، چندین بار چهار‌راه خالی از ماشین شد و هر بار تقریبا همه‌ی کسانی که منتظر بودن از خیابان رد شدن (البته خوب بعضی‌ها هم که از میون ماشین‌ها ویراژ می‌دادن و رد می‌شدن). در این مدت، متوجه یه پسر، یه دختر و آقای میان‌سال شدم که مثل من، ۸۰ ثانیه منتظر سبز شدن چراغ عابر وایسادن...

و اشک شوق در چشمانم جمع شد!!

*:من این تصمیم را برای خودم گرفتم و برای هیچ کس تبلیغ نکرده‌ام (قبل از امروز!).

عروسی (۱)

جمعه ۳ شهریور

من: پس امیرحسین هنوز با دوستای دوره‌ی دبیرستانش در تماس هست!
ح: آره، امیرحسین هر وقت میاد ساری، با من و م با هم می‌ریم بیرون...
...
ح: من امروز از ... اومدم، احتمالا امشب بعد از مراسم برگردم...
من: پس دَمِت گرم، خیلی مرام گذاشتی...
ح: این اسمش مرام نیست، مجرد بودنه!!