‏نمایش پست‌ها با برچسب Dairy. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Dairy. نمایش همه پست‌ها


Hunting For Wireless

In all Canadian airports I have been in, a free wifi connection is available for passengers. Some of the airports in US also have free wifi connections. But in some others, like LAX, there is not any.

In LAX, there is a wifi called TMobile and one needs to pay for using it. Untill this point, everything sounds OK!.

Apparently, in states, McDonald's provides free wifi internet the same way as Starbucks does. The weird thing about LAX (and Ann arbor airport) is that neither McDonalds nor Starbucks at those two airports has wifi.

Isn't it what is called monopoly!?


I am writing this post in Toronto using a wifi named "pamenar" whose password is Tir2Gholoo (with little modification!), in a street full of hippy people singing and dancing.

I just had a walk through the street. I have seen many middle-aged men and women, although looking like normal people (in their appearances), you could say, from how they dance and clap, that they really love to get a haircut like that of the Hippie boy playing drum.

I am gonna miss Toronto!

پنج‌شنبه ۵ خرداد

Two minutes before my talk,
Chair: How do you pronounce your last name?

Talk announcement:
Chair: Our next talk is "blah blah" presented by Amir em, presented by Amir.

After talk,
Chair: I am really sorry! pronouncing your last name is not really easy.
Me: That's ok! Sometimes I, myself, forget how to pronounce my last name


!Confidence overflow


May 15th



We were on a translink bus.

Hasti: Do you know how to unload the bike from bike rack?
Amir: What! I have been biking in Vancouver for two years. I even broke one of my hands while biking! You expect me to not know how to unload a bike?

...

When I wanted to unload the bike, I encountered a bike rack which I didn't know how it works (apparently, Translink installed a new kind of bike racks on some buses!).




Am I luckey?

Two days ago, I recieved two $50.00 ITunes' gift cards for free from Apple. I think I won those by entering my information at one of our campus store. At first, I thought that I will try to sell the gift cards, but I couldn't find anywhere (anyone) to sell them. I am going to try the craigslist as my last chance.

I think at last, I should buy an IPod to be able to use the cards.

آیا دخترها برخلاف مردها هستند

یک‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۶

دیشب رفته بودیم خونه‌ی دوتا از بچه‌ها. جمع ما حدود ۱۲- ۱۳ نفر بودیم که همه پسر بودن به جز یه دختر. داشتیم حرف می‌زدیم که دیدیم تنها دختر جمع خیلی شاکی شده که بابا من حوصلم سر رفت. در مورد یه چیزه دیگه صحبت کنید. یکی از پسرها گفت که اگه ما پسرها تو یه جمع باشیم که توش این‌قدر دختر باشه کلی خوشحال می‌شیم و کف می‌کنیم!

زندگی‌نامه - ۹ (برف)


شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶
چهارشنبه صبح وقتی رسیدیم دانشگاه، دیدیم داره یواش یواش برف میاد. با خودم گفتم چه خوب بود که از دیشب برف میومد و امروز تعطیل می‌شد (اینٰ‌‌جا وقتی برف میاد کلا تعطیل می‌شه یکی می‌گفت دلیلش اینه که چون این‌جا سالی یکی دوبار برف میاد شهرداری ترجیح می‌ده برای بازکردن راه‌ها تو برف سرمایه‌گذاری نکنه و اون دو روز را تعطیل کنه!).
کلاس‌ها تشکیل شدن و تا ساعت سه‌و‌نیم که آخرین کلاس من شروع می‌شد هنوز داشت برف میومد. ولی شدت برف بیشتر شده بود. وقتی کلاس تموم شد (ساعت چهار‌و‌نیم) رفتم که سوار اتوبوس بشم و برگردم خونه که دیدم یکی وایساده و با صدای بلند می‌گه چون برف اومده و تو جاده تصادف شده تا یکی دو ساعت دیگه اتوبوس‌ها کار نمی‌کنن و بیخودی نرین تو ایستگاه اتوبوس منتظر بمونین.
یه ساعت بعد، دیدیم یارو می‌گه جاده باز شده ولی چون ماشین‌های داخل دانشگاه زیاد هستن و همه دارن خارج می‌شن فعلا اتوبوس‌ها کار نمی‌کنن و یه ساعت دیگه راه میافتن.
یه ساعت گذشت دوباره یارو می‌گفت که به علت یه تصادف دیگه جاده بسته شده و ....
دانشگاه ما رو یه تپه هست. اول می‌خواستم با یکی از بچه‌ها پیاده راه بیافتیم و از تپه بریم پایین ولی چون کفشی که اون‌روز پوشیده بودم کفش کوه نبود ترسیدم که اگه آب توش بره چی‌ می ‌شه و بی خیال شدیم.
جالب بود که فقط ما ایرونی‌هایی که اون‌جا بودیم می‌گفتیم دانشگاه مقصر هست که وقتی دید برف میاد و مثلا این‌قدر نشسته باید زودتر کلاس‌ها را تعطیل می‌کرد و ... . وقتی این نظر را به چند تا غیر ایرونی گفتیم هیچ‌کدومشون موافق نبودن.
بالاخره تصمیم گرفتم که شب و برم خونه یکی که تو خواب‌گاه دانشگاه زندگی می‌کنه. یکی از بچه‌های دوره بود که دورادور می‌شناختمش، فیزیکی بود و کارشناسی‌شو دانشگاه صنعتی اصفهان خونده بود و ارشد را هوش شریف. یه بار پس از مدت‌ها تو ایتالیا دیده بودمش و یه چند باری تو شریف. ولی هر دو هم‌دیگه را تو همین حد و حدود می‌شناختیم. واقعا روم نمی‌شد بهش بگم می‌خوام شب بیام خونتون بخوابم و از این حرف‌ها از یه طرف دیگه هم بیشتر اون‌هایی که من می‌شناختم خونه‌هاشون تو شهر بود. تا این‌که خودش یه بفرما زد و ... .
یکم منتظر شدیم تا خانومش هم بیاد و بعد با هم رفتیم خونه‌ی اون‌ها.
دانشگاه با ای‌میل خبر داد که یه خوابگاه تو سالن وزرش درست کرده و اون‌جا پتو در اختیار کسانی که تو دانشگاه موندن می‌ذاره. رفتیم اون‌جا ببینیم چه خبره!. دیدیم تو سالن بسکتبال را فرش کردن(با یه جور تشک) و به هرکی یه پتو دادن و گفتن که بخوابین. پیش خودم حساب گفتم اگه همچین اتفاقی تو ایران میافتاد حتما دانشجوها یه اعتصاب گنده را مینداختن.
ظاهرا این‌جا هر کسی از هر کس دیگه در حد چیزهایی که تو قانون براش تعریف شده انتظار داره و بیشتر از اون هم هیچ چیزی نمی‌خواد.

اما شب خوبی بود. خوش گذشت!

زندگی‌نامه - ۱





۱۲ دی ۱۳۸۶

دیشب روی کاناپه‌ی تخت‌خواب‌شو جواد خوابیدم و قرار شد که فردا با جواد بریم دنبال خرید تخت و میز کامپیوتر برای من. امروز با جواد رفتیم دنبال خرید وسیله‌. البته امروز کلا همه‌جا تعطیل بود. جواد یه خانم هنگ‌کنگی را پیدا کرده بود که کل وسایل خونشو گذاشته بود برای فروش. با اتوبوس تا اون‌جا رفتیم.
یه چند دقیقه پیاده‌روی تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس. در مدتی که منتظر اومدن اتوبوس بودیم (۷-۸ دقیقه‌)
چندتا چیز جالب دیدم:
  • همه ماشین‌ها، با این‌که ساعت ۱ بعد از ظهر بود و هوا روشن، با چراغ روشن حرکت می‌کردند.

  • کلا ماشین زیادی تو خیابان‌ها نبود ولی اتوبوس‌های نسبتا زیاد بودن.

  • برای عبور از عرض خیابون باید یه دگمه‌ای که روی تیر‌هایی تو پیاده‌رو نصب شده بزنی تا چراغ عابر برات سبز بشه (به مدت ۲۰ ثانیه).

  • خونه ما تو منطقه برنابی (Burnaby) ونکوور قرار داره و یه جورهایی شبیه شهرک غرب تو تهران بود (یا شاید هم برعکس، شهرک غرب شبیه این‌جاست.

  • اتوبوس اومد و سوار شدیم. جواد یه کارت نشون داد و من هم ۲.۵ دلار وارد حلقوم یک دستگاه نسبتا خودپرداز که داخل اتوبوس بود کردم. و دستگاه هم یه بلیت به من داد. اتوبوس‌ها تو ایستگاه‌هایی که مسافر ایستاده باشه و یا ایستگاه‌هایی که مسافری بخواد پیاده بشه نگه‌می‌داشت. برای درخواست پیاده‌شدن باید یه طناب گل‌منگولی را می‌کشیدی. راننده در جلوی اتوبوس و باز می‌کرد و برای باز شدن در عقب ماشین باید به در یه ضربه زده بشه. صندلی بندی اتوبوس‌ها هم جالب بود (به زودی یه عکس از داخل اتوبوس‌ می‌زارم).
    باید یه خط عوض می‌کردیم. برای سوار شدن به اتوبوس دوم، دیگه لازم نبود بلیط بخرم همون بلیط اولی ظاهرا تا ۲ ساعت برام کافی بود. باید بلیط به همون دستگاه نسبتا خودپرداز وارد می‌کردم.
    از ایستگاه دوم که پیاده شدیم باید می‌رفتیم کلیف اونو. همین‌طور که داشتیم می‌گشتیم که این خیابونه کجاست یه خانم و آقای چینی(من به همه شرق آسیایی می‌گم چینی!:p) اومدن. قبل از این‌که ما فرصت کنیم بهشون بگیم که دنبال کجا هستیم مرده گفت:
    هو یو بین لاست؟
    نو، دو یو نو ور از دی کلیف اونو.
    یس او کرس. رایت اور در!

    رسیدیم به خونه یارو. این هم چینی بود البته بعد فهمیدم که هنگ‌کنگی بوده. ظاهرا یه خونه خریده بوده و عجله داشت که از دست وسیله‌هاش که تو این خونه بود راحت بشه. من اون‌جا یه تخت‌خواب، میز و صندلی و دراور دیدم که می‌گفت رو هم می‌شه ۱۰۰ دلار. به نظر میومد قیمتش خوب بود. مبلی که جواد خریده بود ۱۲۰ دلار رو می‌داد ۵۰ دلار. می‌گفت اگه چند دست وسیله وردارین چند دست وسیله دیگه را رایگان به ما می‌ده. فردا باید بریم ببینیم که می‌شه یه کامیون یا یه چیزی تو این مایه‌ها با قیمت مناسب گیر آورد یا نه؟

    با همون بلیت که خریده بودم تا خونه برگشتم.
    رانندگی تو این‌جا هم خیلی جالبه یا شاید هم تو تهران خیلی جالبه. ایست کامل تو چهارراه‌ها و سه‌راه‌هایی که حق تقدم ندارن. تو چهارراه‌ها اون‌هایی که می‌خوان به چپ بپیچن در سمت چپ‌ترین خط پشت سر هم می‌ایستن بدون توجه به این‌که می‌تونن از خط دوم هم استفاده کنن. کلا خیلی بچه مثبت هستن.