من از اوایل دورهی دبیرستان، یه مرض عجیب گرفتم! تو محیط ساکت و آروم نمیتونستم تمرکز کنم و درس بخونم! برای همین، همیشه جلوی تلویزیون درس میخوندم. وقتی دورهی کنکور شد، یواش یواش رفتم تو اتاقم. اونجا مجبور بودم سر و صدای مصنوعی ایجاد کنم :ی
وقتی میخواستم درس بخونم ضبطصوت روشن میکردم و نوار گوش میکردم. معمولا داریوش، هایده، شهرام ناظری و ابی.
بعضی وقتها، وسط درس ، ییهو! یه بیت یا یه جملهی تو ترانهها توجهمو جلب میکرد. انگار که تا حالا نشنیده بودمشی و یا بهش فکر نکرده بودم.
برای نمونه: به دل میگم غمو تو خونت راه نده می گه جونم مهمون حبیب خداست
اون موقع یه دفترچه درست کرده بودم که این جور چیزها را مینوشتم توش.
امروز یه جایی داشتیم شعر "ای ایران" را میخوندیم این بیت خیلی به نظرم جالب رسید: از آب و خاك و مهر تو سرشته شد دلم مهرت ار برون رود چه می شود دلم
آخرین باری که رفتم ایران اون دفترچه رو پیدا کردم و با خودم آوردمش. باید بگردم پیداش کنم.
پسنوشت۱: (قابل توجه انیس) جوابش که بدیهیه چیه! آب + خاک میشه گِل!
رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود
این بیتو نخستین بار تو کتاب دینی دبیرستانمون دیدم (فکر کنم وقتی بود که داشتم برای کنکور میخوندم) و خیلی باهاش حال کردم. من، مثل همه، چندتا هدف تو زندگی دارم، هدفهای کوچیک و بزرگ. ولی یه مشکل اساسی هم دارم. من هیچ وقت از اینکه به یه هدفم میرسم یا یه کاری رو تمام میتونم بکنم نامید نمیشم. و بدبختانه بیشتر هدفها و برنامههام خیلی بزرگ هستن. هر چند وقت هم یه ایدهی جدید به برنامههام اضافه میشه. من تقریبا ۱۰-۱۲ ساله که همینطوری دارم یه صف از برنامهها، هدفها، ایدهها را با هم دارم. صفی که هر چند وقت بزرگتر هم میشه.
دیروز با خودم فک کردم ببینم میشه یه چندتایی از اونها را بیخیالشم. نتونستم! میخوام به همهی اونها برسم. باید موفقشم وگرنه از زندگیم راضی نیستم.
ادامه دارد ...
شنبه ۹ بهمن
داشتیم با چند تا از بچهها چایی میخوردیم که لیوان چاییام خالی شد رو لباسم.
من: این لباس هفتهی پیش خریده بودم! چه جوری میشه تمیزش کرد؟ دوستم: میتونی بری فلان مایع لباسشویی رو بخری بعد از یکی دو بار شستن پاک میشه. من: چه خوب! قیمتش چنده؟ دوستم: حدود ۳۰ دلار من: من برای این لباس ۲۰ دلار پول دادم! البته قیمت اصلیاش ۱۰۰ تا بود ولی خوب من براش ۲۰ تا بیشتر پول ندادم. حالا ۳۰ تا بدم تمیزش کنم ...
یکشنبه ۲۷ دی
چند وقت پیش که رفته بودم ایران، یکی از دوستام (تو چت) ازم پرسید: از مامانت چی میخوای برات درست کنه (برای نهار)؟ من: چیزی نمیگم بهش، این طوری هر چی درست کنه سورپرایز میشم.
شنبه ۱۸ دی
آرایشگر: اولین باره میای این آرایشگاه؟ من: نه، من همیشه میام اینجا. آرایشگر: چهرت آشنا نیست برام!
آرایشگر شونه رو برداشت و شروع کرد به کار. پس از ده ثانیه:
آرایشگر: آره، یادم اومد، من سر تو را اصلاح کردم. من: یعنی بخیههای رو سرم اینقدر تابلو هستن؟ آرایشگر: نه! من سرشناسم!
پنجشنبه ۲۵ آذر
داشتم تو خیابون قدم میزدم، چند تا دختر جلوی یه در خونه، رو پله نشسته بودن داشتن صحبت میکردن:
اولی از دوستش پرسید: موهام خوب شده دومی: بد نشده سومی: من نمیفهمم چرا خونهها در شیشهای دارن، خوب آینه بزارین جای شیشه دیگه
نمیدونم شما چقدر به نوشتههایی که رو در و دیوار دستشوییها تو ایران میدیدید دقت میکردین ولی من دقت میکردم. گاهی یکی یه چیزی مینوشت و یکی دیگه میومد یه جواب به اولی میداد و این قصه همین طور ادامه پیدا میکرد.
برای من قابل توجیه بود که چرا یکی باید تو ایران رو در/دیوار دستشویی طنز/داستان کوتاه/شعار سیاسی بنویسه! ولی وقتی اولین بار در کانادا، تو دانشگاه رفتم دستشویی و دیدم در و دیوار دستشوییهای اینجا هم از نوشتهجات در امان نیست یه چند لحظهای شکه شده بودم.
یکی از بهترین دستشویی نوشتهجات دنبالهدار (در مورد دستشوییهای پسرانه صحبت میکنم!) تو ایران:
۱- مرگ بر منافق
۲- تو جواب (۱): منافق باباته بسیجی بدبخت!
۳- تو جواب (۱): با چیز چیز گربه سیاه بارون نمیاد.
۴- تو جواب (۳): مگه گربهسیاه چیز چیز میکنه؟! :ی
۵- تو جواب (۲): دیگه ریدی! نمیشه که یکی باباش منافق باشه و خودش بسیجی
۶- تو جواب (۵): ما که کردیم شد!
حالا این دفعه که رفتم ایران اگه تونستم میرم ببینم این بحث به کجا رسیده.
یکی از بهترین دستشویی نوشتهجات دنبالهدار (دوباره در مورد دستشوییهای پسرانه صحبت میکنم!) تو کانادا:
یکی: یه ماه رمضون دیگه هم تموم شد. من:آره! و این یکی برای من خیلی سازنده بود. یکی: چطور؟ تو که اهل روزه گرفتن نبودی!؟ من: خب چه ربطی داره. ... . چیز جالبی که تو این ماه فهمیدم این بود که نمیشه از شکل ظاهر، طرز پوشش و رفتار ما ایرونیهای خارج از کشور (قبل از ماه رمضون) حدس زد که کدوممون روزه میگیریم و کدوممون نمیگیریم.
دوشنبه ۱۵ شهریور
دو سه روز پیش با چند تا از بچهها رفته بودیم سینما که یه فیلم کمدی (اسکات پیلگریم ) ببینیم. من ده دقیقهی اول فیلم داشتم میگشتم دنبال اینکه چرا به این فیلم میگن کمدی. یه ساعت هم تلاش کردم که خوابم نبره و یه بیست دقیقهای هم اومدم بیرون از سالن برای تنوع!
به نظرم طنز تو این فیلم را میشه با طنز دههی ۷۰ صدا و سیمای ایران مقایسه کرد (خلاصه به هیچ کی توصیه نمیکنم بره این فیلم و ببینه).
امروز تو اتوبوس نشسته بودم دیدم دو نفر (خارجی!) دارن با آب و تاب از این فیلم تعریف میکنن و تا این حد از فیلم خوششون اومده بود که یکیشون این فیلم رو دوبار دیده بود!