Last night, some of my friends and I went to a pub. The washroom in the pub has something unique. Here, it is common to hang pictures and photos in the pub's washrooms. In the men's washroom of this pub, there were five large photos of lesbians. As one of my friends mentioned, the good point about this washroom is that you are the only man in the washroom.
Am I luckey?
Two days ago, I recieved two $50.00 ITunes' gift cards for free from Apple. I think I won those by entering my information at one of our campus store. At first, I thought that I will try to sell the gift cards, but I couldn't find anywhere (anyone) to sell them. I am going to try the craigslist as my last chance.
I think at last, I should buy an IPod to be able to use the cards.
برچسبها:
Dairy,
Living in Canada
سهشنبه ۱۴ مهر
امروز پس از ۴ روز راحت راه رفتم. قضیه از این قرار بود که دانشگاه ما هر سال روز اول اکتبر یه مراسم راهپیمایی و دویدن دور پردیس دانشگاه ترتیب میده. من اولش نمیدونستم که تو کدوم شرکت کنم (راهپیمایی یا دویدن). خوشبختانه هر دو مسیر از یک نقظه شروع میشدن. پنجشنبه (اول اکتبر) رفتم خط شروع. دیدم یکی از بچههای کانادایی دانشکده هم اومده. ازش پرسیدم که تو تا حالا شرکت کردی و از این حرفها.
اون هم گفت که ۵ بار شرکت کرده و همیشه هم کل مسیر (حدود ۴ کیلومتر) را دویده. من یه نیگاه به هیکل اون یارو کردم دیدم یه کوه گوشته و هیچ آمادگی ورزشیای نداره. با خودم گفتم که خوب وقتی این میتونه مسیر را بدووه من هم حتما میتونم. تو طول مسیر یکی از بچههای ایرونی به من گفت که اون دوستمون هر روز میره جیم و کلی ورزشکاره .
به هر حال من تونستم مسیر را طی کنم ولی تا دیروز پام هنوز درد میکرد.
برچسبها:
روزانه,
زندگی در کانادا
صرفهجویی
سهشنبه ۲۲ بهمن
قسمت نیست من اتاقمو تمیز کنم! چند روزی بود که فهمیدم کلیدهامو گم کردم. میدونستم که باید یه جایی تو اتاقم باشه ولی کجاشو نمیدونستم. تصمیم گرفته بودم رسیدم خونه برم اتاق را مرتب کنم و ببینم کلیدها پیدا میشه یا نه.
رسیدم خونه، رفتم تو اتاق. کلیدها گوشهی اتاق بودن. دو ساعت کار در عمرم صرفهجویی شد!!
قسمت نیست من اتاقمو تمیز کنم! چند روزی بود که فهمیدم کلیدهامو گم کردم. میدونستم که باید یه جایی تو اتاقم باشه ولی کجاشو نمیدونستم. تصمیم گرفته بودم رسیدم خونه برم اتاق را مرتب کنم و ببینم کلیدها پیدا میشه یا نه.
رسیدم خونه، رفتم تو اتاق. کلیدها گوشهی اتاق بودن. دو ساعت کار در عمرم صرفهجویی شد!!
سالی که نکوست از بهارش پیداست!
دوشنبه ۱۶ دی
البته برای سال نوی میلادی باید این ضربالمثل را یکم تغییر داد.
--دوشنبه ۲۹ دسامبر:
امروز اینجا برف میاد. برای باکسینگ دی از فیوچرشاپ یه چیزی را به صورت آنلاین خریدم و تو سایتش زده که امروز قراره برسه دستم. از صبح نشستم خونه که وقتی خانوم پستچی بستهی منو میاره پشتدر نمونه (تازه حیاط خونه رو هم یکم پارو کردیم که یه وقت خدای نکرده خانوم پستچی زمین نخوره). نزدیکای ظهر بود که دیدم تو سایت ردگیری بستهی پستی نوشته که بسته را برای تحویل آوردیم ولی کسی خونه نبود. یه کارت انداختیم تو صندوق پستتون با اون برای گرفتن بسته بیان به مرکز پست. من که هر چی تو صندوق پست نیگا کردم کارتی ندیدم.
--سهشنبه ۳۰ دسامبر:
امروز صبح خانوم پستچی اومد و اون کارتی که گفته میشد دیروز گذاشتن تو صندوق پست ما را گذاشت تو صندوق پست!! ظهر رفتم مرکز پست که بسته رو تحویل بگیرم، یه خانوم خوش اخلاق اونجا به من گفت که بستهی تو هنوز تو ماشینه و یه شماره تماس داد که با اون پیگیری کنم که آیا بستهی من رسیده به مرکز یا نه. میگفت که احتمالا فردا یا جمعه بستهات میرسه اینجا.
--چهارشنبه ۳۱ دسامبر:
برای فردا شب چندتا از دوستا را به یه مهمونی هر کی غذای خودشو بیاره دعوت کردیم. حدود ساعت ۷ زدیم بیرون که وسایلی که لازم داشتیم برای مهمونی را بخریم. تو برف به زحمت خودمونو رسوندیم به فروشگاه. وقتی رسیدیم به فروشگاه، ساعت حدود ۸ بود. دیدیم فروشگاه بستهاست!!(به مناسبت شب سال نو) با دماغ سوخته شروع کردیم به گشتن تو شهر (با اتوبوس) که یه جایی گیر بیاریم که چیزهای ضروری را برای شام اون شب و مهمونیه فردا بخریم. بالاخره یه مغازهی درپیت پیدا کردیم و یه قسمت از آتو آشغال ها رو خریدیم.
-- پنجشنبه ۱ ژانویه:
هنوز کلی چیز برای مهمونی کم داشتیم، رفتیم بیرون ببینیم جایی را پیدا میکنیم که بتونیم دستکم نون و نوشیدنی گیر بیاریم. همهی فروشگاهها تعطیل بودن. آخرش یه مغازهی ایرونی پیدا کردیم و نون سنگک و لواش (بستهبندی شده) خریدیم.
شب یکی یکی پسرهایی که دعوت بودن پیداشون شد، و همه در حال شکایت از این که این چه وضعشه!! اینجا کل مملکت شب سال نو تعطیله و برای همین نتونستیم غذایی درست کنیم!! دخترهایی هم که دعوت کرده بودیم اصلا نیومدن (یا به پر رویی پسرهای جمع نبودن یا ...).
-- جمعه ۲ ژانویه:
امروز استادم تلفن زد که بیا دانشگاه کارت دارم. من هم گفتم سر راه که میخوام برم دانشگاه یه سر میرم مرکز پست که بستمو تحویل بگیرم. هر چی به شمارهی مرکز پست زنگ زدم کسی گوشی را ور نداشت. بالاخره تصمیم گرفتم اول برم ببینم بستم چیشده بعد هم برم دانشگاه.
رفتم تو ایستگاه اتوبوس. اصولا هر نیم ساعت یه بار باید یه اتوبوس از ایستگاه جلوی خونمون رد بشه. ۱۵ دقیقه منتظر وایسادم خبری نشد (طبق زمانبندی حرکت اتوبوسها، باید یه اتوبوس ۷ دقیقهی پیش میومد). بی خیال اتوبوس شدم و شروع کردم به پیاده رفتن تا مرکز پستی (نیم ساعت تو راه بودم و تو این نیم ساعت هم هنوز خبری از اتوبوس نبود!). بالاخره خسته و یخزده رسیدم به مرکز پستی. همون خانومه خوشاخلاق اونجا نشسته بود. کارتی که داشتمو نشونش دادم و یارو گفت که هنوز بستت اینجا نیست. داشتم منفجر میشدم. شروع کردم به گفتن این که این چه وضعشه و این که من کلی زنگ زدم ولی جواب تلفنو نمیدادین. یارو هم گفت که احتمالا سرمون شلوغ بوده و نتونستیم جواب تلفنو بدیم و اینکه به خاطر برفی بودن هوا این مسائل پیش میاد. رفتم بگم سه روز پیش برفی بوده چه ربطی به امروز داره که دیدم میگه "تنکز فور آندرستندینگ د سیتیوایشن".
-- شنبه ۳ ژانویه:
اتفاق بدی امروز نیافتاد (یا اگه افتاد هم یادم نیست!)
-- یکشنبه ۴ ژانویه:
قراره امشب ساعت ۶:۳۰ بریم سینما. من ساعت ۴، یه سر رفتم مرکز پستی و بستمو تحویل گرفتم. طبق تخمینی که گوگلمپ میده میدونستم که با اتوبوس نیمساعته میرسم به سینما. با خودم لپتاپمو ورداشتم که اگه زود رسیدم تا وقتی منتظر بقیهی بچهها هستم بیکار نباشم. طبق برنامهی حرکت اتوبوسها، برنامهریزی کردم که اتوبوس ساعت ۵:۱۵ را سوار شم. (یادم رفت بگم که از دیشب دوباره هوا برفی شده). اتوبوس ساعت ۶:۱۵ اومد!! (حساب کنید که من یک ساعت تو سرما و برف منتظر بودم). با یکی دیگه از بچهها سوار اتوبوس شدیم. مسیر این اتوبوسه خیلی ....ه . تو یه جایی از مسیرش میره تو یه پارک جنگلی یه دوری میزنه و بر میگرده به مسیرش ادامه میده. اتوبوس وارد پارک شد و به عمیقترین نقطه تو مسیرس رسید که رانندهه گفت من دیگه نمیتونم تو این برف رانندگی کنم!! باید صبر کنین تا مسیر باز شه!!. (ما وقتی مطمئن شدیم که به سینما نمیرسیم برنامهمونو عوض کردیم به این که بریم خونهی یکی دیگه از بچهها.)
رانندهه یه هندی بود. تو دو ساعتی که تو اتوبوس منتظر بودیم یکم باهاش حرف زدیم. راننده از من میپرسید که تو انگلیسی هستی؟! حالا من نمیدونم قیافهی من شبیه انگلیسیٰهاست یا لهزی انگلیسیم خفنه. بالاخره ساعت ۸:۳۰ دل به دریا زدیم و از اتوبوس (در حالی که برف میبارید) پیاده شدیم یه ۱۰ دقیقهای پیاده رفتیم تا به خیابون اصلی رسیدیم. دیدیم یه تاکسی در حاله عبور بود ما هم که از شدت سرما داشتیم مییخیدیم سوار شدیم (خوشحال از اینکه خفن شانس اوردیم که تاکسی گیرمون اومده). اینقدر خیابون شلوغ بود که ماشین تو ۱۰ دقیقه حدود ۵۰۰ متر جابهجا شد (و البته همین ۵۰۰ متر برای ما ۲۰ دلار آب خورد!!).
فردا اولین روز دانشگاه بود و ما هر سهتا فردا کلاس داریم. شروع کردیم به گپزدن و به امید اینکه فردا دانشگاه تعطیل میشه ساعت ۳ خوابیدیم (دانشکدهی ما روی یه تپهاست و وقتی برف میاد چون اتوبوسها از تپه نمیتونن بالا برن معمولا دانشگاه تعطیل میشه).
-- دوشنبه ۵ ژانویه:
امروز دانشگاه تعطیل شد! (تنها اتفاق نیمه خوبی که تو این یه هفته برام پیش اومده)
نتیجهگیری: ایران بدترین نقطهی دنیا نیست، ایرانیها دوست دارن فقط نقاط منفیه ایرانو ببینن. فکر میکنین اگه تو ایران یه همچین اتفاقی برای بستهی پستی شما میافتاد و یا رانندهی اتوبوس وسط مسیر (تو یه جای پرت) به مسافرها میگفت که من دیگه رانندگی نمیکنم باید وایسین تا مسیر باز شه چی کار میکردین. وقتی دو ساعت تو اتوبوس منتظر نشستین که مسیر باز شه و هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده چی؟!
البته برای سال نوی میلادی باید این ضربالمثل را یکم تغییر داد.
--دوشنبه ۲۹ دسامبر:
امروز اینجا برف میاد. برای باکسینگ دی از فیوچرشاپ یه چیزی را به صورت آنلاین خریدم و تو سایتش زده که امروز قراره برسه دستم. از صبح نشستم خونه که وقتی خانوم پستچی بستهی منو میاره پشتدر نمونه (تازه حیاط خونه رو هم یکم پارو کردیم که یه وقت خدای نکرده خانوم پستچی زمین نخوره). نزدیکای ظهر بود که دیدم تو سایت ردگیری بستهی پستی نوشته که بسته را برای تحویل آوردیم ولی کسی خونه نبود. یه کارت انداختیم تو صندوق پستتون با اون برای گرفتن بسته بیان به مرکز پست. من که هر چی تو صندوق پست نیگا کردم کارتی ندیدم.
--سهشنبه ۳۰ دسامبر:
امروز صبح خانوم پستچی اومد و اون کارتی که گفته میشد دیروز گذاشتن تو صندوق پست ما را گذاشت تو صندوق پست!! ظهر رفتم مرکز پست که بسته رو تحویل بگیرم، یه خانوم خوش اخلاق اونجا به من گفت که بستهی تو هنوز تو ماشینه و یه شماره تماس داد که با اون پیگیری کنم که آیا بستهی من رسیده به مرکز یا نه. میگفت که احتمالا فردا یا جمعه بستهات میرسه اینجا.
--چهارشنبه ۳۱ دسامبر:
برای فردا شب چندتا از دوستا را به یه مهمونی هر کی غذای خودشو بیاره دعوت کردیم. حدود ساعت ۷ زدیم بیرون که وسایلی که لازم داشتیم برای مهمونی را بخریم. تو برف به زحمت خودمونو رسوندیم به فروشگاه. وقتی رسیدیم به فروشگاه، ساعت حدود ۸ بود. دیدیم فروشگاه بستهاست!!(به مناسبت شب سال نو) با دماغ سوخته شروع کردیم به گشتن تو شهر (با اتوبوس) که یه جایی گیر بیاریم که چیزهای ضروری را برای شام اون شب و مهمونیه فردا بخریم. بالاخره یه مغازهی درپیت پیدا کردیم و یه قسمت از آتو آشغال ها رو خریدیم.
-- پنجشنبه ۱ ژانویه:
هنوز کلی چیز برای مهمونی کم داشتیم، رفتیم بیرون ببینیم جایی را پیدا میکنیم که بتونیم دستکم نون و نوشیدنی گیر بیاریم. همهی فروشگاهها تعطیل بودن. آخرش یه مغازهی ایرونی پیدا کردیم و نون سنگک و لواش (بستهبندی شده) خریدیم.
شب یکی یکی پسرهایی که دعوت بودن پیداشون شد، و همه در حال شکایت از این که این چه وضعشه!! اینجا کل مملکت شب سال نو تعطیله و برای همین نتونستیم غذایی درست کنیم!! دخترهایی هم که دعوت کرده بودیم اصلا نیومدن (یا به پر رویی پسرهای جمع نبودن یا ...).
-- جمعه ۲ ژانویه:
امروز استادم تلفن زد که بیا دانشگاه کارت دارم. من هم گفتم سر راه که میخوام برم دانشگاه یه سر میرم مرکز پست که بستمو تحویل بگیرم. هر چی به شمارهی مرکز پست زنگ زدم کسی گوشی را ور نداشت. بالاخره تصمیم گرفتم اول برم ببینم بستم چیشده بعد هم برم دانشگاه.
رفتم تو ایستگاه اتوبوس. اصولا هر نیم ساعت یه بار باید یه اتوبوس از ایستگاه جلوی خونمون رد بشه. ۱۵ دقیقه منتظر وایسادم خبری نشد (طبق زمانبندی حرکت اتوبوسها، باید یه اتوبوس ۷ دقیقهی پیش میومد). بی خیال اتوبوس شدم و شروع کردم به پیاده رفتن تا مرکز پستی (نیم ساعت تو راه بودم و تو این نیم ساعت هم هنوز خبری از اتوبوس نبود!). بالاخره خسته و یخزده رسیدم به مرکز پستی. همون خانومه خوشاخلاق اونجا نشسته بود. کارتی که داشتمو نشونش دادم و یارو گفت که هنوز بستت اینجا نیست. داشتم منفجر میشدم. شروع کردم به گفتن این که این چه وضعشه و این که من کلی زنگ زدم ولی جواب تلفنو نمیدادین. یارو هم گفت که احتمالا سرمون شلوغ بوده و نتونستیم جواب تلفنو بدیم و اینکه به خاطر برفی بودن هوا این مسائل پیش میاد. رفتم بگم سه روز پیش برفی بوده چه ربطی به امروز داره که دیدم میگه "تنکز فور آندرستندینگ د سیتیوایشن".
-- شنبه ۳ ژانویه:
اتفاق بدی امروز نیافتاد (یا اگه افتاد هم یادم نیست!)
-- یکشنبه ۴ ژانویه:
قراره امشب ساعت ۶:۳۰ بریم سینما. من ساعت ۴، یه سر رفتم مرکز پستی و بستمو تحویل گرفتم. طبق تخمینی که گوگلمپ میده میدونستم که با اتوبوس نیمساعته میرسم به سینما. با خودم لپتاپمو ورداشتم که اگه زود رسیدم تا وقتی منتظر بقیهی بچهها هستم بیکار نباشم. طبق برنامهی حرکت اتوبوسها، برنامهریزی کردم که اتوبوس ساعت ۵:۱۵ را سوار شم. (یادم رفت بگم که از دیشب دوباره هوا برفی شده). اتوبوس ساعت ۶:۱۵ اومد!! (حساب کنید که من یک ساعت تو سرما و برف منتظر بودم). با یکی دیگه از بچهها سوار اتوبوس شدیم. مسیر این اتوبوسه خیلی ....ه . تو یه جایی از مسیرش میره تو یه پارک جنگلی یه دوری میزنه و بر میگرده به مسیرش ادامه میده. اتوبوس وارد پارک شد و به عمیقترین نقطه تو مسیرس رسید که رانندهه گفت من دیگه نمیتونم تو این برف رانندگی کنم!! باید صبر کنین تا مسیر باز شه!!. (ما وقتی مطمئن شدیم که به سینما نمیرسیم برنامهمونو عوض کردیم به این که بریم خونهی یکی دیگه از بچهها.)
رانندهه یه هندی بود. تو دو ساعتی که تو اتوبوس منتظر بودیم یکم باهاش حرف زدیم. راننده از من میپرسید که تو انگلیسی هستی؟! حالا من نمیدونم قیافهی من شبیه انگلیسیٰهاست یا لهزی انگلیسیم خفنه. بالاخره ساعت ۸:۳۰ دل به دریا زدیم و از اتوبوس (در حالی که برف میبارید) پیاده شدیم یه ۱۰ دقیقهای پیاده رفتیم تا به خیابون اصلی رسیدیم. دیدیم یه تاکسی در حاله عبور بود ما هم که از شدت سرما داشتیم مییخیدیم سوار شدیم (خوشحال از اینکه خفن شانس اوردیم که تاکسی گیرمون اومده). اینقدر خیابون شلوغ بود که ماشین تو ۱۰ دقیقه حدود ۵۰۰ متر جابهجا شد (و البته همین ۵۰۰ متر برای ما ۲۰ دلار آب خورد!!).
فردا اولین روز دانشگاه بود و ما هر سهتا فردا کلاس داریم. شروع کردیم به گپزدن و به امید اینکه فردا دانشگاه تعطیل میشه ساعت ۳ خوابیدیم (دانشکدهی ما روی یه تپهاست و وقتی برف میاد چون اتوبوسها از تپه نمیتونن بالا برن معمولا دانشگاه تعطیل میشه).
-- دوشنبه ۵ ژانویه:
امروز دانشگاه تعطیل شد! (تنها اتفاق نیمه خوبی که تو این یه هفته برام پیش اومده)
نتیجهگیری: ایران بدترین نقطهی دنیا نیست، ایرانیها دوست دارن فقط نقاط منفیه ایرانو ببینن. فکر میکنین اگه تو ایران یه همچین اتفاقی برای بستهی پستی شما میافتاد و یا رانندهی اتوبوس وسط مسیر (تو یه جای پرت) به مسافرها میگفت که من دیگه رانندگی نمیکنم باید وایسین تا مسیر باز شه چی کار میکردین. وقتی دو ساعت تو اتوبوس منتظر نشستین که مسیر باز شه و هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده چی؟!
برچسبها:
روزانه,
زندگی در کانادا
یه روز بیمزه
چهارشنبه ۲۷ آذر
میدونستم که امروز صبح تو دانشگاه جلسه داریم. دیشب مهمونی بودیم و دیدم که داره یه برف سبکی میاد گفتم که احتمالا تا صبح اینقدر برف میاد که مسیر دانشگاه بسته بشه و جلسه لغو بشه. تا ساعت ۴:۳۰ صبح داشتیم چرت و پرت میگفتیم. و هر یه ساعت یهبار صفحهی دانشگاه را میاوردم که ببینم اعلام میکنن که راهها بستهاست یا نه.
بالاخره خوابیدم و صبح ساعت ۸ بهزور از خواب بیدار شدم. اولین کاری که کردم صفحهی دانشگاه و اوردم که ببینم راهها باز هستن یا نه. آفرین درست حدس زدین! راهها باز بودن.
هیچ ایمیلی هم نداشتم که بگه جلسه نیست. تو خواب و بیداری از خونه زدم بیرون.
رسیدم دانشگاه، اول رفتم یه چیزی بخورم و یه ایمیلی بچکونم. دیدم استادم ایمیل زده که چون برف میاد ما نمیام دانشگاه و شما ها هم بهتره از خونه به کارتون برسین (چون اینطوری امنتره!).
به این میگن یه روز خوب، نه؟
میدونستم که امروز صبح تو دانشگاه جلسه داریم. دیشب مهمونی بودیم و دیدم که داره یه برف سبکی میاد گفتم که احتمالا تا صبح اینقدر برف میاد که مسیر دانشگاه بسته بشه و جلسه لغو بشه. تا ساعت ۴:۳۰ صبح داشتیم چرت و پرت میگفتیم. و هر یه ساعت یهبار صفحهی دانشگاه را میاوردم که ببینم اعلام میکنن که راهها بستهاست یا نه.
بالاخره خوابیدم و صبح ساعت ۸ بهزور از خواب بیدار شدم. اولین کاری که کردم صفحهی دانشگاه و اوردم که ببینم راهها باز هستن یا نه. آفرین درست حدس زدین! راهها باز بودن.
هیچ ایمیلی هم نداشتم که بگه جلسه نیست. تو خواب و بیداری از خونه زدم بیرون.
رسیدم دانشگاه، اول رفتم یه چیزی بخورم و یه ایمیلی بچکونم. دیدم استادم ایمیل زده که چون برف میاد ما نمیام دانشگاه و شما ها هم بهتره از خونه به کارتون برسین (چون اینطوری امنتره!).
به این میگن یه روز خوب، نه؟
یکشنبه ۱۰ آذر
وقتی دبیرستان بودیم بهداد یه داستانی در مورد اینکه چجوری اسکل بودن یه نفر باعث شده بود که اون بتونه چندتا مسالهی سخت و حلنشدهای را حل کنه (البته نمیدونم اون داستان واقعی بوده یا نه) تعریف کرده بود. داستان از این قرار بوده که:
یه دانشجویی تو آخرین روز کلاس درس خواب میمونه و وقتیمیرسه سر کلاس میبینه، کلاس تموم شده بود و چند تا مساله رو تخته نوشته شده بودن. با خودش میگه که حتما اینها تمرینهایی هستن که باید تحویل بدیم. شروع میکنه به فکر کردن رو سوالها و تا روز امتحان چندتا از اون مسالهها را حل میکنه و تحویل استاد میده. استاد با تعجب یه نگاهی به تمرینها میاندازه و میگه من تمرینی نداده بودم. بعد که صورت تمرینها را میخونه میفهمه که چندتا سوال بازی را که جلسهی آخر رو تخته نوشته بود توسط این دانشجو حل شده.
حالا این داستان برای من یه جور دیگهای تکرار شده. استاد یکی از درسها به عنوان تمرین گفته بود که "مسالهی یک حالت خاصی از مسالهی دو است. چرا؟" من صورت سوال را به اشتباه خوندم که "آیا مسالهی یک حالت خاصی از مسالهی دو است؟ چرا؟" و چون به نظرم میرسید که جواب بلی برای این سوال، خیلی تابلوه، تلاش کردم که ثابت کنم این دو تا مساله با هم معادل هستند و آخر کار هم ثابت کردم!!. تمرین و تحویل دادم. با یکی از بچهها که صحبت میکردم تازه فهمیدم که صورت سوال و اشتباه خونده بودم!
رفتم اثباتمو به استاده گفتم، اون یکم دنبال سوتی و جوب تو اثباته گشت ولی به نظرش درست اومد (چون از نظر شهودی خیلی واضح بود که این دو تا مساله معادل نیستند!) ولی بعد گفت حالا بزار یه بار دیگه اثباتتو بخونم.
پینوشت۱. البته معادل بودن این دوتا مساله احتمالا هیچ جای علمو تکون نمیده و حتی فکر نکنم بشه از توش یه مقالههم در اورد.
پینوشت۲. صورت مساله را میتونین اینجا پیدا کنید(قسمتدومه توضیحات مورد انتظار در مورد مقالهیدوم)
وقتی دبیرستان بودیم بهداد یه داستانی در مورد اینکه چجوری اسکل بودن یه نفر باعث شده بود که اون بتونه چندتا مسالهی سخت و حلنشدهای را حل کنه (البته نمیدونم اون داستان واقعی بوده یا نه) تعریف کرده بود. داستان از این قرار بوده که:
یه دانشجویی تو آخرین روز کلاس درس خواب میمونه و وقتیمیرسه سر کلاس میبینه، کلاس تموم شده بود و چند تا مساله رو تخته نوشته شده بودن. با خودش میگه که حتما اینها تمرینهایی هستن که باید تحویل بدیم. شروع میکنه به فکر کردن رو سوالها و تا روز امتحان چندتا از اون مسالهها را حل میکنه و تحویل استاد میده. استاد با تعجب یه نگاهی به تمرینها میاندازه و میگه من تمرینی نداده بودم. بعد که صورت تمرینها را میخونه میفهمه که چندتا سوال بازی را که جلسهی آخر رو تخته نوشته بود توسط این دانشجو حل شده.
حالا این داستان برای من یه جور دیگهای تکرار شده. استاد یکی از درسها به عنوان تمرین گفته بود که "مسالهی یک حالت خاصی از مسالهی دو است. چرا؟" من صورت سوال را به اشتباه خوندم که "آیا مسالهی یک حالت خاصی از مسالهی دو است؟ چرا؟" و چون به نظرم میرسید که جواب بلی برای این سوال، خیلی تابلوه، تلاش کردم که ثابت کنم این دو تا مساله با هم معادل هستند و آخر کار هم ثابت کردم!!. تمرین و تحویل دادم. با یکی از بچهها که صحبت میکردم تازه فهمیدم که صورت سوال و اشتباه خونده بودم!
رفتم اثباتمو به استاده گفتم، اون یکم دنبال سوتی و جوب تو اثباته گشت ولی به نظرش درست اومد (چون از نظر شهودی خیلی واضح بود که این دو تا مساله معادل نیستند!) ولی بعد گفت حالا بزار یه بار دیگه اثباتتو بخونم.
پینوشت۱. البته معادل بودن این دوتا مساله احتمالا هیچ جای علمو تکون نمیده و حتی فکر نکنم بشه از توش یه مقالههم در اورد.
پینوشت۲. صورت مساله را میتونین اینجا پیدا کنید(قسمتدومه توضیحات مورد انتظار در مورد مقالهیدوم)
برچسبها:
روزانه,
علوم کامپیوتر
چند تا پرسش ساده
پنجشنبه ۷ آذر
یک نفر: اگر قرار باشد بین هواپیما و قطار یکی را انتخاب کنم من حتما قطار را انتخاب میکنم.
همون آدم قبلی: ساعتهای پرواز هواپیماها باید با زمان نماز هماهنگ شوند.
همون آدم قبلی: تو دوران قبل از انقلاب من تو عراق بودم. و ساعت نماز شد. چون قطار کثیف بود و برای نماز هم توقف نمیکرد من از پنجرهی قطار پریدم بیرون که نماز بخونم.
پرسش ۱. اگر این آقا در سفر به عراق سوار هواپیما بود چیکار میکرد؟
پرسش ۲. چرا باید ساعتهای پرواز هواپیماها با زمان نماز هماهنگ شوند ولی در مورد ساعت حرکت قطارها این کار لازم نیست؟
پرسش ۳. کسی هست که هنوز باور نداشته باشه مملکت ما توسط امام زمان اداره میشه؟
یک نفر: اگر قرار باشد بین هواپیما و قطار یکی را انتخاب کنم من حتما قطار را انتخاب میکنم.
همون آدم قبلی: ساعتهای پرواز هواپیماها باید با زمان نماز هماهنگ شوند.
همون آدم قبلی: تو دوران قبل از انقلاب من تو عراق بودم. و ساعت نماز شد. چون قطار کثیف بود و برای نماز هم توقف نمیکرد من از پنجرهی قطار پریدم بیرون که نماز بخونم.
پرسش ۱. اگر این آقا در سفر به عراق سوار هواپیما بود چیکار میکرد؟
پرسش ۲. چرا باید ساعتهای پرواز هواپیماها با زمان نماز هماهنگ شوند ولی در مورد ساعت حرکت قطارها این کار لازم نیست؟
پرسش ۳. کسی هست که هنوز باور نداشته باشه مملکت ما توسط امام زمان اداره میشه؟
اشتراک در:
پستها (Atom)