یادداشتهای روزانه من
فرهنگستان توجه کن!
›
از وقتی نیکان اومده تو خونمون، خیلی پیش میاد که من یا ه بگیم: ببین جیش کرده؟ تا الان هنوز جیش نکرده... صبح که شیرش رو خورد جیش هم ...
باید عادت کنی!
›
دیروز با ه نیکان رو بردیم حموم! بماند که ه چقدر ویدیو دید و من چقدر بهش گفتم حالا نیکان که هنوز تمیزه و ... اول کار همه چی داشت خوب پی...
›
اولین روزی که از بیمارستان برگشتیم خونه: ه: من فقط ۳.۵ کیلو وزنم کم شده... یکم بیشتر از وزن نیکان!:ناراحت من: من هم ۳.۵ کیلو وزن کم ...
عوضش کن
›
ه: نیکان شیرش رو خورد، برو عوضش کن... من: چرا عوضش کنم؟ نیکان که بچهی خوبیه!از این بهتر از کجا گیر بیارم! پ.ن. نیکیان تبدیل شد به ...
سرداران ایرانی
›
دیروز با پدر و مادر صحبت میکردیم: من: خبر دارین که ترامپ هم لحظهی آخر تصمیم گرفت به ایران حمله نکنه؟ پدر: آره! فک کنم اون هم شنی...
›
بعضی خاطرهها هستن که هر بار به یادشون میافتی یه لبخند ملیح روی لبهات میارن، حالا مهم هم نیست که چند بار تا حالا اون خاطره به یادت اومده...
›
همیشه آخر هفتهها، وقتی برای شام با «ه» میرفتیم بیرون، موقع برگشت به خونه من میگفتم: من: من مست و تو دیوانه، ما رو که برد خانه؟ ه:...
۱ نظر:
›
امروز داشتم تو فروشگاه خرید میکردم یه مرد ۵۵، ۶۰ ساله رو دیدم که یه چرخ خرید دستش بود و داشت با خودش حرف میزد (پشت سر هم تکرار میکرد): ...
صدا صدا، صدای من - ۱
›
نمیدونم گوش مردم چه مشکلی داره که وقتی صدای من رو از پشت تلفن میشنون فک میکنن دارن با یه خانوم صحبت میکنن! این قضیه از وقتی ۱۰-۱...
ناامید شدم!
›
با «ه» رفتیم یه رستوران (ایرونی) و برای پیشغذا « باقالی قاتق» سفارش دادیم. وقتی آوردنش دیدم با لوبیا (لوبیای پخته/آب پز شده) درستش کردن...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب