یادداشت‌های روزانه من

XKCD volume 0

›
Do you feel very confident in your problem solving abilities? Try to solve some of the puzzles in " xkcd volume 0 "*. *: If cours...

مبدا!

›
از وقتی که درسم تموم شده و دارم کار می‌کنم برنامه زندگی‌ام یکم عوض شده. وقتی دانشجو بودم صبح، قبل از هر کاری، می‌شستم وبلاگ‌ها را با گودر ...

چشم‌ها را باید شست!

›
برای یک هفته مرخصی گرفتم اومدم ونکوور (شهری که توش ۶ سال زندگی کردم و درس خوندم). یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتی که تو bay area دارم(داشتم) و خ...

ولنتاین

›
یک‌شنبه ۲۶ بهمن امسال سومین ولنتاینی بود که با "ه" بودم. به نظر می‌رسه من هر سال دارم بدتر از سال پبش عمل می‌کنم! سال اول، ...

دزدی

›
دزدی هم یه جور هنره! یکی از دزدترین شرکت‌هایی که تو آمریکا (و کانادا)وجود داره شرکت‌های اجاره‌ی ماشین هستن. هزار جور کلک می‌زنن که پول ا...

ایران و آرژانتین

›
با چند تا از بچه‌ها رفته بودیم یه پاب که مسابقه رو ببینیم.  تو پاب، دور و بر ۱۰ تا ایرونی بود و ۶-۷ تا آرژانتینی. اواخر نیمه‌ی اول، یه آ...

عشقولانه ۲

›
از  این‌جا من و ه، با ا، م و ن رفته بودیم برای صبحونه. رستورانه خیلی شلوغ بود و ما باید نیم ساعت صبر می‌کردیم تا نوبتمون بشه. قرار شد ت...

عشقولانه -۱!

›
امروز گوشی موبایلم از کار افتاد... ه: دوباره گوشی‌ات رو خراب کردی؟ من:‌ من که خرابش نکردم ... خراب شد... ه: این چهارمین گوشی‌ایه  که بع...

آقای معمائی

›
دیروز یکی از دوستام داشت از "پلتیک" زدنش سر کار تعریف می‌کرد و در پاسخ به اعتراض من که اصلا چرا باید سر کار پلتیک زد گفت:   :- ...
۲ نظر:

منگل!

›
با ن رفته بودیم برای ناهار. یه آقای حدودا ۴۰ ساله با دوستش (که یه آقای هم سن و سال خودش بود)‌ و پسرش که ۷-۸ سالش بود داشتن رو میز کناری غذا...
۱ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.