یادداشت‌های روزانه من

عشقولانه ۲

›
از  این‌جا من و ه، با ا، م و ن رفته بودیم برای صبحونه. رستورانه خیلی شلوغ بود و ما باید نیم ساعت صبر می‌کردیم تا نوبتمون بشه. قرار شد ت...

عشقولانه -۱!

›
امروز گوشی موبایلم از کار افتاد... ه: دوباره گوشی‌ات رو خراب کردی؟ من:‌ من که خرابش نکردم ... خراب شد... ه: این چهارمین گوشی‌ایه  که بع...

آقای معمائی

›
دیروز یکی از دوستام داشت از "پلتیک" زدنش سر کار تعریف می‌کرد و در پاسخ به اعتراض من که اصلا چرا باید سر کار پلتیک زد گفت:   :- ...
۲ نظر:

منگل!

›
با ن رفته بودیم برای ناهار. یه آقای حدودا ۴۰ ساله با دوستش (که یه آقای هم سن و سال خودش بود)‌ و پسرش که ۷-۸ سالش بود داشتن رو میز کناری غذا...
۱ نظر:

رفتم که رفتم

›
من در آخرین ساعت‌های سال ۲۰۰۷، وارد ونکوور شدم. زندگی به دور از خانواده، خیلی چیزها به من یاد داد. نمی‌تونم بگم ارزشش را نداشت. احتمالا اگه...
۱ نظر:

زندگی تکراری!

›
پنج‌شنبه ۱۷ اسفند این ترم، برای درسی که تی‌ای‌اش هستم هفته‌ای یک بار، باید حدود ۱۵۰ تا تمرین که هر کدوم شامل ۱۲ سوال هست رو نمره بدیم....

پنج دقیقه

›
جمعه ۲۷ بهمن دو هفته‌ای می‌شه خونه‌ام رو عوض کردم (اومدم تو یه منطقه‌ی مسکونی در مرکز شهر). وقتی ساعت ۸:۴۵ از خونه میام بیرون که برم دا...

آرایش‌گاه!

›
پنج‌شنبه ۱۲ بهمن احتمالا همون‌طوری که خیلی از شما می‌دونید این جا بیشتر آرایشگرها اون قدر ناشی هستن که جای پاشون رو شونه‌هاتون می‌مونه! و...
۱ نظر:

اعتماد

›
یک‌شنبه ۲۶ آذر ه بعد از این‌که کلی با موهای من سر و کله زد و کُلی ژل مالی کرد: مدل موهات رو دوس دارم... ه: تو چی؟ شکل جدید موهات رو دوس د...

دووشواری؟

›
جمعه ۱۷ آذر ۱- دیروز ظهر، تو دانشکده، به مناسبت کریسمس، یه مهمونی گرفته بودن و همه‌ی دانشجوهای تحصیلات تکمیلی(!) توش دعوت بودن. مثل همیشه، ...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.