یادداشت‌های روزانه من

›
شنبه ۳ اردیبهشت قابل پیش‌بینی ۱- (در کلاس کامپلکسیتی) یکی از بچه‌ها، یه مقاله ارائه داد که تو اون از نظریه‌ی بازی‌ها استفاده شده بود. ای...

›
شنبه ۲۷ فروردین آخرین باری که رفته بودم ایران، روبروی دانشگاه تهران، هنوز هم می‌شد چند تا کتاب‌فروشی پیدا کرد که هنوز به کتاب کنکور فروشی تب...

›
پنج‌شنبه ۲۵ فروردین خیلی وقت‌ها پیش میاد که یکی از دوستام از دست یه نفر دیگه شاکی می‌شه و میاد پیش من دردودل می‌کنه. من، معمولا، خودمو جای ا...

عمیق فکر کن

›
یک‌شنبه ۱۴ فروردین چند وقت پیش با چند تا از بچه‌ها داشتیم، رفتار و اخلاق راننده اتوبوس‌های تهران و ونکوور را مقایسه می‌کردیم. ... من: تو ایر...

بدانم و بمیرم یا نادانسته و جاهل درگذرم!

›
پنج‌شنبه ۲۶ اسفند یه وقتهایی هست که یه چیزی رو نمی‌دونی و در نتیجه وقتی کسی ازت یه سوالی می‌کنه و یا با یکی صحبت می‌کنی راحت می‌‌گی من چیزی...
۱ نظر:

›
Happened in an office. Me: Oh! today is March 10th. The time goes very fast! She looked at me like she was looking at her child and told me:...

Wierd Situations 1

›
19 اسفند Today, I was walking, actually almost running, toward a classroom with a cup of tea in my hand. A guy hit me while he was trying t...

›
پنج‌شنبه ۱۲ اسفند من: خب من اگه فلان کار می‌کردم بچه‌ها خیلی از دستم شاکی می‌شدن و ... . خوب خیلی وقت‌ها هست که آدم‌ها یه کارهایی رو نمی‌کنن...

›
جمعه ۶ اسفند من: زندگی‌ام خیلی یک‌نواخت شده! پ: خوب ازدواج کن! من پیش خودم: اگه ازدواج کنم که زندگی یک‌‌نواخت‌تر می‌شه.
۲ نظر:

یافتم ۱

›
یک‌شنبه ۱ اسفند من از اوایل دوره‌ی دبیرستان، یه مرض عجیب گرفتم! تو محیط ساکت و آروم نمی‌تونستم تمرکز کنم و درس بخونم! برای همین، همیشه جلوی ...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.