یادداشتهای روزانه من
بدانم و بمیرم یا نادانسته و جاهل درگذرم!
›
پنجشنبه ۲۶ اسفند یه وقتهایی هست که یه چیزی رو نمیدونی و در نتیجه وقتی کسی ازت یه سوالی میکنه و یا با یکی صحبت میکنی راحت میگی من چیزی...
۱ نظر:
›
Happened in an office. Me: Oh! today is March 10th. The time goes very fast! She looked at me like she was looking at her child and told me:...
Wierd Situations 1
›
19 اسفند Today, I was walking, actually almost running, toward a classroom with a cup of tea in my hand. A guy hit me while he was trying t...
›
پنجشنبه ۱۲ اسفند من: خب من اگه فلان کار میکردم بچهها خیلی از دستم شاکی میشدن و ... . خوب خیلی وقتها هست که آدمها یه کارهایی رو نمیکنن...
›
جمعه ۶ اسفند من: زندگیام خیلی یکنواخت شده! پ: خوب ازدواج کن! من پیش خودم: اگه ازدواج کنم که زندگی یکنواختتر میشه.
۲ نظر:
یافتم ۱
›
یکشنبه ۱ اسفند من از اوایل دورهی دبیرستان، یه مرض عجیب گرفتم! تو محیط ساکت و آروم نمیتونستم تمرکز کنم و درس بخونم! برای همین، همیشه جلوی ...
رهرو ۱
›
شنبه ۲۵ بهمن رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود این بیتو نخستین بار تو کتاب دینی دبیرستانمون دیدم (فکر ...
›
شنبه ۹ بهمن داشتیم با چند تا از بچهها چایی میخوردیم که لیوان چاییام خالی شد رو لباسم. من: این لباس هفتهی پیش خریده بودم! چه جوری میشه ...
۲ نظر:
›
یکشنبه ۲۷ دی چند وقت پیش که رفته بودم ایران، یکی از دوستام (تو چت) ازم پرسید: از مامانت چی میخوای برات درست کنه (برای نهار)؟ من: چیزی نمی...
›
شنبه ۱۸ دی آرایشگر: اولین باره میای این آرایشگاه؟ من: نه، من همیشه میام اینجا. آرایشگر: چهرت آشنا نیست برام! آرایشگر شونه رو برداشت و شر...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب