یادداشت‌های روزانه من

›
جمعه ۶ اسفند من: زندگی‌ام خیلی یک‌نواخت شده! پ: خوب ازدواج کن! من پیش خودم: اگه ازدواج کنم که زندگی یک‌‌نواخت‌تر می‌شه.
۲ نظر:

یافتم ۱

›
یک‌شنبه ۱ اسفند من از اوایل دوره‌ی دبیرستان، یه مرض عجیب گرفتم! تو محیط ساکت و آروم نمی‌تونستم تمرکز کنم و درس بخونم! برای همین، همیشه جلوی ...

رهرو ۱

›
شنبه ۲۵ بهمن رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود این بیت‌و نخستین بار تو کتاب دینی دبیرستان‌مون دیدم (فکر ...

›
شنبه ۹ بهمن داشتیم با چند تا از بچه‌ها چایی می‌‌خوردیم که لیوان چایی‌ام خالی شد رو لباسم. من: این لباس هفته‌ی پیش خریده بودم! چه جوری می‌شه ...
۲ نظر:

›
یک‌شنبه ۲۷ دی چند وقت پیش که رفته بودم ایران، یکی از دوستام (تو چت) ازم پرسید: از مامانت چی می‌خوای برات درست کنه (برای نهار)؟ من: چیزی نمی‌...

›
شنبه ۱۸ دی آرایش‌گر: اولین باره میای این آرایشگاه؟ من: نه، من همیشه میام این‌جا. آرایش‌گر: چهرت آشنا نیست برام! آرایش‌گر شونه رو برداشت و شر...

›
پنج‌شنبه ۲۵ آذر داشتم تو خیابون قدم می‌زدم، چند تا دختر جلوی یه در خونه، رو پله نشسته بودن داشتن صحبت می‌کردن: اولی از دوستش پرسید: موهام خو...

توالت‌نوشته‌ها!

›
یک‌شنبه ۱۶ آبان نمی‌دونم شما چقدر به نوشته‌هایی که رو در و دیوار دستشویی‌ها تو ایران می‌دیدید دقت می‌کردین ولی من دقت می‌کردم. گاهی یکی ...
۱ نظر:

پیچیدگی

›
دوشنبه ۲۲ شهریور یکی: یه ماه رمضون دیگه هم تموم شد. من:‌آره! و این یکی برای من خیلی سازنده بود. یکی:‌ چطور؟ تو که اهل روزه گرفتن نبودی!؟ من:...
۲ نظر:

›
دوشنبه ۱۵ شهریور دو سه روز پیش با چند تا از بچه‌ها رفته‌ بودیم سینما که یه فیلم کمدی ( اسکات پیلگریم ) ببینیم. من ده دقیقه‌ی اول فیلم داشتم ...
۱ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.