یادداشتهای روزانه من
›
شنبه ۹ بهمن داشتیم با چند تا از بچهها چایی میخوردیم که لیوان چاییام خالی شد رو لباسم. من: این لباس هفتهی پیش خریده بودم! چه جوری میشه ...
۲ نظر:
›
یکشنبه ۲۷ دی چند وقت پیش که رفته بودم ایران، یکی از دوستام (تو چت) ازم پرسید: از مامانت چی میخوای برات درست کنه (برای نهار)؟ من: چیزی نمی...
›
شنبه ۱۸ دی آرایشگر: اولین باره میای این آرایشگاه؟ من: نه، من همیشه میام اینجا. آرایشگر: چهرت آشنا نیست برام! آرایشگر شونه رو برداشت و شر...
›
پنجشنبه ۲۵ آذر داشتم تو خیابون قدم میزدم، چند تا دختر جلوی یه در خونه، رو پله نشسته بودن داشتن صحبت میکردن: اولی از دوستش پرسید: موهام خو...
توالتنوشتهها!
›
یکشنبه ۱۶ آبان نمیدونم شما چقدر به نوشتههایی که رو در و دیوار دستشوییها تو ایران میدیدید دقت میکردین ولی من دقت میکردم. گاهی یکی ...
۱ نظر:
پیچیدگی
›
دوشنبه ۲۲ شهریور یکی: یه ماه رمضون دیگه هم تموم شد. من:آره! و این یکی برای من خیلی سازنده بود. یکی: چطور؟ تو که اهل روزه گرفتن نبودی!؟ من:...
۲ نظر:
›
دوشنبه ۱۵ شهریور دو سه روز پیش با چند تا از بچهها رفته بودیم سینما که یه فیلم کمدی ( اسکات پیلگریم ) ببینیم. من ده دقیقهی اول فیلم داشتم ...
۱ نظر:
›
شنبه ۳۰ مرداد داشتیم بحث میکردیم در مورد اینکه چند سال میخوایم زندگی کنیم و .... یکی: راستی! تو متولد چه سالی هستی؟ من: سال ۶۱ یکیدیگه ش...
›
سهشنبه ۲۲ تیر کارهایی هستن که یه نفر به تنهایی نمیتونه انجامشون بده. یه نمونه از این کارهااینه که یه نفر عینکی (که چشمهاش نزدیکبینه) ب...
›
دوشنبه ۷ تیر دیروز یه کشف جدید کردم!! فهمیدم چه جوری میشه (تو ونکوور) حدس زد که یکی کی از خونش اومده بیرون!!؟؟ راهش خیلی سادهاست!!؟؟ اگه ...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب