۴!


من: کتاب ...، هم کتاب خوبیه. بخونش.
ش:  الان زندگیه خودم هم برام زیاده. دیگه حوصلهٔ تخیلات یکی دیگه رو ندارم!
من: باشه! ولی جمله‌ات خیلی قشنگ بود. بهت ۴ از ۵ می‌دم.
ش: ...

نامه


جمعه ۲۶ اسفند
سلام ننه گمب‌وگور عزیز،

امیدوارم حالت خوبه باشه. من به سهم خودم خیلی از زحمت‌هایی که داوطلبانه می‌کشی سپاس‌گذارم. از این‌که کتابم، خودکارم، کیف پولم را در اسرع وقت به‌من برگردوندی خیلی ممنون هستم. اما من، امسال، چندین چیز  دیگه هم گم کرده‌ام که هنوز پیدا نشدن. بدبختانه بیشتر چیزهایی که هنوز پیدا نشدن هیچ مشخصه‌ای که بیان‌کنندهٔ تعلق اون‌ها به من باشه ندارن! می‌دونم سهل‌انگاری کردم ولی خوب کاریه که شده.
 
  من در این‌جا، اون‌ها را فهرست می‌کنم اگه برحسب تصادف کسی اون‌ها را تحویلتون داد یا پیدا کردین به من خبر بدین:
 
  ۱- هدف از درس خوندن،
  ۲- هدف از خارج‌شدن از ایران،
  ۳- پَرِ پروازم،
  ۴- اعتماد به درستی خیلی از اصولی که تا حالا بر اون اساس زندگی کردم،
  ۵- پرنده، سکه، مهره بخت و اقبالم.
 
  اگر ممکن باشد و این اجناس تا قبل از آغاز سال نو به من بازگردانده شوند من، برای تشکر، حاضر هستم یک ماه از سال را برای کمک به شما اختصاص دهم.
 
با تشکر،
امیر

Empty Checklist


سه‌شنبه ۲۳ اسفند

   من احساس می‌کنم تو ذهنم برای هر کدوم از دوستام، یه لیست از صفت‌های خوب‌شون دارم. و هر چند وقت یه بار، یه چیزی پیش میاد که می‌رم و یکی از چیزهایی که تو این فهرست وجود داره را حذف می‌کنم.
 
  آخر هفته، دو سه تا اتفاق افتاد. بعد یه لحظه نیگاه کردم دیدم که لیست‌های سه‌تا از دوست‌هام خالی خالی شدن. این شاید، ناامبد‌‌کننده‌ترین آخر هفته عمرم بود.

آرزوی سال جدید

دوشنبه ۲۲ اسفند

یکی از خوبی‌های خارج از ایران زندگی کردن، برای من، اینه که سه بار وقت دارم برای سال بعدم آرزو کنم: اواخر اسفند، اواخر خرداد و اوایل دی. و سالی سه بار می‌تونم برای سال آینده‌ام برنامه‌ریزی کنم!

باید بگردم یه مناسبت هم برای اول مهر پیدا کنم که بتونم در هر فصل سال، یه آرزوی جدید (برنامه‌ی جدید) و متناسب با وضعیتم تو اون فصل داشته باشم.

بُعد!

شنبه ۲۰ اسفند

داشتم با یکی از بچه‌ها در مورد داستان "گروه محکومین" کافکا صبحت می‌کردم.

من: داستان داره در مورد یه آدم (افسر) صحبت می‌کنه که این قدر یه عقیده را قبول داره (به عقیده ایمان داره) که حاضر نیست هیچ گونه بازنگری در مورد عقیده‌اش انجام بده. افسره به ماشین و درست بودن کارش ایمان داره چون فرمانده‌ی قبلی اون را ساخته و ...

دوستم با نظرم مخالف بود و نظرش چیز دیگه‌ای بود. یه مقداری در مورد نظرهامون صحبت کردیم ولی آخرش، برای هر کدوم از ما، برداشت خودش برداشت بهتری بود.

یه لحظه با خودم فکر کردم نکنه من هم دارم همون اشتباه افسر داستان را، در یه بُعد دیگه انجام می‌دم!

کانون فکری

پنج‌شنبه ۱۷ اسفند

من در یه دوره‌ای، عضوکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم و اگه اشتباه نکنم کانون، هر دو هفته، دو تا کتاب داستان برام می‌فرستاد.

از بین اون کتاب‌ها، خیلی‌ها رو خوندم و هیچی ازشون یادم نیست. ولی سه، چهار تا کتاب بودن که کاملا به‌خاطرم موندن. یکی از اون کتاب‌ها داستان یه پسر‌بچه بود (که من، اون موقع همسن خودم تصویرش کرده بودم). جزئیات داستان یادم نیست ولی ایده‌ی داستان این بود که در طول داستان، برای قهرمان(!) داستان، اتفاق‌های بدی می‌افتاد و اون پس از هر اتفاق بد، آرزو می‌کرد که ای‌کاش یه دستگاهی رو پیشونی آدم‌ها نصب بود و این قابلیت رو داشت که بتونه فکر و نقشه‌های آدم‌ها رو نمایش بده (هر بار که یه اتفاق بد می‌افتاد آرزو می‌کرد که ای‌کاش یه دستگاهی رو پیشونی نصب بود که می‌تونست فلان طرز فکر کردن رو نشون بده)... داستان این طوری تموم شده بود که پسره آخرش به این نتیجه رسید که اگه این طوری قرار بود باشه نمی‌تونست دوستش‌ را سورپرایز کنه، دروغ بگه و ...

من، تو عالم ۹-۱۰ سالگی، با خودم فکر کردم که من اگه جای اون پسر بودم از اول کار، آرزو می‌کردم که یک صفحه نمایش (تلویزیون) رو پیشونی آدم‌ها نصب بشه (که کلید خاموش و روشن داشته باشه) و در کل از پایان داستان خوشم نیومد!

بعدها، تو موقعیت‌های مختلف، خیلی به وجود همچین صفحه نمایشی روی پیشونی اطرافیانم احساس نیاز کردم. ...
و خیلی وقت‌ها (مخصوصا وقتی که سرم خیلی شلوغه و ذهنم درگیره) به این موضوع فکر کردم که اگه همچین صفحه نمایشی وجود داشت حتما اون را روشن می‌زاشتم.

پ.ن.۱. عکس روی جلد کتاب تو ذهنم هست. یه پسر بچه بود که از پیشونی‌اش  ۷، ۸ تا دستگاه مختلف بیرون زده بود.
پ.ن.۲. کسی هست که اون کتاب رو خونده باشه؟

بی‌ارزش‌ها!


سه‌شنبه ۹ اسفند

  وقتی برای اولین بار که با مفهوم کلید caps-lock آشنا شدم به نظرم خیلی جالب اومد که طراحان صفحه‌کلید این قدر دید داشتن که نیاز به وجود همچین کلیدی را درک کردن. چهار سال پیش، یه جایی خوندم که خیلی از کاربرهای لینوکس، از این کلید برای تغییر زبان صفحه‌کلید (مثلا از انگلیسی به فارسی و بالعکس) استفاده می‌کنن. خیلی برام عجیب بود که باور کنم این کلید، برای کاربردی که طراحی شده مورد استفاده قرار نگیره.
 
  پس از کمی فکر کردن، نتونستم موردی را به یاد بیارم که من از caps-lock استفاده کرده باشم. و پس از اون،‌ من هم برای تغییر زبان صفحه‌کلیدم از این کلید استفاده می‌کنم.
 
  امروز داشتم فکر می‌کردم که تو زندگی واقعی هم خیلی با این پدیده رو‌به‌رو می‌شم. خیلی چیزها، ایده‌ها و ... هستن که در نگاه اول خیلی برام مهم بودن ولی بعدا که دقیق بهشون فکر کردم فهمیدم که اون‌قدری که اول فکر می‌کردم مهم،‌ ضروری یا غیرقابل صرف‌نظر کردن نیستن.

یه نمونه‌ای که این اواخر کشف کردم در مورد شغلی که در آینده می‌خواستم داشته باشم...

ببین چقدر حقیر شده، اوج بلند بودنم!

چهارشنبه ۳ اسفند

سایت سفارت آمریکا را چک کردم و دیدم که نوشته ویزام صادر شده. تعجب کردم که چرا با من تماس نگرفتن، ای‌میل نزدن (دفعه قبل به من ای‌میل زده بودن که ویزات آماده شده بیا بگریش).

من: ظاهرا ویزای آمریکای من آماده است ولی با من تماس نگرفتن ....
من: می‌دونی باید چی‌کار کنم؟
س: ...
من: آها! باشه دستت درد نکنه.
س: راستی، مبارک باشه!
من: چی؟! چی مبارک باشه؟
س: ویزات دیگه!؟

من، ناخودآگاه، به یاد بیت اشاره شده در عنوان این مطلب افتادم.

نیمهٔ پر لیوان!

جمعه ۲۸ بهمن

دیشب به یه دلیلی مجبور شدم برم بیمارستان. برنامهٔ اتوبوس‌ها را نگاه کردم. اتوبوسی که تا بیمارستان می‌رفت دیگه اون وقت شب کار نمی‌کرد.
بنا به گوگل، بهترین مسیر این بود که یه اتوبوس سوار شم و بقیهٔ راه‌و پیاده برم (۱.۵ کیلومتر). سوار اتوبوس اول شدم و رسیدم به ایستگاهی که باید پیاده می‌شدم و بقیهٔ راه‌و پیاده می‌رفتم. وقتی خواستم از اتوبوس پیاده بشم، راننده پرسید:

Driver: Are you going to hospital?
Me: Yes, ...
Driver: Is there anyone else on the bus?
Me: No!
Driver: OK! I will take you there, but don't tell anyone ;)
...
...

وقتی به شب ونکوور (و آدم‌هاش)‌ نگاه می‌کنم حس می‌کنم دارم از پشت یه لیوان شیشه‌ای پر از آب به شهر نگاه می‌کنم. برام عجیبه! انگار که تو شب، آدم‌های جدیدی میان تو ونکوور (که از آدم‌های روز ونکوور خیلی دوست داشتنی‌تر هستن).
این شاید دومین بهترین شب من در ونکوور بوده باشه.

این ره که تو می‌روی به ترکستان است!


دوشنبه ۲۴ بهمن

بعضی وقت‌ها، رفتار، کارها و طرز فکر دوروبری‌هام را می‌بینم و به نظرم می‌رسه طرف داره نادرست فکر می‌کنه یا به اون هدفی که دنبالش هستن نمی‌رسه یا ...

واقعا نمی‌دونم در این جور موارد چی‌کار باید کرد!

باید رفت یه راست به طرف گفت که این ره که تو می‌روی ...
باید تلاش کرد که به‌طور غیر مستقیم به طرف این موضوع را فهموند
یا باید کلا ولش کرد به حال خودش

و مشکل اینجاست که یه بار هم تلاش کردم بهش بگم چرا (از نظر من) داره به ترکستان می‌ره ولی اون نفهمیده من چی می‌خواستم بگم.

پی‌نوشت. این نوشته ربطی به نیم‌فاصله نداره!!
پس‌نوشت. به این نتیجه رسیدم که "به من چه!"